| امير حسابدار |
امير حسابدار ٬فعلا دانشجو در فرانسه آرشيو
|
Saturday, March 01, 2008
........................................................................................ Monday, April 26, 2004 ........................................................................................ Saturday, April 24, 2004 ........................................................................................ Thursday, February 05, 2004
٭ دوسال پيش که اين وبلاگ رو راه انداختم تازه ليسانس گرفته بودم و داشتم قدم در راه رسيدن به اهدافي مي گذاشتم که در دوران دانشجوئي بارها بهشون فکر کرده بودم. در طول اين دوسال هم تماما درگير انجام کارهاي اومدن به فرانسه بودم .اما از ۶ ماه پيش که رسيدم اينجا با توجه به اينکه بعد از دوسال وقفه دوباره دانشجو شده بودم درس و سمينار و انواع و اقسام مشکلات ديگه شروع شدند که ديگه وقتي براي فکر کردن روي نوشته ها( که من براي هر کدومشون حداقل دو روز توي ذهنم کار مي کردم تا تايپشون کنم) با قي نموند. خلاصه اينکه تصميم گرفتم که وبلاگم رو تعطيل کنم و اين آخرين نوشته من بعد از دوسال و ۴ماه نوشتن در اين وبلاگ است.
........................................................................................دل کندن از اينجا برام واقعا مشکله بخصوص با توجه به اينکه در دنياي وبلاگ فارسي دوستاني پيدا کردم که هرکدوم براي من يک گوهر اند و با اونهائي که در دسترس بودند در قرارهاي وبلاگي بهترين لحظات عمرم رو گذروندم و حتي با اينکه بعضي از اونها رو يک بار بيشتر نديدم براي من مثل دوستان بيست ساله مي مانند. اما در مورد خواننده هام که بابت بستن وبلاگ يک معذرت خواهي بهشون بدهکارم و اميدوارم که به مهربونيشون من رو ببخشند٬ از دوستي که هنگام آفتاب سوختگي شديد صورتم بهترين پمادي که بنظرش رسيده بود برام تجويز کرد تا دوستي که يک ماه پيش از وقفه سه هفته اي ننوشتن در وبلاگم گله کرده بود. بهر صورت هر آمدني يک رفتني داره ايشالله که قدر همديگه رو بدونيم و از بودن با هم لذت ببريم. مخلص همه شما امير نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط امير حسابدار Tuesday, February 03, 2004
٭ ديديد بعضي وقتها فکر کردن به موضوعي رهاتون نمي کنه و در حال انجام هر کاري باشيد مي بينيد اي بابا نا خودآگاه داريد بهش فکر مي کنيد؟
........................................................................................حالا جريان از اين قراره : ![]() دو سه روزه که دارم به ترجمه اين مصرع فردوسي به فرانسه فکر مي کنم. مشکل اساسي من هم فهم اين مصرع به فارسيه يعني اينکه من نميدونم وجه اين جمله شرطي يا التزامي يعني اين « چو » همون «اگر» خودمونه يا نه ؟ اگه دقت کنيد اين جمله وجه اش اخباري و نه شرطي . من هم آخرش رو همين استدلال٬ قالب فعل شرطي زبان فرانسه رو گرفتم اما از فعل گذشته کامل بجاي فعل شرط استفاده کردم( که در ادبيات فرانسه کار رايج يه) و شد: Si n'éxistait pas l'Iran, il n'y aurait pas mon corps. اما نمي دونم چرا به دلم نمي چسبه خلاصه اينکه هر نظري در اين مورد حتي اگه ترجمه اش به انگليسي هم باشه Will be Appriciated! تا بالاخره اين کابوس شيرين! دست از سر کچل بنده برداره! (راستي ممنون از علي پيروز به خاطر اين طرح زيبا) نوشته شده در ساعت 10:12 AM توسط امير حسابدار Friday, January 30, 2004
٭ ديشب مراسم اهدا مدارک فارغ التحصيلان دانشکده بود رئيس دانشگاه و همينطور رئيس دانشکده هم با لباسهائي که شبيه لباس وکلاي دادگاه يا کاردينالهاي واتيکان بود اومده بودند. جريان به اين ترتيب بود که اساتيد مسئول هررشته روي سن مي اومدند و اسامي دانشجو ها رو تک تک مي خوندند و مدارکشون رو تحويل مي دادند.
........................................................................................ضمن خوندن اسامي ٬استاد مربوطه به شغلي که دانشجويان بعد از فارغ التحصيلي پيدا کرده بودند هم اشاره مي کرد. وقتي که يکي از دخترهاي رشته مديريت فرهنگي روي سن اومد استادش پشت تريبون گفت : ايشون در شبکه M 6 مشغول به کار شده اند و چون امشب پنج شنبه است مي خوام ازشون بپرسم آيا امشب اون شازده پسر بالاخره با يکي ازدخترها ازدواج مي کنه يا نه!( همون برنامه اي که هفته قبل در موردش حرف زدم ) دختره هم گفت: نه استاد !اما اگه بخواهيد در گوشتون مي گم پسره با کي ازدواج مي کنه ! يادآوري : تلويزيون مردمي ٬ تلويزيوني است که از استاد دانشگاه تا سوپور مملکت ٬ آن را مي بينند و از برنامه هاي آن لذت مي برند. نوشته شده در ساعت 8:44 AM توسط امير حسابدار Thursday, January 29, 2004
٭ قربون آدم چيز فهم. بالاخره يکي هم از تيم مقابل از اينهمه آرايش دخترهاي ايراني به زبون اومد. والا شيده جان در تاييد فرمايش شما از دخترهاي فرانسه بگم که در دنيا به خوش تيپ و ظاهر بودن معروفند٬اما چيزي به اسم آرايش توي صورتشون نمي بيني ٬ فقط اگه خيلي لازم باشه يک مدادي به ابروهاشون مي کشن .آخه اينها از اون ابروهاي کموني و پيوندي دخترهاي ايروني محرومند و چند تار مو بيشتر بالاي چشمهاشون ندارند که بايد بهشون حق بدي که يه رنگ و لعابي بهش بزنند!
........................................................................................ضمنا توي تمام اين مدتي که اينجا هستم حتي يکي از دخترهاي دانشگاه رو نديدم که لاک زده باشه. بعضي اوقات از خودم مي پرسم پس اين همه لوازم آرايش مغازه ها رو کي مصرف مي کنه ؟ البته جوابش رو با قدم زدن توي خيابونهاي شهر پيدا کردم: پيرزنها ! نوشته شده در ساعت 2:29 PM توسط امير حسابدار Tuesday, January 27, 2004
٭ دداره برف مياد و اين براي استان مرکزي فرانسه که ارتفاع چنداني از سطح دريا نداره خيلي عجيبه. روز اول سال نو هم برف اومد اما به شب نرسيده همش آب شد. ولي اين يکي حسابي داره ميباره و کولاک ميکنه!البته کلا اهالي اورلئان با برف ميونه اي ندارند و اصلا شايدتوي عمرشون اسکي هم نکرده باشند و توي اين اوضاع من هم با تعريف از پيست هاي اسکي شمشک و ديزين و خاطرات و جريانات اسکي کلي براي اين بنده خداها دارم کلاس ميگذارم!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:35 AM توسط امير حسابدار Monday, January 26, 2004
٭ يه دو سه جلسه بود که دختر رومانيه نمي اومد صخره نوردي و من بي يار تمرين ميکردم( فکر کنم هنوز درگير شب ختم و هفت و چهل گربه از دست رفته اش باشه !) تا اينکه اين جلسه آخر استاد گفت: خيالت راحت بالاخره يه يار برات پيدا کردم بيا با لودويگ آشنا شو. آقا لودويک نگو ٬ بگو غول! درست مثل کارتونها با نيش از بنا گوش در رفته در حالي که زمين زير پاش مي لرزيد از دور به سمت ما اومد! وقتي باهاش دست ميدادم احساس کردم دستم رو گذاشتم توي چرخ گوشت ! من که ادعاي قد بلنديم ميشه وقتي جلوم وايساد قشنگ توي سايه اش قرار گرفتم بودم. از همون موقع بود که بوي دردسر به مشامم خورد.
........................................................................................- خوب لودويگ جان بگو ببينم چند کيلوئي؟ - ۹۸٬۹۹ - عزيز جان قيمت ازت نپرسيدم که يک سانتيم کم ميکني تا مشتري بشيم راحت بگو صد ديگه! حالا اهل کجا هستي بابا جان! - آلزاس - آهان همين رو بگو . پس يه رگ آلماني داري که اينطور کوچولو موچولو و ريزه ميزه از آب در اومدي. - خوب اول تو ديواره رو ميري بالا يا من برم؟ - اول من. اينجوري بود که حامي اش شدم و رفت بالا اولش بد نمي رفت بالا اما ديدم که کم کم داره خسته ميشه ٬ چند بار ازش پرسيدم اوضاع روبراهه هي ميگف آره٬ تا اينکه حدود ۱۵ متري زمين در حالي که از آخرين قلاب ديواره که به طناب انداخته بود ۲متر فاصله داشت يکهو دستش در رفت و چشمتون روز بد نبينه پرت شد پايين. با اينکه تمام توجهم بهش بود و طناب حمايت هم از دستم در نرفت اما بخاطر وزن زيادش و حالت الاستيسيته طناب از جائي که وايستاده بودم يعني سه متري ديواره پرت شدم و محکم خوردم به ديواره . تا يه بيست سي ثانيه اي گيج بودم و فقط طناب رو محکم چسبيده بودم بعد تا به خودم اومدم اول به بالا نگاه کردم تا بببينم در چه وضعيه. ديدم بعللله لودويگ جان شاد و خندان ده ٬ ٬۱۲ متري بالاي سر من داره تاب مي خوره . براي توصيف شدت پرتابش همين رو بگم که گره حمايت که به کمرش بسته شده بود رو هيچکس حتي استادمون که خبره در باز کردن انواع گره کوره نتونست باز کنه و آخرسر تصميم گرفتند تا با چاقو طناب رو ببرند ..!! حالا نتيجه کار رو داشته باشيد که من هم توي اين اوضاع و احوال از فرصت استفاده کردم و رفتم پيش استادمون و گفتم بابا اين چه وضعيه حداقل مراعات وزن دو نفري که انتخاب مي کنيد تا با هم کار کنند رو هم بکنيد. استاد هم که ديد عصبانيم و درست هم ميگم گفت :باشه از اين به بعد تو با لوسي کار کن. - لوسي!؟گفتيد لوسي؟! اي درد و بلاي لوسي بخوره اينجا ( دارم بين دوتا ابروم رو نشون مي دم ) اصلا من و لوسي ساخته شديم تا قله هاي موفقيت رو باهم فتح کنيم! چراچنين ايده درخشاني زودتر بفکرتون نرسيده بود استاد؟ به هر صورت اين هم از مزاياي کار کردن با لودويگ جان! نوشته شده در ساعت 10:08 AM توسط امير حسابدار Friday, January 23, 2004
٭ آقاي وزير پست و تلگراف و الخ.. به داد پست مملکت برسيد!
........................................................................................آقاي فائقي ٬ جناب عالي توي سازمان تربيت بدني چه گلي به سر خودت و ديگرون زدي که بخواي توي شرکت پست بزني؟ حدود ۱۰ تا نامه که توي همشون عکس يا کارت پستال بود براي خانواده و دوستان فرستادم و فقط ۳تا شون که آدرس شرکت يا سازماني روش بوده به مقصد رسيده! اون هم حتما براي اينکه شب عيد به بهانه رسوندنشون پستچي مربوطه بتونه عيدي مناسبي از شرکت بگيره! يکبار که براي گرفتن Coupon Reponse رفته بودم « مرکز مکانيزه پستي »(والله ما نفهميديم اين « مکانيزه اش» ديگه چيه!) منظورم همون ساختمان لانه زنبوري چهار راه لشگره .اتفاقي با يکي از پرسنل بخش تمبر که واقعا آدم محترمي بود آشنا شدم که از آخرين بازماندگان پست شاهنشاهي و دوره ديده فرانسه بود. وقتي فهميد مي خوام مدارکم را باپست بفرستم گفت: هيهات که اين کار رو نکن ! چون حتي خود من هم که مي خوام نامه به خارج بفرستم تا خودم نامه رو توي سالن تفکيک توي کيسه مربوطه نندازم خيالم راحت نميشه!! آهاي آقائي که توي اداره پست چشمت دنبال چهارتا عکس و کارت پستال منه که توي اين غربت ٬تنها دلخوشي من و همچنين دوستان و خانوادمه ٬آدرست رو بده تا اونقدر برات کارت پستال بفرستم تا زيرشون خفه شي. ديگه وقتي آدم نتونه به پست مملکتش که بايد مظهر درستي و اعتبار باشه اعتماد کنه چي براش ميمونه؟ يادمه دبستاني که بودم توي کيهان بچه ها يک آگهي ديدم براي خريد يک جور بازي فکري و نوشته بود ۱۰۰ تومان براشون بفرستيم تا بازي رو بعد از ۱هفته به آدرسمون پست کنند. من هم يه صد توماني همراه با آدرسم گذاشتم توي پاکت وبراشون فرستادم . دو سه روز بعد يه نامه از شرکت پست دريافت کردم که توش نوشته بود چون طبق قانون پست نميشه پول توي پاکت گذاشت « از ارسال مرسوله شما به مقصد مورد نظر معذوريم ٬ لطفا با اين نامه به مرکز ۱۴ پستي مراجعه کرده و وجه داخل پاکت را دريافت کنيد » اون زمان کلي حالم گرفته شد که چرا اينها نامه من رو نرسوندن و هيچوقت هم براي گرفتن پولم که اون زمان براي يه بچه کلاس چهارمي کلي پول بود به پست نرفتم.(اون زمان ٬ آلوچه پنج زار بود ٬ لواشک يک تومن و اسمارتيز بيست و پنج زار!) اما الان مي بينم که چه کار درستي کردند ماموران اون زمان پست و با اين کارشون به من درس قانون و امانتداري دادند. سال به سال دريغ از پارسال... نوشته شده در ساعت 9:01 AM توسط امير حسابدار Thursday, January 22, 2004
٭ ديشب سال نو چيني بود و با اينکه ما اين طرفها چيني نداريم اما تا دلتون بخواد ويتنامي توي دانشکده داريم که سال نو شان با چيني ها برابره٬ خلاصه براي جشن و شام عيد مخلصتون رو هم به همراه چندتا فرانسوي ديگه دعوت کرده بودند ٬حدود ۱۵ نفر توي استوديوي ۲۰ متري يکي از اونها جمع شده بوديم .براي شام هم به رسم اونها روي زمين سفره پهن کرديم و هر چيزي رو که بشه روش اسم غذا گذاشت (يا نگذاشت!) خورديم . از چيپس شاه ميگو گرفته تا عصاره سويا !بعضي هاشون رو مي شد يکجوري بالا انداخت اما بعضي ديگه مثل مخلوط برنج و تخم مرغ ! رو از بوي زهمي که مي داد حتي نمي شد مزه مزه کرد!خلاصه جاتون خالي تا تونستيم « نم » بر وزن « تم» خورديم .
........................................................................................ضمنا دخترهاشون هم لباس سنتي شون رو پوشيده بودندو هيکل ريزه ميزه اشون شبيهه ماهي هاي رنگارنگ حوض شده بود! اين رو هم بگم که ديشب فهميدم بکل از دست رفتم و ديگه کاملا غرب زده شدم!چون بعد از دو دقيقه چهار زانو نشستن سر سفره ٬ ديدم که جفت پا هام خواب رفتن ! هي از اين فرانسوي ها مي پرسيدم: شما ها مشکلي نداريد؟ مي گفتند: نه! ما راحتيم! اي بابا يعني اينجا فقط ما غربي هستيم و بقيه از ناف شرق اومدن؟؟! نوشته شده در ساعت 9:14 AM توسط امير حسابدار Tuesday, January 20, 2004
٭ تازه از کلاس اومده بودم بيرون که زنگ زدي:
- الو سلام کجائي ؟ -سلام ٬شهرک غرب ام . - کجاي شهرک ؟ - تقاطع پاکنژاد- بلوار دريا - همونجا وايستا با Mr Cannibal داريم مي آئيم دنبالت . پنج دقيقه بعد با ديدن پژوئي که داره با سرعت سرسام آور صاف مياد تو شيکمم ٬ شير فهم مي شم که رسيدي. تا مي رسي از فرصت استفاده مي کني و با اون لنگ ضايع! مي پري پائين و شروع مي کني به تميز کردن شيشه ماشين. - آخه حالا سر چهارراه٬ چه وقت شيشه تميز کردنه ؟ - سر چهارراه؟!..راستي چقدر مي دي برم شيشه ماشينها رو پاک کنم؟ - عمرا بري ٬ اما اگه بري ۵۰۰ ميدم. - بذار وسط تا برم . يه پانصد تومني تا نخورده رو ميگذارم روي صندوق عقب ماشين و در يک چشم بهم زدن تو در حالي که تريپ معتاد ها رو بخودت گرفتي داري شيشه ماشينهاي پشت چراغ قرمز رو ميسابي! در اين حين Cannibal از خنده روي پياده رو داره ولو ميشه و من هم وضعيتي بهتر از اون ندارم و تو هم تا از راننده زن آخرين ماشين که يک پرايده تمام پول خورد هاش رو نمي گيري ول کن معامله نيستي ! آخر سر ٬ درحالي که خودت از خنده و خجالت سرخ شدي دوباره مياي کنار ماشين٬ پونصدي رو مي قاپي و ميگي: - زود سوار شيد تا مريضهام منو نديدن!! اما قيافه راننده پرايد از همه جالبتر بود وقتي ديد کسي که تا الان داشت شيشه ماشينش رو پاک مي کرد اونطرف خيابون با دوستانش سوار ماشينش شد و با يک Tack-Off دور شد!! نوشته شده در ساعت 9:40 AM توسط امير حسابدار
٭ نمي دونم چراهر کي که اسمش Laetitia است خوشگل مي شه. براي همين من هم مي خوام اسم زنم Laetitia باشه. البته براي اينکه ليدي منتقد که مدافع هميشگي حقوق دختر هاي ايرانيه ٬ ناراحت نشه بگم که٬ درسته که اسمش اينه اما قراره « توي خونه شهلا صداش کنيم»!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:51 AM توسط امير حسابدار Monday, January 19, 2004
٭ هي ميخوام در مورد برنامه هاي تلويزيون ننويسم نميشه ! شبکه M6 يک برنامه اي داره که ماجراي يک جوان پولدار و مشهوره که قصد داره همسر آينده اش رو انتخاب کنه و براي اين کار تعدادي دختر براي ازدواج با اون خودشون رو نامزد مي کنند و درگذر از مراحل مختلف شاهزاده قصه ما از بين اين افراد تعدادي رو براي مراحل بعد انتخاب مي کنه تا اينکه آخر سرفقط يک نفر که همه مراحل رو با سربلندي! طي کرده و همون سيندرلاي ماجراست انتخاب ميشه.
اول اينکه دخمل نگو بلا بگوووو.... اصلا من نميدونم اين پسره چطور ميتونه هر مرحله تعدادي رو خط بزنه و کنار بگذاره؟ يکي از يکي خوشگل تر ... اما مراحل هم هر کدومشون يه تجربه نابه که شايد هرگز اين دختر ها در زندگيشون حوابش رو هم نمي ديدند. مثلا همراهي اين شازده پسر در مسافرتش به جا هاي مختلف با جت شخصي و اقامت در بهترين سوئيت هاي پاريس و رفتن با آقاهه به بهترين رستورانها وديسکو ها ( مثل مولن روژ و..) و خلاصه يه زندگي شاهانه. البته همه هم اين زندگي و بازي رو تاب نمي آرند و بعضي از دختر ها منصرف مي شوند .بالاخره اينجا فرانسه است ديگه ٬ وقتي همکلاسيهاي من٬ اهالي بورژواي شهر تور رو مسخره مي کنند ديگه معلومه چه ديدي نسبت به خر پولهاي پاريسي دارند ٬ اونها بيشتر دوست دارند تا يه زندگي معمولي داشته باشند تا اينکه صبح تا شب با جيب پر « ويترينها رو ليس بزنند »! اما بعضي ها هم تا آخر ماجرا رو مي روند وبه سخت ترين تجربه يعني انتخاب شدن مي رسند. نمي دونيد لحظه اي که قرار براي مرحله بعد انتخاب بشند چه استرسي دارند . خدا از سر تقصيرات اين بچه مايه دار نگذره که دل دختر هاي مردم رو اينطوري مي لرزونه!!
البته يه نکته ديگه اينکه فکر مي کنم سازنده گان برنامه خوب مي دونند که برنامه شون خيلي آنتي فمينيستي و براي همين اون رو خيلي دير پخش مي کنند تا زياد سرو صدا نکنه! ( حکايت همونيه که زنگ زده بود به برنامه «راه شب راديو »و گفته بود :قربونت ٬ حالا که همه خوابند يه گوگوش بذار حال کنيم !) نوشته شده در ساعت 9:51 AM توسط امير حسابدار
٭ شنبه صبح که توي کتابخونه دانشکده مصاحبه روحاني رو با فيگارو خوندم.مي خواستم بيام اينجا در موردش بنويسم چونکه که حرفهاي جالبي زده بود .اما به امروز موکولش کردم که دوباره يک کلمه آشنا به چشمم خورد :تکذيب!
........................................................................................رو حاني در اين مصاحبه خيلي راحت به سوالات خبرنگار جواب داده بود و همه چيز رو حل شدني مي دونست و از مثالهاي جالبي در حين صحبتهاش استفاده کرده بود. مثلا تشبيه شوراي نگهبان به بازرس ژاور !و يا احتياج به بلدوزر براي خراب کردن ديوار بين ايران و آمريکا ! اما جمله اصلي و لپ کلامش که فيگارو هم تيترش کرده بود اينه: « بايد واقع بين باشيم ٬بالا خره دير يا زودرابطه با آمريکا برقرار مي شود اما انتخاب بهترين زمان ممکن براي اين آغاز مهم است تا بتوانيم بيشترين امتياز رو بگيريم.» نوشته شده در ساعت 8:59 AM توسط امير حسابدار Friday, January 16, 2004
٭ ديشب FRANCE2 شبکه دولتي فرانسه همون مستندي که هودر در موردش صحبت کرده بو د رو پخش کرد. واقعا با اون صحنه هاي فيلم برداري شده در آمستردام ٬ برلين و مونترآل کم از فيلمهاي جيمز باند نداشت.
........................................................................................راوي زن ماجرا با اون مانتو روسري مشکي ( در حالي که بقيه زناني که در فيلم هستند رنگهاي روشن به تن دارند) کلي حس جاسوس بازي اش گرفته بود و با تاکيد بر اينکه« ماموران مخفي رژيم همه جا هستند ٬همه جا...» فضا رو تا مي تونست تيره کرده بود.اما خودش خيلي راحت هر جا که مي خواست (پارک يا موزه هنرهاي معاصر) با ديگران قرار مي گذاشت و در مورد جنبش دانشجويان وزندانيها سوال مي کرد! ضمنا با استفاده از فيلمهاي اجراي احکام در ملا عام آش قضيه رو بيشتر به هم مي زد.خلاصه اينکه هر ترفندي بلد بود به کار بست تا هيچ آبروئي براي من بدبخت که همراه دوست مراکشي ام داشتم فيلم رو تماشا مي کردم نموند. هي هرچي من مي گفتم بخدا اونطوري که اين يارو ميگه هم نيست و داره غلو مي کنه باورش نمي شد وآخرش گفت : «من يکي عمرا به همچين مملکتي سفر کنم!» والا حق داري ۲دقيقه از همچين مستندي براي تخريب چهره ايران و ايراني توي تمام دنيا کافيه! بقول هودر اين ايرانيه که غربيها دوست دارند باشه نه اون که واقعا هست. نوشته شده در ساعت 9:26 AM توسط امير حسابدار Thursday, January 15, 2004
٭ قسمتي از ميل يکي از دوستان قديم :
........................................................................................« برو داداش خودتي... دلت واسه شيپيش و پشم و کشکول و خرافات و اممليسم و فوکوليسم و نگاه هاي چپ چپ و حرف زور و کوتاه اومدن جلوي اين حرف زور و بوي گند توي ماشينها و... تنگ شده ؟ ميگن فرانسه روانشناسهاي خوبي داره نه....!» والا چي بگم امير جان فقط اينو بگم که دلم حداقل براي کاريکاتورهائي که ازمون مي کشيدي تنگ شده! نوشته شده در ساعت 9:19 AM توسط امير حسابدار Tuesday, January 13, 2004
٭ فرانسوي ها ضرب المثلي دارند به اين مضمون : « مثل مرغي که يک چاقو پيدا کرده باشه » و کنايه اي است از نگاه هاج و واج و متعجب . کاربردهاي اين ضرب المثل در ايران مي تونه موقعيتهاي زير باشه:
........................................................................................* مثل راننده تاکسي که صبح کله سحر بهش اسکناس هزاري داده باشي ! * مثل يکي از اهالي شمشک که ازش آدرس جاده بالاي ديزين رو پرسيده باشي ! * مثل صاحب کله پزي سر فرشته وقتي براي اولين بار بهش گفتند « ۱۲ شب بايد کرکره رو بکشي پايين » ! * مثل يه رشتي که ازش جهت قبله رو پرسيده باشي ! * مثل ما ٬ اون شبي که توي درکه اهالي تخت بغلي بهمون گفتند « مشروب زياد آورديم ٬ مي زنيد براتون بريزيم » ! * مثل پرسنل فرحزاد وقتي بهشون بگي « جون مادرت! يک قليون سالم برامون بيار » ! ( يادش بخير اين آخري ديگه خسته شده بوديم از بس که اين قليونها نشتي داشتند. يه فوت که مي کردي از صد جاي قليون دود مي زد بيرون ! اولين کارمون بعد از آوردن قليون شده بود گرفتن نشتي هاي شيلنگ و سوپاپ و اتصال بدنه و شيشه و... الان که ۴-۵ ماهه سعادت کشيدن اين قليونهاي سراپا ايزوله رو ندارم احساس ميکنم ظرفيت تنفسي ريه هام دو برابر شده !) نوشته شده در ساعت 8:33 AM توسط امير حسابدار Saturday, January 10, 2004
٭ کجايند مردان؟
........................................................................................Patricia Kaas علاوه بر اينکه با اون صداي اوپرائي و آهنگهاي زيباش سالهاست ستاره موسيقي فرانسه است چهره خيلي فرانسوي هم داره و من اينجا چهره هاي زيادي رو شبيه به اون بين دخترها مي بينم البته با اين تفاوت که چهره اش يه حالت مينياتوري تحسين بر انگيزي هم داره که...
نوشته شده در ساعت 8:54 AM توسط امير حسابدار Wednesday, January 07, 2004
٭ باز با اين نوشته ات ياد روزهاي انتخابات ۷۶ افتادم ترم دوم دانشگاه و شور و شوقي که اونروزها توي سرمون بود . اونروزها همه مي گفتند راي اوردن ناطق حتميه چون احتمالا اغلب شهرستانها به ناطق راي ميدهند و خاتمي رو که مدتي وزير ارشاد بوده کسي بياد نمي ياره . با اين حال شور و شوقمون براي کمک به انتخاب خاتمي که مي تونست توي اون روزها فقط يه فرياد باشه به يک نه بزرگ تبديل شد و شعور جامعه ايراني نشون داد که تهراني و شهرستاني نداره و همه يک چيز رو ميخواهند :آزادي
هرگز هيجان روزهاي قبل انتخابات رو فراموش نمي کنم شوري که همه جونها رو گرفته بود. با چند تا از بچه هاي دانشکده اگه فرصت دست مي داد عصر ها مي رفتيم ستاد انتخابات خاتمي سر خيابون تخت طاووس همون ساختنوني که الان شده «سازمان منطقه آزاد پتروشيمي» . الان ياد محسن دوست خجالتيم مي افتم که در عين تعجب من توي اون شلوغي تخت طاووس مي رفت وسط خيابون و پوستر پخش مي کرديا ياد سخراني دکتر الستي مشاور انتخاباتي خاتمي مي افتم که حرفهاش مو به تن آدم سيخ مي کرد . اون روز بود که به محسن گفتم که : تازه فهميدم « پاسخ به نيازهاي سياسي» يعني چي. نمي دونم يادت مياد يا نه همون شبها يک بار با لکنتي اومدي در خونمون بريم يه دوري بزنيم ( همون روزها که کليد داشبوردش گم شده بود و بازنمي شد!) من هم که يکسري از پوستر ها و عکسهاي خاتمي رو از ستاد انتخابات گرفته بودم ٬ برشون داشتم و پريدم توي ماشين و راه افتاديم توي بلوار فردوس به دادن عکس و پوستر به هرماشيني که از کنارمون رد ميشد. واقعا بايد مخالفان اصلاحات از نتيجه کارشون خيلي راضي باشند که تونستند در عرض ۲٬۳ سال اين شور و شوق رو نابود کنند. دوباره عصر شنبه سوم خرداد رو يادم مياد موقع برگشتن از دانشکده توي ميدون ونک مردم مثل هميشه از چراغ قرمز زد نمي شدند چون خودشون کسي رو انتخاب کرده بودند که شعارش قانون گرائي بود. اما حيف.. نوشته شده در ساعت 7:37 PM توسط امير حسابدار
٭ من شخصا خيلي علاقه مند « مشاهده و سياحت آثار باستاني » اونطور که غربي ها عاشق اش اند نيستم ٬ شايد به خاطر اينکه توي ايران اونقدر دور و اطرافمون پر از اين آثاره که ديگه عطشمون برطرف شده به همين دليل ايندفعه توي پاريس اون نگاه توريستي رو نداشتم و ميشه گفت از اونجائي که محل سمينار دو قدمي Arc De Triomphe ( بخونيد «طاق پيروزي» يا همون« طاق نصرت» خودمون!) يعني ابتداي شانزه ليزه بود. يه توفيق اجباري داشتم که هر شب تا موزه لوور رو پياده برم (شب آخر تا ايستگاه اوسترليتز ) و توي مسير از آثار قديمي پاريس ديدن بکنم. جالبه که اين آثار اصلا فرانسوي نيستند و اغلب ريشه رومي ٬ يوناني يا مصري دارند و فرانسوي ها با قرض گرفتن افتخارات و جذابيتهاي اونها ٬ هويت فرانسوي بهشون داده اند . مثلا در وسط ميدان کنکورد يک ستونه که روش به زبان هيرو گليف خيلي قشنگ حکاکي شده يا بالاي هر ستون لوور (جلوي در اصلي) مجسمه يکي از متفکران يونان نصب شده. حالا ما با اينهمه متفکر و دانشمند و زبانهاي گوناگوني که در طي تاريخ در ايران تکلم شده کارهائي مشابه رو هيچ وقت انجام نداديم.
........................................................................................اما چيزهائي که بيشتر من رو تو پاريس جلب کرد: رود سن از وسط شهر اورلئان رودخانه لوار رد ميشه که بسيار پر آبه و با اينکه بستر بسيار وسيعي داره اما هميشه آب با شدت درش جريان داره ٬ولي برعکس ٬ عرض رود سن نسبت به لوار بسيار کمتره اما انگار آبش راکده و فقط يک تلاطم ريز و لرزاب دائم روي سطح آب وجود داره. و اما در شب عجب وسوسه اي دارند اين امواج خفيف ٬ حالا مي فهمم چرا بازرس ژاور خودش رو توي سن غرق کرد . اين رود ٬عجيب به آدم احساس تطهير ميده ٬ انگار که ميگه :« اگه خودت رو توي من غرق کني قبل از مرگ پاک پاک ميشي انگار که هرگز به دنيا نيومدي .» آخ محمد نمي دوني اونشب کنار سن چقدر يادت کردم ! جات خالي! مترو مترو پاريس با اون راهروهاي باسقف کوتاه و سراميک کاري سفيد ايستگاه هاش که آدم رو ياد کشتارگاه هاي صنعتي ميندازه زير شهر تر و تميز خوابيده و جدا کثيفي ايستگاه هاش آدم رو متعجب ميکنه البته شايدم متروي تر تميز تهران که هميشه چند نفر در حال سابيدن در و ديوارش هستند من رو بد عادت کرده باشه . ولي انگار تعمدي در کار بوده که اين ايستگاه ها اينقدرکثيف واغلب پوستر هاي تبليغاتيش پاره و خط خطي باشند و تنها ايستگاه تميزي که توي مسيرم ديدم ايستگاه لوور بود. نوشته شده در ساعت 9:50 AM توسط امير حسابدار Monday, January 05, 2004
٭ معمولا براي جائي که يکساعته و البته با يک بليط ۱۵ يوروئي قطار ميشه بهش رسيد سفرنامه نمي نويسند .اما اگه چنان تخته بند درسهات باشي که نتوني براي همين فاصله کوتاه هم وقت بگذاري اونوقت ديگه ميشه اسم اين شرح حال مسافرت رو گذاشت سفرنامه.
........................................................................................وقتي هواپيما ارتفاع کم کرد و از بالاي ابرها اومد پايين و شروع به دور زدن بالاي فرودگاه شارل دوگل کرد تا از برج مراقبت اجازه فرود بگيره براي اولين بار بود که پاريس خاکستري رو ديدم . هواپيما نشست و به سمت ترمينال شماره ۱ براي پياده کردن مسافرها نزديک شد اولش به خاطر خيابون دورش که ماشينها به طور مارپيچ ازش پايين مي اوندند و ساختمان سرتا پا بتوني اش اون رو با پارکينگ ماشين ها اشتباه گرفتم و تازه وقتي داخلش شدم و خودم رو توي اون پله برقي هاي آکوريومي! ديدم فهميدم که توي ترمينال يک هستم. خيلي جالبه جائي باشي که قبلا بارها فقط عکسش رو ديده باشي. اون بعد از ظهر آفتابي اواخر تابستون که با اتوبوسهاي AirFrance از فرودگاه رسيدم به شهر و توي محله مونپارناس پياده شدم يادمه از تعداد کم ماشينهاي توي خيابون خيلي تعجب کردم که البته براي من که از تهران پر دود و ماشين رسيده بودم طبيعي بود. ضمنا اونروز اونقدر نگران مصاحبه دانشگاه بودم که باوجود سفارش يکي از دوستان فرانسوي مقيم ايران که يه هتل مناسب وآشنا رو بهم معرفي کرده بود يه راست رفتم ايستگاه قطار اوسترليتز و بليط اولين قطار به اورلئان رو خريدم و گشت و گذار در پاريس رو به يه فرصت بهتر حواله کردم اما هرگزفکر نمي کردم اين فرصت بهتر اينقدر دير بدست بياد! نوشته شده در ساعت 3:21 PM توسط امير حسابدار Saturday, December 20, 2003 ........................................................................................ Wednesday, December 17, 2003
٭ فردا براي يه سمينار دارم ميرم پاريس. از صبح تا عصر همينطور لاينقطع ! ملت ميان و مقاله هاشون رو ارائه مي کنند و من بد بخت از بين اين همه خروار سخنراني و مقاله بايد يه مطلب بدرد بخور و دندون گيري براي تزم انتخاب کنم و گرنه بر گشتنه استاد مربوطه چوب و فلک رو آماده کرده و در انتظار براي عمامه کردن خشتک بنده!
........................................................................................پس اگه توي اين دو روز به اينترنت دسترسي داشتم که يه چيزکي از حال و هواي سمينارو پاريس مي نويسم ٬ضمنا اگه خدا بخواد به بر و بچه هاي ايراني پلي تکنيک هم يه سري مي زنم که البته با برنامه اي که اونها پيشنهاد دادن هم فال ميشه هم تماشا!(چون قرارمون احتمالا در سينما است) نوشته شده در ساعت 9:15 AM توسط امير حسابدار Tuesday, December 16, 2003
٭ امشب براي اولين بار بعد از سه ماه که از ايران اومدم صداي هايده و منصور و سياوش قميشي توي اتاقم پيچيد. با خودم از ايران دوتا سي دي MP3 آورده بودم که طبعا با اين ضبط ام نمي تونستم بهشون گوش بدم تا اينکه به لطف کامپوتر و سي دي رايتر يکي از بچه هاي ويتنامي ٬ ازشون دوتا سي دي Audio در اوردم.
........................................................................................خنده ات مي گيره اگه بگم ترکيب يکي از سي دي ها درست مثل سي دي " Bumzi " شده که هميشه توي ماشين گوش مي کرديم. من که هيچ وقت جز توي ماشين حال و حوصله گوش کردن به آهنگ رو نداشتم٬ يکهو ۴ ساعت لاينقطع اين دوتا سي دي رو گوش دادم و از همون آهنگ اول لحظه لحظه خاطرات گذشته برام زنده شد وباهاشون اشک ريختم: با ّ توئي تو ئي بهارم ّ اندي ٬ ياد جاده بالاي ديزين افتادم ٬ اونروزي که خفن! برف اومده بود و همه ماشين ها گير کرده بودند و ما با نشوندن اردوان و پيام سمت چپ و راست کاپوت تا خود پارکينگ رفتيم بالا « اسکي اينجوري مزه ميده» . با ّ با بزن بريم ّ منصور ٬ ياد عيد امسال و شمال و خانه دريا و ويلاي ۸۷۷ افتادم ٬ اون شبي که من و وحيد رفتيم رستوران برزنتي لب ساحل و با وجود سرماي هوا و بارون ريزي که مي اومد همه خانه دريا مثل ما توي اون رستوران فسقلي جمع شده بودند و آخرش هم ما برگشتيم تو ماشين و با دوربين شروع کرديم به شکار لحظه ها! ( راستي اون فيلمي که اون شب گرفتيم چي شد!) يادت مياد اون روزها گير داده بودي به ياسي جون ؟! با ّچه خوشگل شدي امشب ّ اندي ٬ ياد اون شبي که با سامان و جين جين و کنيبال و پژمان از فرحزاد بر مي گشتيم افتادم ٬ شبي که چنان همه سرمست و شنگول بودند که اگه کبريت تو ماشين مي انداختي گر مي گرفت ! و تازه وقتي فهميدم چقدر مست بودي که فرداش ازت در مورد یکي در ميون رد کردن مانع هاي « اتوبان دردست تعمير است » پرسيدم و اصلا يادت نيومد همچين کاري کرده باشي! راستي محمد تو هم يادته ؟ با ّ ساقي ساقي اي ساقي ّ هايده ٬ ياد لاهيجان و ويلاي ته خيابان شقايق اش افتادم و ياد اون نصف شبي که زد به سرمون بريم کنار دريا وخستگي راه رو بدر کنيم و ساحل خيس و درياي خروشان چمخاله نزديکترين محل بودبراي پياده شدن. کاري کرديم که ديگه قر تو کمر هيچ کس نموند! يادته برگشتنه ملت چه تشکري ازمون مي کردند؟ «مردم تشنه شادي» با اينکه اون دوران گذشت و ديگه بر نمي گرده اما خوشحالم که افسوسي بر جوانيمون نيست و هر کاري خواستيم زير گوش جمهوري اسلامي کرديم. اما از طرف ديگه ميشه گفت دير از ايران زديم بيرون٬ اگه نوزده ٬ بيست ساله مي اومديم بيرون اين قدر خاطرات و در نتيجه اينقدر دلتنگي نداشتيم. توي اين عکس آخري که از ژاپن فرستادي قيافه ات لاغر شده مي دونم اين آخري خيلي سختي کشيدي و هنوز هم تو يه مايه هائي ادامه داره٬ اما حالا که به هدفت رسيدي ديگه بي خيال! نوشته شده در ساعت 10:04 AM توسط امير حسابدار Monday, December 15, 2003
٭ پل برمر رو براي گفتن همين يک جمله هم که شده خيلي دوست دارم:
........................................................................................"Ladies and gentlemen ,We Got Him" نوشته شده در ساعت 8:36 AM توسط امير حسابدار Wednesday, December 10, 2003
٭ اگر شيرين عبادي توي سخنرانيش از کورش کبيرحرف نمي زد حتما سخراني اش يه چيزي اساسي يعني هويت ايراني رو کم داشت.
آفرين به شيرين. نوشته شده در ساعت 6:26 PM توسط امير حسابدار
٭ همه جريانات رو که نبايد از زبون من بشنويد ٬يکبار هم که شده به گفتگوي نوآن همکلاسي ويتنامي ام با دوست دخترش زوآن گوش کنيد:( متن زير ترجمه آزادي است از زبان ويتنامي!)
........................................................................................زوآن: سلام عزيزم چطوري؟ نوآن: خوبم قربونت برم تو چطوري؟ ز : ماچ ن: ماچ ز : فدات بشم عزيزم ٬ خيلي امروز خسته شدي آره ؟ ن : آره خيلي٬ چون امروز ۴ ساعت صبح و ۴ ساعت عصر کلاس داشتيم. پدرمون در اومد ٬ تازه آخراي کلاس صبح استاد چنان غرق درس دادن شد که حساب وقت از دستش در رفت و ۴۵ دقيقه هم بيشتر از وقت کلاس ما رو نگه داشت دانشجو ها هم جيکشون در نيومد ٬ ميدوني که اينجا مثل ويتنام نيست که از ۴۵ دقيقه مونده به پايان وقت کلاس داد همه در بياد که ّ استاد خسته نباشي ّ ! ز : آخ ٬ آخ پس کي غذا خوردي؟ ن : اونهم قضيه اش مفصله ٬ چون نيم ساعت بعدش کلاس بعد ازظهر شروع مي شد و رفتن و برگشتن تا رستوران دانشگاه خيلي طول مي کشيد. امير بهم پيشنهاد داد که بريم به اتاقش توي خوابگاه و نهار رو با هم بخوريم. ز : چه خوب حالا چي خوردين؟ ن : از اين برنج هاي زود پخت داشت سريع بار گذاشت بعد هم ازم پرسيد ما تو ويتنام برنج رو با چي مي خوريم؟ وقتي بهش گفتم بيشتر با سبزيجات و غلات٬سريع يه کنسرو ذرت شيرين و يه کنسرو قارچ باز کرد و با اينکه براي خودش اولين باربودکه امتحان مي کرد ٬ نهار برنج و ذرت و قارچ خورديم. بعدش هم يه نسکافه داغ زديم به رگ و سريع برگشتيم دانشکده خلا صه اش اين که سنگ تموم گذاشت . ز : خدا خيرش بده (!)( گفتم که اين يه ترجمه آزاده) مي گم فردا که با بقيه برو بچه هاي ويتنامي نهار دور هم جمع ميشيم ٬امير رو هم دعوتش کن تا هم تشکري ازش کرده باشي هم نشون بديم که مهمون نوازي ما از اونها کمتر نيست. ن : راست ميگي ها ٬ اما يادت باشه که برنج پختن اونها با ما فرق ميکنه . اونها برنج رو آبکش مي کنند ضمنا برنج رو مثل ما با دوتا چوب هم نمي تونه بخوره. ز : عيبي نداره يه بار هم مدل غذا خوردن ما رو امتحان ميکنه.مگه چه اشکالي داره؟ ن : باشه من ميرم بهش زنگ بزنم دعوتش کنم تو هم بالاغيرتا اين برنجت ته نگيره آبروي ما رو ببري! ز : بد جنس باز هم شروع کردي ؟ ـــــــــــــــــ خلاص جاتون خالي يه پرس غذاي ويتنامي نوش جان کرديم اما اشکم در اومد تا با اين چوبها غذا خوردم. آخرش هم يادنگرفتم چطور ميشه باهاشون غذا رو برداشت طوريکه زمين نريزه!! نوشته شده در ساعت 9:54 AM توسط امير حسابدار Monday, December 08, 2003
٭ کار اين راهنماي تحصيل در فرانسه بازحماتي که اول به صفاي عزيز و سپس به امير جان دادم خدا رو شکر تموم شد. سعي کردم تمام مراحلي که در اين راه طي کردم جز به جز بدون کلي گوئي تشريح کنم به همين خاطر يک کم زبان نوشتار رسمي شد تا بتونم از جملات بهتري براي رسوندن معني استفاده کنم.
حتما در آينده يه FAQ هم بهش اضافه مي کنم تا کاملتر بشه. ضمنا اين رو هم بگم که تنها هدف من هم از اين راهنما روشن کردن مسير ادامه تحصيل براي دوستانيه که مي خواهند راهي رو که من رفتم ادامه بدهند و جلوگيري از دوباره کاري يا اشتباهاتي که خودم با اونها درگير بودم ٬حقيقتش من در ايران حتي يک نفر رو هم نمي شناختم که کمتر از ۱۰ سال قبل تو فرانسه درس خونده باشه وتنها راهنمايم دوتا از استادهاي دانشکده ام بودند که اونها هم سال ۱۹۹۰ ! ازفرانسه فارغ التحصيل شده بودند و با توجه به مرور زمان بسياري از مسائل هم عوض شده بود و به همين دليل مجبور بودم با آزمون و خطا جلو برم و هزينه هاي زيادي رو بي دليل متحمل شدم و حتي به خاطر دريافت دير هنگام دعوت نامه يکسال هم عقب افتادم(الان که اينها رو مي نويسم مي بينم چه پدري ازم در اومد ها! ) خلاصه اينکه منتي نيست اما مي خواستم بدونيد که اين تجربه ها به آسوني به دست نيومده اند و از صميم قلب اميدوارم بتونه راهنماي کارآمد و بدردبخوري براي بقيه دوستاني که در ايران هستند باشه. نوشته شده در ساعت 8:57 AM توسط امير حسابدار
٭ صفا جان از محبت شنبه صبحت خيلي ممنون ٬خلاصه اش اينکه يه سورپريز تمام عيار بود!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:54 AM توسط امير حسابدار Wednesday, December 03, 2003
٭ جلسه دوم صخره نوردي وقتي دختر رومانيه اومد ديدم خيلي دمغ و گرفته است( حالا ما يک بار از شاد و سرزنده بودن يه نفر حرف زديم ها٬ ببين چي شد؟) از چشمهاش هم معلوم بود که گريه کرده . وسطهاي جلسه ازش پرسيدم اگه امروز حالت خوب نيست مي تونيم ديگه ادامه نديم؟ گفت :« نه حالم خوبه ٬ اصلا اومدم ورز ش که فراموشش کنم.» با خودم گفتم حتما براي يکي از دوستان يا آشناهاش اتفاقي افتاده بهش گفتم چي رو فراموش کني ؟
........................................................................................گفت ديروز خبر دارشدم گربه ام رو که پيش پدر ٬مادرم تو بخارست گذاشته بودم مرده و الان دو روزه دارم براش گريه مي کنم!! بعد از اينکه کمي دلداريش دادم گفتم از چه نژادي بود ؟ گفت : سيامي بود اما راستش اولش خيلي دوست داشتم يدونه از اونPersian Kitty هاي کشور شما رو بخرم اما اون موقع پولم نرسيد٬بعد گفت حتما هر خونه تو کشورتون يدونه از اون پشمالوهاش رو داره نه؟! گفتم: بعللله ما اصلا عاشق گربه هائيم! بعد ياد اون گربه هاي بدبختي افتادم که اگر در شعاع ديد مادر بزرگم قرار بگيرند خيلي بايد خوش شانس باشند که مخشون توسط اولين چيزي که دم دست مادربزرگ مي رسه متلاشي نشه!! نوشته شده در ساعت 1:13 PM توسط امير حسابدار Monday, December 01, 2003
٭ ما و زبان فرانسه
........................................................................................براي کساني که فارسي يا انگليسي زبان مادريشونه ٬ آموختن زبان فرانسه بدليل تفاوتهاي اساسي که با اين دو زبان داره بسيار مشکله . گذشته از مذکر٬ مونث بودن تمام اشيا و اسامي که درهر مورد کاربرد ضمير متناسب با خودش رو مي طلبه (بقول يکي از دوستان٬ عربي زبانهاي لاتين ٬ زبان فرانسه است!) و همچنين صرف افعال که حتي بعضي اوقات ديکته فعل از اول شخص تا سوم شخص کلا تغيير مي کنه و ميشه گفت اين دو مشکل اصلا در زبانهاي فارسي وانگليسي وجود نداره ٬ سه مورد ديگه هم هست که در طي اين سه ماهي که در فرانسه بودم خيلي باهاشون درگير بودم. اول ٬ اوايل متوجه شدم موقعي که فاميلي ام رو براي فرانسوي ها هجي مي کنم بجاي صداي حرف E اونها صداي O رو از دهن من مي شنوند و اين البته به دليل تفاوت سيستم آوايي زبانهاي فارسي و فرانسه است ( که متاسفانه استادان زبان فرانسه در ايران زياد روش کار نمي کنن و و شايدچون ياددادن نحوه تلفظ کار بسيار مشکليه از خيرش مي گذرند!) از اون موقع شروع به تصحيح اين مشکل کردم و به کمک يکي از همکلاسيهام که استاد کالج و محل قرار گرفتن زبان رو در هنگام تلفظ حروف با حوصله باهام تمرين مي کرد تونستم تا حدودي اين مشکل رو برطرف کنم. دوم٬ در زبان فرانسه (باز برعکس فارسي و انگليسي) در جمله٬ ضماير مفعولي قبل از فعل مي آيند که ميشه گفت اين مورد بزرگترين مشکل من هنگام صحبت به زبان فرانسه است. چون تا بحال وقتي فارسي حرف مي زدم اول به فعل و زمان اون فکر مي کردم بعد به ضمير مفعولي مثلا در جمله « من خواندمش» اول به فعل خواندن فکر مي کردم بعد به ضمير ش ٬ اما حالا بايد در مورد ضمير و اون چيزي که مي خوام در موردش فعل رو بکار ببرم فکر کنم بعدا به فعل٬ و احتياج به تغيير نحوه تفکر دارم که خوب کار ساده اي نيست! سوم هم اينکه در زبان فرانسه براي هر موقعيتي فعل مخصوص به اون وجود داره که بايد حتما در فرانسه باشيد تا بتونيد موقعيت استفاده از افعال رو بشناسيد. مثلا براي مفهوم «دادن» يا « پس دادن » چند فعل وجود داره و تنها با فعل ساده Donner نمي تونيد منظور خودتون رو برسونيد ضمنا فرانسوي ها ضمن حرف زدن براي زيبايي کلام با فعل Mettre تر کيباتي ميسازند که حتي در ديکسيونر هم نمي تونيد اونها رو پيدا کنيد و بايد معني اش رو از خود اونها بپرسيد. اينجا ۹۰٪ دانشجويان خارجي از مستعمرات سابق فرانسه مثل الجزاير ٬ مراکش ٬ لبنان ٬ سوريه ٬ ويتنام٬ سنگال و...اومدن که زبان رسمي کشورشون اغلب هنوز فرانسه است و از دبستان اين زبون رو ياد گرفتن و سايرين هم دانشجويان زبان و ادبيات فرانسه هستند (مثل اين دوست آلماني ما) پس بي دليل نيست که با وجود تقريبا رايگان بودن دانشگاههاي فرانسه تعداد دانشجويان غير فرانسه زبان(Non-Francophone) وهمچنين ايراني اينقدر کمه٬ بس که اين زبان لامصب سخته! البته باز جاي شکرش باقيه که برعکس سوئدي و فنلاندي که اونها هم زبانهاي مشکلي هستند اما فقط در همان کشورها کاربرد دارند٬ فرانسه زبان بين الملليه و حداقل توي هرقاره کشوري پيدا ميشه که به اين زبان تکلم کنه. - اين آخري رو براي دلخوشکنک خودم گفتم ٬ حالا ديگه شما نزنيد تو ذوقم!! نوشته شده در ساعت 9:09 AM توسط امير حسابدار Saturday, November 29, 2003
٭ وقتي ايران بودم طرفدار پرو پا قرص Axelle Red بودم و در آرزوي داشتن CD ,DVD کليپهاش . اون زمان با خودم مي گفتم وقتي برسم فرانسه حتما همه جا صحبت از اونه اما از روزي که رسيدم دريغ از حتي يه خبر يا آهنگ تو راديو و تلويزيون ٬ به همين خاطر وقتي بعد از مدتها عکسش رو روي جلد مجله Marie Clair ديدم کلي به درگاه خدا شکر به جا اوردم ! که بالاخره گمشده ام رو پيدا کردم
........................................................................................
٬بخصوص که با اون موهاي حنائي اش منو ياديکي ازدوستان ديرين دانشکده ميندازه ٬ طبقه دوم «کافي شاپ بتسا» توي برج آفتاب ونک که يادت هست .اونجا رو قرق مي کرديم و بابرو بچه هاي دانشکده پارتي راه ميانداختيم... نوشته شده در ساعت 10:26 AM توسط امير حسابدار Friday, November 28, 2003
٭ اين کامنت ما هم داره بازي در مياره .تمام کامنت دوني ها!پر از کامنت ٬ اما اون تعداد کامنت ها رو صفر نشون ميده!مثل اينکه بايد سايت کامنتم رو عوض کنم.لطفا اگه سايت کامنت بي دردسر سراغ داريد ما رو خبر کنيد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:01 AM توسط امير حسابدار Thursday, November 27, 2003
٭ هتلي که اوايل توش اقامت داشتم نزديک سوپر مارکت يا بهتر بگمHypermarcheمعروف فرانسوي به اسم E.Leclerc بود. اينجا همه سوپر مارکتهاي بزرگ بايد داراي پارکينگي به تناسب وسعتشون باشند ٬ پارکينگ اين فروشگاه هم يه محوطه بزرگي رو به خودش اختصاص داده بود ٬شبها که فروشگاه بسته مي شد چراغها و نورافکنهاي پارکينگ تا صبح روشن مي موند و از دور- اگه قياس مع الفارغ نباشه-منو ياد بندر خرمشهر مي انداخت . همون روشنائي که يکطرف شهر رو روشن ميکرد با همون حس سحر آميزي که داشت .
........................................................................................ترم دوم دانشگاه بوديم که دانشگاه يه تور مناطق جنگي جنوب گذاشت ٬ ما هم باچندتا از بچه ها رفتيم اسم نوشتيم گفتيم هم فاله و هم تماشا بريم ببينيم اين خرمشهر و آباداني که پدرم تعريف مي کرد: «وقتي توي خيابونهاش راه مي رفتي انگار داري توي سان فرانسيسکو قدم مي زني » چه به روزگارش اومده ؟ اون سالها از اين جور تورها خيلي کم بود و مثل الان جنبه تبليغاتي و اشک دراوردني نداشت! راحت براي خودمون ميدون نبرد وجبهه ها رو مي گشتيم و اون وسط اگه آدم مطلعي پيدا مي شد يک کم در مورد مواضع نيرو ها وعملياتهاي انجام گرفته در اون منطقه توضيح مي داد. به هر حال توي اين سفر به هرجائي که جبهه اي بود سر زديم از سوسنگرد و طلائيه گرفته تا شلمچه و اروند کنار ٬ اما با وجود چيزهاي جالب و تاثر بر انگيزي که اونجا ديدم هيچ چيز به شگفت انگيزي فتح فاو و پلي که نيروهاي ايراني روي اروندرود زده بودند نمي رسيد . من هرچقدر به مغزم فشار اوردم نتونستم حجم و عظمت اين پل رو تصور کنم ( پل رو تازه يکي٬ دوسال قبل از رسيدن ما به طور کامل جمع کرده بودند.)فکرش رو بکنيد جائي که ۴تا رودخانه با دبي بسيار بالاي دجله ٬ فرات٬ کرخه و کارون به هم مي رسنددر عرض چند روزيک پل غير معلق زده بشه در حالي که يک کوه فولاد هم در اون نقطه از بستر اين درياي خروشان ثابت نمي مونه ! واقعا فقط از فکر و توان ايراني همچين چيزي بر مي آد. بقول خداداد از زير بته که به عمل نيومديم ما فرزندان همون داريوش و خشاياريم که براي اولين بار دوهزارسال پيش درياي سرخ و مديترانه رو از طريق کانال سوئز به هم وصل کرد. واقعا دست مريزاد. نوشته شده در ساعت 7:24 PM توسط امير حسابدار Wednesday, November 26, 2003
٭ موقع ثبت نام دانشگاه وقتي گفتند مي تونيد بعد از چکآپ پزشکي از تسهيلات ورزشي دانشگاه استفاده کنيد٬ با خودم گفتم توي اين گير و دار کي حال و حوصله ورزش کردن رو داره. اما بعد از يکي دو ماه وقتي سمينار ها احاطه ام کردند ديدم توي اين اوضاع بي همزبوني و فقدان سرگرمي بهترين وسيله رفع خستگي همون ورزشه. وقتي پزشک دانشگاه گفت چه ورزشي مي خواي بکني؟ گفتم هرچي مي خواد باشه فقط مربوط به کوه باشه ! اونهم گفت صخره نوردي خوبه ؟ منهم گفتم : عاشقشم! اما حقيقتش تازه روي ديواره بود که فهميدم چقدر اين ورزش رو دوست دارم و چقدراثر روحي اين ورزش براي من از تاثير فيزيکيش بيشتره.
مربي مون هم يه خانوم با تيپ و هيکل مردونه است که در کمال تعجب من ديواره هاي باشيب منفي رو مثل آب خوردن ميره بالا. حامي و يار من هم يه دختر اهل رومانيه. تا يادم نرفته در مورددخترهاي رومانيايي دانشکده امون بگم که بي روح ترين آدمهاي روي زمين اند وقتي باهاشون حرف مي زني و توي چشماشون نيگاه مي کني توشون هيچ چيز نيست٬ الکي نيست که توي اين تحقيق اخير اهالي روماني بدبخت ترين آدمهاي روي زمين شناخته شدند٬ من هم اگه هر روز صبح همچين قيافه هاي بيروحي رو مي ديدم از زندگي سير ميشدم! برعکس دخترهاي اکراين که از چشمهاشون زندگي ٬اميد ٬ نور ٬ شور٬ نشاط٬ ..( امير ٬ امير بيدارشو بابا داري وبلاگ مي نويسي ضايع نکن ديگه!) آهان مي بخشيد مي گفتم که برعکس دخترهاي روماني اين يکي خيلي پر شر و شوره اما از شانس ما مثل اينکه تازه نامزد کرده٬ وقتي هم براي اولين بار ديواره رو رفت بالا و برگشت از خوشحالي پريد مربي رو بغل کرد و شروع کرد به ماچ و بوسه کردن( ما اونجا برگ چغندر بوديم!) و خلاصه کلي کولي بازي در اورد وهمه بچه ها رو از اين کارش به خنده انداخت. نوشته شده در ساعت 10:24 AM توسط امير حسابدار
٭ خدمت دوستان عزيز عرض شود که به علت مشکلات فني سايت يه مقدار راه اندازي راهنماي تحصيل در فرانسه به تا خير افتاد اما ان شا الله تا هفته آينده به کمک اين شازده پسر راه مي افته.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:04 AM توسط امير حسابدار Monday, November 24, 2003
٭ ما يه همکلاسي ويتنامي داريم به اسم نوآن که يه پسر ريزه ميزه و محجوب و درعين حال (اگه باهاش صميمي بشي) وروجک و شيطونه. خونه اش ۲۵ کيلومتري شهر توره و هر وقت از کلاس بر ميگرديم توي ترن تا يه مسيري رو با ما همسفر ميشه. دفعه قبل ازم پرسيد از ويتنام چي مي دونم من هم چيزهائي رو که تو سريال مستند « يکهزار روز جنگ » ( يادتونه ؟ سالهاي ۶۶-۶۷ سه شنبه شبها شبکه ۲ نشون ميداد و اولش با باز شدن دريچه بمب افکن B-52 روي جنگلهاي سرسبز ويتنام شروع مي شد) براش تعريف کردم ٬ البته خودش هم اين سريال رو ديده بود.
کمي هم از کتاب «زندگي ٬جنگ و ديگر هيچ..» اوريانا فالاچي براش گفتم که چقدر قشنگ با اون قلم ژورناليستيش روزهاي آخر سقوط سايگون رو تعريف کرده بود. ازش در مورد حال و هواي اين روزهاي ويتنام پرسيدم و گفت ما هنوز يک کشور کمونيستي هستيم و هنوز بعد از گذشت ۵نسل از جنگ٬ بچه هايي ناقص به دنيا ميان و زمينهاي زراعي که ميدون نبرد بودن ديگه محصول نمي دهند. راستي اين آقا نوآن يه دوست دختر ويتنامي داره که تو خوابگاه ما زندگي ميکنه که از خودش ريزه ميزهتره ( من در عجبم اينها با اين قدو هيکل چطور نارنجک مي بستن زير دامنشون و ميرفتن تو کلوپ سربازهاي آمريکائي!) و فعلا من نقش کبوتر نامه بر! رو براي اين دوتا معشوق ايفا مي کنم و و نامه هاشون رو رد و بدل مي کنم. نوشته شده در ساعت 7:36 PM توسط امير حسابدار
٭ داشتيم در مورد سرماي هوا حرف مي زديم که نوآن گفت تو ويتنام اگه دماي هوا به زير ۶ درجه بالاي صفر برسه مدرسه ها تعطيل ميشه!ببينيد که ديگه اونجا چقدر هوا گرمه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:35 PM توسط امير حسابدار Saturday, November 22, 2003
٭ اينروزها دارم چيزهاي جديدي مربوط به طبيعت رو تجربه ميکنم و مي بينم موقعي که تهران بودم چقدر از طبيعت دور افتاده بودم.
........................................................................................مثلا راه رفتن توي جنگلي که تا۳۰ سانتي متري زمينش رو برگهاي زرد بلوط پوشانده و ديدن يه سنجاب حنائي رنگ که يکهو از جلوي پات در ميره يا راه رفتن توي جنگل مه آلود که فقط خودتي و ۴تا درخت دور و برت و ديگر هيچ و سکوت. نوشته شده در ساعت 12:39 PM توسط امير حسابدار Friday, November 21, 2003
٭ آخر حال..
........................................................................................ما يه کلاسي داريم که عنوان خيلي طول ودرازي داره اما خلاصه و لري اش ميشه « تاريخ مديريت » . استادش هم مسئول دپارتمانمومه که يه «جنتلمن» واقعيه! هم از نظر تيپ و قيافه و هم از نظر معلومات يه سر و گردن از همه روساي دپارتمانهاي ديگه دانشکده بالاتره . ديروز سر کلاس رسيد به اينکه دو چيز علم رياضيات رو در اروپا به جلو انداخت يکيش عدد صفر بود و ديگريش استفاده از الگوريتم و همين موقع جلوي ۴۰ تا دانشجو رو کرد به من و گفت : « مثل اينکه واضعش از دوستان شما بوده ؟اسم واقعيش به فارسي چي ميشه ؟» آقا من رو ميگي ٬تا آسمون هفتم رفتم و برگشتم! و با افتخار گفتم: « خوارزمي » انشالله نور به قبرت بباره که ما رو توي اين مملکت غريب سر بلند کردي... نوشته شده در ساعت 10:41 AM توسط امير حسابدار Tuesday, November 18, 2003
٭ قبل از پرواز٬ موقع خداحافظي٬ وقتي نوبت به اون رسيد حالتش با بقيه فرق داشت ٬ ديگرون همه شاد بودند اما تو صورت اون فقط غم بود .از روزي که اومدم غمش با من مونده ٬تا حالا دلم به اين گرم بود که هنور تو هستي و طبق معمول اگرجائي کارش گير کنه تو رو داره و ازت کمک مي خواد اما حالا که تو هم اومدي دوباره اين غم برگشته و قيافه غمگينش همش ميادجلوي چشم ام . راستي حالا که تو نيستي...
........................................................................................Cannibal براي بار هزارم فرضيه۴دسته بودن آدمهاش رو براي کي تعريف مي کنه؟ حالا که نيستي اون سواد انگليسي و لغتهاي قلنبه سلمبه شکسپيري اش رو به رخ کي ميکشه ؟ حالا که نيستي اون با کي سر تلفظ بريتيش Media شاخ به شاخ ميشه و الم شنگه به پا ميکنه ؟ حالا که نيستي اون با کي شبها ميره فرحزاد و تريپ حشيشي قليون ميکشه؟ حالا که نيستي کيه که برات کلاس بگذاره و جلوي همه دکتر ٬دکتر صدات کنه ؟ حالا که نيستي وقتي دوباره يه شاه تيکه توپ رو سر جردن فراري ميده ٬ کيه که بخواد از شيشه ماشين پرتش کنه پايين ؟ حالا که نيستي توي جنگل تهرون اون بجاي خونه شماره ۱۱۰ ٬ که خونه اميدش بود ٬ کجا ميره که گپي بزنه و درد دلي بکنه و بخنده...؟ نوشته شده در ساعت 7:09 PM توسط امير حسابدار Saturday, November 15, 2003
٭ چند وقت پيش رفته بودم Fnac فروشگاه معروف مولتي مدياي فرانسه ٬ اگه از قسمت Notebook هاش که قيمتهاش اشک من رو در اورد بگذريم ٬ چرخ زدن توي قسمت کتابش خيلي برام لذت بخش بود.
اولين چيزي که نظرم رو جلب کرد اين بود که ديدم ماشالله شهبانو فرح پهلوي عجب گرد و خاکي کرده با کتاب خاطراتش . به قول ناشرش « روايتي تاثربرانگيز از همسر آخرين امپراطور! ايران که پس از ۲۵ سال سکوت را شکست و زبان به سخن گشود» . کتاب پر حجميه و عکسهاي جالبي داره از دوران کودکي تا تحصيل در فرانسه و ...تا جشن تولد ۶۰ سالگيش با بچه ها ونوه ها در منزلش (گرينويچ - کانکتيکات) البته براي خريدنش زياد عجله نکنيد چون حتما به زودي با يه ترجمه پر از پا نوشتهايي که سعي در کوبيدن حرفهاي نويسنده داره مياد رو پيشخون کتابفروشيهاي تهران ! دومين چيزي که در مورد ايران پيدا کردم ٬کميک استريپهاي «پرسپوليس» خانم مرجانه ساتراپي بود .والا اين خانوم ساتراپي با اين کتابهاش بدجوري داره ريشه به تيشه آبروي ما ايرانيها ميزنه . براي اونهايي که با محتواي اين کتابها آشنا نيستند بگم که اين کميک استريپ ها داستانهاي يه خانواده رو در ايران در سالهاي اول انقلاب روايت ميکنه مثلا يکي از کتابها با اشغال سفارت آمريکا آغاز ميشه . با اينکه مطالبش حقيقت محضه اما نقاشهاي سياه و سفيد ٬سياهيها رو دوبرابر نشون ميده و تاثير بدي روي ديد فرانسوي ها نسبت به فضاي کنوني ايران ميگذاره البته اين فقط نظر منه که شايد متفاوت با نظر ديگرون باشه . ضمنا ميان اونهمه راهنماي مسافرت به ترکيه و تونس که سرو ته مملکتشون دوزار نمي ارزه يه راهنماي سفر به ايران هم ديدم که باز جاي شکرش باقيه . نوشته شده در ساعت 9:40 AM توسط امير حسابدار
٭ راستي چيزي که از همه بيشتر باهاش حال کردم اين بود که مجله GEO ( که يه چيزي تو مايه هاي نشنال جئوگرافي فرانسوي هاست ) پرونده اين ماه اش رو به خليج فارس اختصاص داده و در تمامي مطالب و عکسهاش از همين لفظ استفاده کرده ٬ همينطور روي جلدش هم نوشته : Golf Persique
........................................................................................مثلا يه عکس خيلي جالبش ٬ برج العرب اماراته که بزرگ روش نوشته «خليج فارس ». در آخر پرونده اش هم يه مقاله از يه استاد دانشگاه آورده و در اون براي فرانسوي ها توضيح داده که اين خليج از دوران قديم به نام فارس بوده و نه هر اسم ديگه . خدا پدرش رو بيامرزه ! خلاصه کلي حال کردم و يه ميل هم به سردبيرش زدم و از دقت نظرشون بسيار ٬بسيار تشکر کردم . والا از هموطنهاي خودمون که خيري نديديم ٬ حداقل حالا که اينها مفت ومجاني دارن برامون تبليغ مي کنند بايد يه دست مريزاد بهشون بگيم . نوشته شده در ساعت 9:39 AM توسط امير حسابدار Friday, November 14, 2003
٭ ديروز که داشتيم از دانشگاه تور با اتوبوس بر مي گشتيم به طرف ايستگاه قطار شهر ٬ وسطهاي مسير يه مرد مسن با يه پالتو رنگ و رو رفته ٬ ريش توپي جو گندمي و دماغي که از سرما قرمز شده بود سوار شد. از تريپش معلوم بود بايد دائم الخمر باشه ٬ بعد از اينکه اتوبوس دوباره راه افتاد يارو بلند شد و شروع کرد به صحبت کردن در مورد حزب کمونيست فرانسه ٬ در همين هين که داشت حرف مي زد دوتا از دخترهاي همکلاسيمون که کنار من وايستاده بودند و بي توجه بهش داشتند با هم صحبت مي کردند شروع کردند سر موضوعي خنديدن ٬ يارو که خيال کرد اينها دارند به اون مي خندنديهو اومد جلو و زد تو صورت يکي از دخترها ! بعد هم سريع تو ايستگاه بعدي پياده شد. دختره بنده خدا - که خيلي هم خانوم مهربون و نازنينيه و ترجمه اسمش به فارسي يه چيزي تو مايه هاي «سپيده» يا «سحر» ميشه - با اينکه ضربه زياد محکم نبود خيلي شوکه شده بود و يه نيم ساعتي طول کشيد تا از اين حالت بيرون بياد .
........................................................................................حالا جالبه که دوست پسرش هم يک کم اونورتر وايساده بود و ماجرا رو ديد اما هيچي نگفت و حتي وقتي پياده شديم شروع کرد به شوخي کردن و خنديدن به اين موضوع ! به قول پژمان ٬ تف به غيرتت بياد پسر !! جلوي چشم آدم دوست دخترش رو بزنند بعد آدم هيچي نگه ؟!بابا ايوالله به تو ! نوشته شده در ساعت 9:16 AM توسط امير حسابدار Thursday, November 13, 2003
٭ با رفتن دنتيست ٬ ديگه هيچکدوم از آدماي توي اين عکس ايران نيستند .عليداد به هند ٬ دنتيست به توکيو ٬ مخلصتون به فرانسه ٬ پژمان به امارات و صفا به آمريکا پرواز کردند و تنها آرزوشون اينه که مثل اون شب تابستوني در فرحزاد ٬باز دور هم جمع بشن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:45 PM توسط امير حسابدار Wednesday, November 12, 2003
٭ دعا هاي روز تولد :
........................................................................................* خدايا دلهاي دختران اوکرايني را به دلهاي پسران ايراني نزديک بفرما! * خدايا اون يخچال-فريز فسقلي رو که توي سوپر مارکتCarefour ديدم به ما عطا بفرما! * خدايا راديو ضبط اين دختر مراکشيه (همسايه روبروئيم تو خوابگاه ) را که صبح تا شب روشنه خورد و خاکشير بفرما! * خدايا به Boney M به خاطر اجراي دوباره Daddy Cool عمر با عزت عطا بفرما! * خدايا ما رو از داشتن اون CDMan که MP3 هم مي خونه و توي فروشگاه DARTY ديدم محروم نفرما! * خدايا تمامي دعا هاي ما را در اين روز تولدي اجابت بفرما! آمين. نوشته شده در ساعت 9:54 AM توسط امير حسابدار Monday, November 10, 2003
٭ فردا اينجا تعطيله ( نمي دونم براي چي ٬ حتي از دوتا فرانسوي هم که پرسيدم يادشون نبود چرا تعطيله !) و من نمي تونم Connect بشم ٬ پس فردا هم تولدمه و جلو جلو دوستان تبريکات رو شروع کردند و من رو شرمنده . .
........................................................................................الان دومين ساليه که تولدم رو خارج جشن مي گيرم اما حد اقل پارسال تويFoodCourt سيتي سنتر شارژه با پژمان تولدم رو جشن گرفتم اما امسال ... پس به عنوان تنها دانشجوي ايراني دانشگاه ۱۴۰۰۰ نفري اورلئان که بيشتر از دو ماهه که با يه ايراني رودررو حرف نزده اين تبريکات واقعا مي چسبه و از اين بابت از همتون متشکرم . امسال ميخوام با پابليش کردن مطلبي که از همه بيشتر دوستش دارم به خودم يه هديه تولد بدم اون هم يکي از نوشته هامه که زمستون سال ۱۳۸۰ نوشتم اون روزها تازه ليسانسم رو گرفته بودم و مي خواستم کارهاي فرانسه اومدن رو شروع کنم يادمه که تمام هفته به کتاب خوندن و کلاس زبان رفتن مي گذشت ٬ شبها توي درکه و آخر هفته هم توي ديزين و شمشک و دربندسر ! يه فراغت و آزادي ذهني داشتم که الان بعد از دوسال دوباره دارم به دستش مي آرم . پس به ياد اون روزها : ٭ کی ميتونه ؟ کی می تونه سر صبحونه مربای تمشک و توت فرنگی رو با هم بخوره؟ من من ِ کله گنده کی می تونه از سـَر ملا صدرا با سرعت 120 تا بپيچه تو چمران؟ من من ِ کله گنده کی می تونه شب جمعه ، مجردی بره تو گلستان ؟ من من ِ کله گنده کی می تونه توی رقص تکنو، عقرب و برزيلی رو با هم بزنه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه يه ديکته فرانسه رو بدون غلط بنويسه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه "Gigi d`agostino " و" Sara Brightman " رو با هم گوش کنه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه د َم ِ در پيتزا الوند ماشين رو 180 بچرخونه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه Commandos3 رو تا مرحله هشتم اش بره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تو برف ِ نکوبيده از سر ِ قله تا پايين اسکی کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه با يه پـُـک تمام زغالهای سر قليون رو سرخ کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه 3 بارتوی يه روز فيلم " لئون " رو ببينه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تو فرحزاد نيم کيلو باقالی رو ايکی ثانيه ای بخوره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه MP3 رو ساعتی 12 Meg دانـلـود کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه از ايستگاه 7 توچال تا شهرستونک رو پياده بره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تـِــررر بزنه به شعر سيلوراستاين ؟! من من ِ کله گنده نوشته شده در ساعت 9:17 AM توسط امير حسابدار Thursday, November 06, 2003
٭ واون الان دو ساله شده امروز روز تولد وبلاگمه .
........................................................................................الان ياد اون روزي مي افتم که دربدر دنبال ويندوز ۲۰۰۰يا me بودم تا بتونم باهاش Unicode بنويسم و بعد از ظهر يه نسخه Windows2000pro گير اوردم وتا آخر شب اونقدر باهاش سرو کله زدم تا اينکه ۲۰مين وبلاگ فارسي متولد شد. يادته اون شب که ازت سراغ ويندوز me رو گرفتم کلي وبلاگ نوشتن رو کوبيدي ٬ اما خودت دو هفته بعد وبلاگت رو راه انداختي؟!! همونطور که ليدي منتقد يادم انداخت ٬ پارسال اين موقع پيش يژمان ٬دبي بودم و الان مي بينم چه شانسي اوردم که اونجا کار گير نياوردم ٬ وگرنه هرگز پام به اروپا نمي رسيد. البته ۱۰ روزي که اونحا بودم کلي بهم خوش گذشت ٬پژمان و طاها هم با مهمان نوازي و مهربونيشون نگذاشتند بهم سخت بگذره ياد دست پخت پژمان و آتيش بازي ها و رقص نور ليزر کنار پل قرهود و آهنگ« لوبه گا »ي ماشين طاها توي تاريکي شب ساحل ممزر و جميرا بخير . نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط امير حسابدار Wednesday, November 05, 2003
٭ به اون بزرگترهائي که در چند سال اخير هي ميگن : «آقا عجب دور و زمونه اي شده تو خيابون دختر رو از پسر نمي شه تشخيص داد »
بگم که لطفا يه تک پا تشريف بياريد اورلئان تا باور کنيد که خيلي مونده که اين حرفها رو درمورد مملکت خودموم بگيم. پسر هاي اينجا خوشگل که هستند هيچ ٬ ابروهاشون رو هم که برميدارند اونم هيچ ٬ گوشواره نگين دار هم که به هردو گوششون مي اندازند... ديگه هيچي ديگه بگيد اينجا «اتو پياي» قزوينه ديگه !! نوشته شده در ساعت 7:23 PM توسط امير حسابدار
٭ باز هم شهر تور
........................................................................................شهر تور توي همون استاني قرار داره که اورلئان مرکزشه ٬يعني استان مرکزي فرانسه ( بقول اورلئاني ها قلب فرانسه ) ووسعتش تقريبا درست اندازه اورلئانه ٬ اما ثروتمند تره واين مورد کاملا از سرو وضع مردم ٬ مغازه ها و حتي ايستگاه قطارش مشخص و معلومه ضمنا به يک دليل و توجيه هواشناسي که من نمي دونم دقيقا چيه با اينکه تور حداقل ۲۰۰ کيلومتر از دريا دوره اما يا هميشه اونجا داره بارون مياد يا تازه بارون قطع شده ٬ بقول يکي از بچه هاي کلاسمون که اهل« شاتورو »يکي ديگه از شهرهاي استان مرکزيه (زادگاه ژرار دو پارديو ) : «کسي تا حالا روي پياده رو هاي خشک تور راه نرفته !» ضمنا ميگن يه رستوران ايراني هم توي مرکز شهره که خيلي دوست دارم بهش سر بزنم اما متاسفانه ساعت تعطيلي کلاسهامون به زمان حرکت ترن خيلي نزديکه و بايد از دانشگاه تندي بپريم بياييم ايستگاه قطار و فرصت گشت وگذار توي شهر رو نداريم.راستي ايندفعه که رفته بوديم تور توي ايستگاه قطار بالاخره تمثال مبارک جناب TGV(ترن فوق سريع ) رو زيارت کرديم ٬موقعي که دوستم داشت اون رو بهم نشون مي داد غرور توي صدا و چشمهاش موج مي زد . واقعا افتخار فرانسه هم هست ٬ ترني با سرعت حداقل۲۰۰ کياومتر دزساعت که پاريس- مارسي (يه چيزي تو مايه هاي تهران-شيراز ) رو ۷ساعته طي ميکنه . ( باز ياد اتوبوسهاي ميدون آرژانتين افتادم ٬ بپر بالا داداش که فردا ظهر دم دروازه قرآنيم !) نوشته شده در ساعت 9:49 AM توسط امير حسابدار Tuesday, November 04, 2003
٭ پنج شنبه اي که براي کلاسهام با قطار رفتم بودم به شهر تور ٬ نزديک بود شوخي شوخي به يه مسافرت اجباري دور فرانسه برم .
........................................................................................جريان از اين قرار بود که فروشنده بليط به جاي اينکه طبق معمول يه بليط اورلئان- تور بده يه بليط اورلئان- سنت نازار فروخت و من بايد نزديکيهاي تور پياده ميشدم و يه قطارديگه به مقصد تور رو سوار ميشدم. خلاصه اش اينکه من پياده نشدم و قطار هم به حرکتش ادامه داد .باز حالا خوب شد زود فهميدم و از کنترلچي قطار قضيه رو پرسيدم و اون بهم گفت بايد ايستگاه بعدي پياده بشم و برگردم وگرنه بعد از زيارت درياي خزر و خليج فارس يه تني هم توي اقيانوس اطلس شمالي به آب مي زديم ! نوشته شده در ساعت 10:32 AM توسط امير حسابدار Friday, October 31, 2003
٭ الان وقت استراحت کلاس «آشنائي با نرم افرارهاي آماري » توي سالن انفورماتيک دانشگاه توره .
........................................................................................الان که استاد اومد سر کلاس جلوي ۴۰ تا دانشجو با تعجب گفت : «شنيدم يه ايراني بين شماهاست !!؟» گاو پيشوني سفيد!! بعد هم به عنوان داده هاي نمونه از اسم هاي ايران و فرانسه و انگليس استفاده کرد .(چه ترکيب جالبي) نوشته شده در ساعت 4:26 PM توسط امير حسابدار Wednesday, October 29, 2003
٭ اين روزها وقت با پدرم تلفني صحبت مي کنم حرف کم ميارم يعني نمي دونم چي بهش بگم ٬ به پدري که اگه کمکهاش نبود من تا امامزاده داوود هم نمي تونستم برم چه برسه به اروپا چي مي تونم بگم ؟
........................................................................................بعضي اوقات کلمات نمي تونند احساسات واقعي ما رو بيان کنند. پس فقط مي تونم خيلي ساده بگم: پدر جان متشکرم ! نوشته شده در ساعت 10:39 AM توسط امير حسابدار Tuesday, October 28, 2003
٭ اونقدر فکرم مشغول کنفرانسها و سمينارها است که ديشب خواب ديدم دارم با Power point و کلي بند وبساط در مورد IUD کنفرانس ميدم!!
نوشته شده در ساعت 3:00 PM توسط امير حسابدار
٭ اين روزها هوا اينجا بد جوري سرد شده بلا نسبت سگ رو هم بزني از لونه اش بيرون نمياد !اما باز تعجب من رو داشته باشيد وقتي صبح سحر که ميام کتابخونه دانشکده مي بينم کيپ تا کيپ آدم نشسته !؟
........................................................................................ميز صندلي هاي اين کتابخانه دانشکده ما که معماري خيلي جالبي هم داره بين قفسه هاي کتابها قرار گرفته (مثل تمام کتابخانه هاي دنيا و برخلاف تمام کابخانه هاي ايران !) و دانشجو هر لحظه که لازم بدونه بلند ميشه و به کتابي که احتياج داره رجوع مي کنه .واقعا سيستم بسته کتابخانه که توي ايران اغلب اوقات اجرا ميشه به چه دردي مي خوره ؟فقط براي جلوگيري از سرقت کتابها ؟! نوشته شده در ساعت 2:59 PM توسط امير حسابدار Monday, October 27, 2003
٭ وقايع اتفاقيه فرنگ !
........................................................................................امروز با مليجک کمي تراموا سواري نموديم ٬مايه انبساط خاطرمان شد.اسبابي است بغايت عجيب که خلق الله را بي اسب و گاريچي راه مي برد! از صدراعظم پرسيديم پس چطور حرکت مي کند؟ مردک جواب داد با قوه کهربا ؟! آخر اين سنگ کهرباي مليجک که جز يک مشت پشم و کرک را به خود نمي گيرد چطور مي تواند چنين اسباب عظمائي را تکان دهد ؟! احوالات مملکتي که به دست چنين وزيرناداني با شد ٬ به کجا مي انجامد ؟ الله و اعلم !! نوشته شده در ساعت 8:22 AM توسط امير حسابدار Saturday, October 25, 2003
٭ اين مطلب جديدت که نوشت بودي رفتي شمال من رو ياد اين چند بار آخري که رفتيم شمال انداخت
........................................................................................٬ياد جاده هراز و تونلهاش و عقربه کيلومتر شمار که با « من بميرم تو بميري »! هم از ۱۰۰تا پايين تر نمي اومد. ياد بابلسر و خوابگاه نواب دانشگاه مازندران که Cannibal برامون گرفته بود ومصداق بارز « دريا زير پاي شماست » بود. ياد خزرشهر و آقاي صفر زاده ( درست نوشتم ؟) ياد هتل نارنجستان و اون ساحل کوچک پله پله اش و موجهائي که آدمهاي داغ نشسته روي پله اول رو خيس مي کردند ياد ٬بستني ۵۰۰ تومني اش و تلفن به آتلانتا از مرکز خريدش . ياد جاده کناره از نورو ايزد شهرو آکام شهر و دريا کنارو آرام شهرو خانه دريا (واي خانه دريا) و فريدونکنار وبابلسر و کوروش يغمائي که توي اين مسير در تاريکي فرياد مي زد « بهار از دستهاي من پر زدو رفت ٬ گل يخ توي دلم جوونه کرده توي اتاقم دارم از تنهائي آتيش مي گيرم ٬ اي شکوفه توي اين زمونه کرده ... » ( که اين تيکه آخرش بد جوري وصف اين روزهاي منه ) ياد صداي جيغ Tack-off توي سکوت شب روبروي « ستاد نيروي انتظامي بابلسر »! ياد رستوران وارش و آفتابگير Pamela Anderson ! ياد علي جانباز اون شب که رفتيم در خونه اش و از خوشحالي ديدن مشتريان ثابتش با همه مون دو سه سري ماچ و بوسه کرد!( راستي اون خطهائي که اونشب روي گلگير سمت راست انداختي با واکس درست کردي ؟) يادساحل محمو آباد و ماالشعير باواريا و آب آلبالو تکدانه و... ياد ويار ! نصف شبي بچه ها براي خوردن ميرزا قاسمي و اون رستوران آذري که ساعت ۱ شب برامون ميرزا قاسمي درست کرد ! ياد بازار محمود آباد توي اون بعد از ظهر تابستان که تنها مشترياش ما بوديم و حتي يادمه چي خريديم : ران و سينه بي استخوان مرغ ٬ برنج ٬سيخ ٬فلفل سبز ٬ نوشابه ٬ چيپس ٬ هندوانه ٬کبريت و زغال ( که دوبسته خريديم ) و جوجه کبابي که درست کرديم وقليوني که پشت بندش زديم . ياد جاده هراز موقع برگشتن که اول با « اگه يادش بره که وعده با من داره ٬ واي واي واي »! شروع شد و با Trance Music تموم شد ! ياد رستوران برف چال پلور که مشترياش فقط ما و علي رضا عصار و فواد حجازي با خانواده هاشون بو ديم . ياد اون موقع شب که رسيديم تهران و سر جردن٬ الهيه يک دوشيزه موطلائي رو ديديم که چند تا ماشين وايساده بودند داشتند سرش با هم جر و بحث مي کردند !! راستي يادته ؟... « اشکم دونه دونه از ديده روونه دلم ميگيره بهونه...... نوشته شده در ساعت 9:57 AM توسط امير حسابدار Friday, October 24, 2003
٭ يکي از راههاي ارتباط استاد و دانشجو در اينجا اينه که اساتيد e-mail همه دانشجو ها رو مي دونند و از اين طريق هم بهشون دسترسي دارند .مثلا ديروز استاد بازارهاي مالي ميل زده بود که « اون جزوه سبزه که دفعه قبل بهتون دادم جلسه آينده با خودتون بياريد »
........................................................................................البته اين ارتباط از اين بابت خيلي خوبه ٬اما ميترسم يکهو يک روز ميل بزنه بگه « راستي يادم رفت بهتون بگم که فردا امتحان داريد خودتون رو آماده کنيد.»!! البته احتمالات ديگه اي هم ميشه براي اين ارتباط در نظر گرفت مثلا : « آهاي دنيس! ديگه حق نداري بري پشت سر اين دختر اکراينيه بشيني ٬ ناسلامتي دارم درس ميدم اما تو همش حواست به سر و سينه اين دختره است بار آخرت باشه ها!» يا « مادمازل ژانيس يه سوالي سر کلاس پرسيدي که نتونستم خوب بهت جواب بدم لطفا فردا وقت نهار بيا تو اتاقم توي يک محيط ساکت و آروم! بشينيم مسئله رو با هم حل وفصل کنيم »! نوشته شده در ساعت 9:02 AM توسط امير حسابدار Thursday, October 23, 2003
٭ داشتم روي يه تحقيق که کمي با نظريه Fuzzy Logic (بچه هاي مهندسي برق احتمالا با اين نظريه بيشتر آشنا هستند) ارتباط داره کار مي کردم گفتم يه سري به Home Page واضع اين نظريه که از قبل مي دونستم يک ايراني به نام پروفسور لطفي علي زاده است برنم .حقيقتا از اين همه افتخارات از جمله دکترا هاي افتخاري ٬مدال ها٬ تقديرها ... شگفت زده شدم يعني تنها افتخاري که در کلکسيون پروفسور کمه جايزه نوبله ٬واقعا مايه سر بلندي همه ايرانيها هستند.
........................................................................................جالبه که بسياري از تقدير ها هم از طرف IEEE انجام گرفته !پس براي چي IEEE با وجود داشتن چنين عضو برجسته اي ايران رو تحريم کرده ؟ ![]() نوشته شده در ساعت 2:49 PM توسط امير حسابدار Wednesday, October 22, 2003
٭ اگه اين سمينار ها فرصت نفس کشيدن بهم بدهند انشاالله يه راهنماي ادامه تحصيل در فرانسه درست مي کنم و ميگذارم اينجا.اما تا اون موقع دو مورد رو ياد آوري کنم که :
۱- سفارت فرانسه فقط براي مقطع بالا تر از ليسانس ويزا صادر ميکنه يعني تا ليسانس نگرفتيد نمي تونيد براي تحصيل اقدام کنيد . ۲ - اين راهنما فقط در مورد رشته هاي غير پزشکي خواهد بود٬ چون کلا مبحث رشته هاي پزشکي وتخصصي پيراپزشکي با رشته هاي ديگه فرق ميکنه و من متا سفانه از اون چيزي نميدونم. نوشته شده در ساعت 7:15 PM توسط امير حسابدار
٭ اتاق من يه چيزي توي همين مايه هاست اما بدبختانه چون تک نفره است بنا بر اين همچين هم اتاقي هائي هم متاسفانه نمي تونم داشته باشم.
نوشته شده در ساعت 6:59 PM توسط امير حسابدار
٭ اونقدر پايبند خانه دانشجو شدم و از عرشه اش بالا پايين رفتم (آخه ساختمونش عين کشتي مي مونه)تا توي خوابگاههاي نادر و محدود دانشگاه يک اتاق ۳*۴ به ما دادند ٬ روزي که کليد اتاق رو گرفتم انگار کليد کاخ اليزه رو بهم دادند! هي مي خواستم از اتاق برم بيرون و دوباره کليد بندازم بيام تو! اين معضل مسکن عجب مشکل مهمي بود ما تا حالا نفهميده بوديم .هي اين وزير مسکن و شهر سازي مي اومد توي تلويزيون از ّفيروش ميتري مسکن با وام بانگي! ّ صحبت مي کرد ما خوش و خرم توي خونه بابا نشسته بوديم هيچ فکر نمي کرديم براي يک اتاق ۱۲ متري بايد اينهمه سگ دو بزنيم.
........................................................................................خوابگاه هاي دانشگاه ۳ تا ساختمونه که مثل خود دانشگاه وسط يه جنگل بلوط ساخته شده . و هر کدوم از هم ۱۰۰ متر فاصله دارند ولامپهاي نئون مشخص کننده بالاي هر خوابگاه ٬يکي از رنگهاي پرچم فرانسه است و اوني که من توش هستم رنگش قرمزه ( امير قويدل نفهمه !) در اصلي خوابگاه با توجه به دسته کليدي که به ساکنين خوبگاه داده شده خودبخود هنگام ورودشون باز مي شه و احتياج به نگهبان بد اخم و ّ آقا شما با کي کارداريد ّ! نداره . محيط داخل خوابگاه هم خيلي دوستانه است و همه ٬ چه همديگه رو بشناسند يا نه بهم سلام مي کنند و جالبه که هميشه دختر ها در سلام دادن پيش قدم هستند. يکي از مسائل جالب توي خوابگاه حوله حمامه ! حمامهاي هر راهرو در ابتداي اون قرار داره ويک رقابت محسوس در مورد زيبائي حوله حمامها وجود داره و صبح ها همه خواهران محترم در حال دفيله رفتن توي راهرو با ربدوشامبر هاي رنگ و وارنگ که رنگش با حوله اي که دور سرشون بستن ست شده هستند .« عافيت باشه ! » نوشته شده در ساعت 11:51 AM توسط امير حسابدار Tuesday, October 21, 2003
٭ اين دانشگاه ما در ضمينه خوابگاه خيلي از دانشگاه هاي ايران عقبتره ٬ مثلا اينجا ۱۲۰۰۰ تا دانشجو داره درحالي که خوابگاه هاش فقط گنجايش ۴۰۰۰ نفر رو داره اما توي خوابگاه هاي همين دانشگاه علامه خودمون ٬حداقل ۵٬۶ برابر تعداد دانشجويان درحال تحصيل دارند زندگي مي کنند!! که اين ساکنين خوابگاه به گروههاي زير تقسيم ميشوند:
........................................................................................۳۰درصد - دانشجويان در حال تسويه حساب با دانشگاه هستند. ۳۰ درصد - دانشجوياني که کار تسويه حسابشون در مرحله مهر نهاد مقام معظم رهبري در دانشگاه گير کرده .( چون اين دفتر فقط سالي يک بار باز ميشه و بديهيه که بايد با اين دفتر هم تسويه حساب انجام بگيره )! ۱۰ درصد - دانشجوياني که تسويه حساب کرده اند اما هنوز قايمکي به خوابگاه رفت و آمد مي کنند که تا کي بشه در حالي که تن ماهي و تخم مرغ و خيار شور (اين غذاي ملي خوابگاه هاي ايران ! ) به دست در حال ورود به خوابگاه هستند نگهبان خوابگاه بهشون گير بده و کارت دانشجوئي رو ازشون طلب کنه... ۱۵ تا ۲۰ درصد - دانشجويان شاغل به تحصيل در دانشگاه ! نوشته شده در ساعت 11:39 AM توسط امير حسابدار Thursday, October 16, 2003
٭ امروز که از خواب بيدار شدم بدجوري بغض گلوم رو گرفته بود٬ تا بحال اينجوري نشده بوذم .با خودن مي گفتم : آخه مگه ميشه ٬ مگه مي شه من توي مراسم عروسي قديمي ترين دوستم نباشم ولباس دامادي رو به تنش نبينم ؟دوستي که با هاش بزرگ شدم ... ياد بچگيهامون افتادم ياد کوچه مون ياد برف بازي ها و ياد جشن تولد ها...با هم مدرسه رفتن با هم ديپلم گرفتن و باهم گواهينامه گرفتن ...و همينجوري ۲۰ سال از رفاقتمون گذشت ٬ فکرشو بکن ۲۰ سال براي خودش يک عمر . حالا روزي رو که انتظارش رو داشتي رسيد اما من نيستم تا جشن آغاز با هم بودن تو وشيوا رو ببينم .بابا نا سلامتي قرار بود ما ساقدوشت باشيم ٬ يا حداقل راننده ماشين عروس ٬يعني ما لايق اين هم نبوديم ؟
........................................................................................خيلي وقته که يک بسته بزرگ شکلات با خودم دارم که هنوز بازش نکردم مي خوام امشب برم کنار درياچه کوچولوي وسط دانشگاه بشينم و به افتخار عروسي شما دوتا دهنم رو شيرين کنم ٬اما نيمکت هاي سرد بتني کنار دريا چه کجا و غوغا و گرماي امشب پارکينگ خونه تون کجا ؟ فرشاد جان ! الان دارم به عکست روي کارت دعوت عروسي که برام ميل کردي نيگاه مي کنم ( آخه پرينتش کردم زدم جلوي ميز مطالعه ام ) و به خنده ات توي عکس ٬ ان شاالله هميشه مستدام باشه . نوشته شده در ساعت 2:15 PM توسط امير حسابدار Thursday, October 09, 2003 ........................................................................................ Monday, October 06, 2003
٭ ديشب شبکه M6 گير داده بود که چرا بريتني وقتي ميگه LOVE زبونش رو مي زنه به لب بالاش ؟!!
........................................................................................بابا مگه شما فضوليد ؟ شايد نقص مادرزادي باشه ٬ شايد لب شکري بوده عملش کردن اينجوري شده ...شايد...!! ![]() نوشته شده در ساعت 11:03 AM توسط امير حسابدار Sunday, October 05, 2003
٭ خدا پدر ادبيات رو بيامرزه که اگه نبود من چطور مي تونستم با دختري از جمهوري دومينيکن و مارتينيک ! ارتباط برقرار کنم ؟ جز اينکه صد سال تنهائي مارکز رو با هم دوره کنيم و از ياد آوري مشترک دلاور مرديهاي سرهنگ « آئورليانو بوئنديتا » به وجد بيا ييم ؟
يا با ديميتري اون پسر روس ٬ تک تک شخصيتهاي دن آرام شولوخوف و جنگ وصلح تولستوي رو دوره کنيم و با هم صحنه هاي باغ آلبالو چخوف رو به خاطر بياريم هرچند که کلمه «آلبالو » به فرانسوي يادمون نياد ! نوشته شده در ساعت 12:48 PM توسط امير حسابدار
٭ راستي مي دونستيد روسها حلقه ازدواج رو مي اندازند دست راستشون ؟
البته اميدوارم اهالي مارتينيک هم اينکار رو نکنند چون...!! نوشته شده در ساعت 12:44 PM توسط امير حسابدار
٭ الان که داشتم مي اومدم به اين Cyber café به خاطر سرما (دماي هوا ۵ درجه بالاي صفره ) يک پوليور يوشيدم با يک کاپشن اسکي و تازه در تمام طول مسير هم داشتم سگ لرز ! مي زدم ٬ حالا وضعيت من رو با اين سرووضع تصور کنيد وقتي ديدم يه مادمازل که سگش رو اورده بود بيرون هواخوري ٬فقط يه پوليور پوشيده با ميني ژوپ و چکمه ٬ همين !!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:24 PM توسط امير حسابدار Saturday, October 04, 2003
٭ وبلاگ عزيزم عاشقانه دوستت دارم .
نازنينم اين روزها تنها تو شاهد اين مدعا هستي که من همون امير شوخ و شنگم و هنوز مشکلات خردم نکرده . نوشته شده در ساعت 12:44 PM توسط امير حسابدار
٭ راه قدس از کربلا مي گذرد اما مثل اينکه بدبختانه راه راونا از اورلئان نمي گذرد !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:34 PM توسط امير حسابدار Friday, October 03, 2003
٭ امروز سر کلاس« تاريخ مديريت »دختر لبناني که کنارم نشسته بود( بايد بگم دختر فرانسوي ٬چون طرف٬ ۲۰ ساله که با خانواده اش فرانسه زندگي مي کنه ) به يه نکته اي اشاره کرد که تا نيم ساعت بعدش داشتم مي خنديدم .
دفترم رو از راست شروع کردم و دارم مي رم جلو يعني متن رو از چپ به راست و به فرانسه مي نويسم اما صفحات دفترم رو مثل فارسي دارم از سمت راست مي رم جلو !! بابا چيکار کنيم ٬ ۱۶ سال همه درس ها و کارامون از راست به چپ بوده ديگه.قبول کنيد سخته . نوشته شده در ساعت 7:34 PM توسط امير حسابدار
٭ روي در وديوار دانشگاه شهر تور (Tours) يک پوستر منع استعمال دخانيات زدند و روش خيلي لوس ! نوشته اند : دانشگاه با سيگار چيز خوبي نمي شه !
........................................................................................ظريفي هم کنارش نوشته : «پس به نظر شما با گه ! چيز خوبي مي شه ؟»!! -------------------------------------------- البته فکر کنم به خاطر ترجمه متن اصلي ٬ يه مقدار از زيبائي جمله گرفته شد . نوشته شده در ساعت 7:01 PM توسط امير حسابدار Thursday, October 02, 2003
٭ امروز که رسما آغاز کلاسها بود دانسينگ Cow girl توي مرکز شهر با کارت دانشجوئي ۹۰ درصد تخفيف مي داد اما با اين اوضاع و احوال ٬ آخه حالي به آدم مي مونه ؟ نه والا !
احوالي به آدم مي مونه ؟ نه بلا! پس من هم بي خيال شدم ونرفتم. نوشته شده در ساعت 9:03 PM توسط امير حسابدار
٭ اين ضرب المثل «خر» زايد و «بز» از در در آيد والخ .. رو شنيدين؟ اين همون بلا هائيه که داره همزمان سر من مي يآد :
........................................................................................-هفته اي دوبار بايد برم ۱۲۰ کيلومتر اونورتر يعني شهر تور وبرگردم . - خونه هنوز پيدا نکردم . - نوددرصدد بچه هاي کلاسمون فرانسوي اند و چهار ٬ پنج نفر که خارجي اند هم حداقل ۲سال تو فرانسه بودن و تو توي همچين محيطي بايد عين بلبل هم فرانسه حرف بزني . - يکي هم نيست چهار کلمه باهاش فارسي اختلاط کنم. - ... نوشته شده در ساعت 9:03 PM توسط امير حسابدار Wednesday, October 01, 2003
٭ آقا ما در دوستيمون با اين هم دانشگاهي آلماني تجديد نظر کرديم! تمام . آخه يه آدم چقدر مي تونه سوتي باشه !؟!
........................................................................................چند روز پيش با هم رفته بوديم مرکز شهر يه چرخي بزنيم . گفتش « من خيلي دوست دارم دست پخت اين آشپز هاي فرانسوي رو امتحان کنم . بيا بريم يه رستوران توپ شام بخوريم» گفتم باشه . رفتيم به يه خيابون معروف اورلئان که از سر تا ته اش رستورانه و تا وسط خيابون ميز و صندلي چيدن . با مقايسه قيمت منو هاي هر رستوران يکي رو که هم قيمت هاش مناسب بود هم منوش پر و پيمون بود انتخاب کرديم . غذا رو که سفارش داديم پيشخدمت که دختر با نمکي هم بود پرسيد :نوشيدني چي ميل داريد . اين دوست ما هم که مثل اينکه بد جوري تو کف بود گفت : شراب فرانسوي . دختره هم رفت و با يه بطري بزرگ شراب برگشت و با اون مراسم جالب ٬خيلي ما هرانه در بطري رو باز کرد و تا دو بار گيلاس دوست ما رو پر کرد . بعد از اينکه دختره رفت تازه اين دوست ما يادش افتاد که فردا صبح يه امتحان خيلي مهم داره و زود بايد بيدار شه و بره سر جلسه !! زرشکککککک بهش گفتم :پس چطور زودتر يادت نيومد؟ .گفت : آخه اين شراب تو آلمان خيلي گرونه من هم وقتي تو منو با اين قيمت ديدمش همه چيز يادم رفت ! بابا انيشتين !! بعد هم گفت من ديگه نمي خورم بقيه اش رو با خودم مي برم . اما همونطور که حدس مي زدم اين کار از نظر صاحب رستوران يه توهين بود و وقتي اين قضيه بردن بطري رو به پيشخدمت گفتيم ٬ دختره لبخند از لبش پريد و گفت : مطمئن نيستم بتونيد اين کار رو بکنيد! و يه جوري به اين دوست ما نگاه کرد که يعني تو ديگه چه جوادي هستي ! آخرش صاحب رستوران اومد و در بطري و بست و داد دست دوستمون و خلا صه با کلي خجالت و يک بطري شراب نيمه پر از رستوران اومديم بيرون . خداداد واقعا تو حق داشتي که اون شب تو فرودگاه به من گفتي :« اين آلماني ها خيلي دهاتي اند » نوشته شده در ساعت 12:20 PM توسط امير حسابدار Tuesday, September 30, 2003
٭ درست روبروي دانشکده علوم دارند يه کتاخانه مي سازند .اينجا همه دانشکده ها کتابخانه اختصاصي دارند الا دانشکده علوم ٬ چيزي که براي من عجيبه سکوت و آرامش کارگاه ساختماني اين کتابخانه است . هميشه حدود ۲۰-۳۰ نفر در اين کارگا ه در حال رفت و آمد هستند اما من نمي دونم به کف کفشهاشون پنبه بسته اند يا با ايما واشاره با هم حرف مي زنند که هيچ صدائي از اونها شنيده نمي شه ! حتي هيچ کس نيست که با صدا نکره اش دادبزنه :« گزنفر ! ايلده اون کيسه سيمان رو پرت کن بالا »!!
نوشته شده در ساعت 2:43 PM توسط امير حسابدار
٭ زندگي شايد
بودن زير سقفي باشد يا رفتن هر روزه جواني به «خانه دانشجو » براي يافتن سقفي براي زندگي وتحمل کردن لبخند مادمازل مارتين که مي گويد : Bon Chance! * آن سنگالي خانه دارد آن بورکينا فاسوئي خانه دارد تانگ )آن پسر چيني که هرروز اتاقم را تميز مي کند ( هم خانه دارد راستي توله سگ خانم شاربونيه هم خانه دارد و همستر )Hamster) نوه اش ! * من خانه ندارمممم ! نوشته شده در ساعت 11:28 AM توسط امير حسابدار
٭ اين جمله رو فرشاد برام فرستاده :
........................................................................................F.R.A.N.C.E. - Friendships Remain And Never Can End نوشته شده در ساعت 11:16 AM توسط امير حسابدار Monday, September 29, 2003
٭ -يک نوشيدني مجاني براي همه دختر هائي که با ميني ژوپ تشريف بيارند !-
والا از خودم درنياوردم روي پوستر تبليغاتي يه دانسينگ نوشته بود !! نوشته شده در ساعت 4:01 PM توسط امير حسابدار
٭ نزديکيهاي هتل يک شعبه بزرگ مکدونالد هست که روزهاي تعطيل که رستوران دانشگاه بسته است مي رم اونجا غذا مي خورم ديگه الان با يکي از پسر هاي فروشنده اونجا دوست شدم وهر موقع مي رم کلي شوخي مي کنه و هميشه مي گه چرا غذات رو همينجا نمي خوري ؟اينجا که بزرگه و هميشه جا براي نشستن هست . حقيقتش از تنها غذا خوردن تو رستوران بدم مياد ٬ براي من که عادت داشتم تقريبا هرشب با يه دسته آدم برم شام بخورم خيلي زور داره که جلوي خانواده ها و دختر ٬ پسر هاي فرانسوي که دارن با هم شوخي مي کنند و تو سر وکله هم مي زنند يک گوشه تنها بشينم و غذا بخورم . اين موقع است که واقعا مي فهمم تنهام ...
........................................................................................راستي اين رو هم بگم که با سيستم مديريت و نوآوريها و موفقيتهاي مکدونالد خيلي حال مي کنم .اگه بدونيد چه سيستم هزينه يابي پيچيده اي داره ٬ ما که تو حسابداري صنعتي يک کمي از اين سيستم خونديم مخمون سوت کشيد !! ضمنا اينم بگم ٬ خيلي از کساني که سنگ مخالفت با جهاني سازي رو به سينه مي زنند همو نهايي بودن که روز ۱۷ سپتامبر براي خوردن Mac Madagascar جلوي درش صف بسته بودند! ![]() نوشته شده در ساعت 3:43 PM توسط امير حسابدار Sunday, September 28, 2003
٭ روز ثبت نام دانشگاه وقتي مي خواستم هزينه ثبت نام رو پر داخت کنم پسري که داشت کارهاي ثبت نامم رو انجام مي داد گفت لطفا هزينه ثبت نام رو بريدبه قصر پرداخت کنيد. منم حاج و واج مونده بودم که قصر کجا ؟ آدرس داد و من هم قصر رو کشف کردم .
........................................................................................ساختمان مرکزي دانشگاه که محل استقرار رئيس دانشگاه هم هست يه قصر -Chateau که وسط يک باغ بزرگ و قديمي قرار گرفته و يک چشم انداز عالي به همه دانشگاه داره . همون موقع ياد ساختمان مرکزي دانشگاه خودمون ( مثل اينکه ديگه بايد بگم دانشگاه سابق خودمون!) سر خيابان کريمخان و اتاق محقر دکتر حبيبي رئيس دانشگاه افتادم که تازه يکبار چون به بچه هاي تحکيم وحدت اجازه گردهمايي در دانشگاه رو داده بود ٬بسيج دانشجوئي دانشگاه يک شبا نه روز اجازه نداده بود از دفترش خارج بشه و رسما حبس اش کرده بودند !!اينم از اقتدار دانشگاه !
اينهم از دانشکده سابق که با ديدنش تمام خاطرات ۴ سال تحصيل برام زنده شد: ![]() نوشته شده در ساعت 11:02 AM توسط امير حسابدار Saturday, September 27, 2003
٭ شبکه M6 يه بر نامه اي داره که شبهاي شنبه پخش ميشه و اسمش هست Absolument80 يعني کاملا ۸۰ و در مورد خواننده هاي دهه ۱۹۸۰ صحبت مي کنه ٬ کليپ هاشون رو نشون ميده و اگر هنوز زنده باشن ! ازشون دعوت ميکنه تا بيان روي صحنه آهنگهاي محبوبشون رو اجرا کنند ! واقعا يه تجليل عالي از اين خواننده ها هاست بطوري که حتي بعضي هاشون روي صحنه از تشويق حاضران در استوديو اشکشون جاري ميشه . ضمنا اين برنامه يه تجديد خاطره اي از بچگي خود منه .ياد ويدئو T5 SONY و اينکه اون روزها فکر مي کردم ويدئو داشتن بزرگترين جرم عالمه ! ياد فيلمهاي BetaMax و کليپ هاي کايلي مينوگ و الفا ويل و يوروپ و Roxett و مدونا و...
........................................................................................راستي ديشب اين برنامه از هريسون فورد دعوت کرده بود که بياد و کمي از خاطرات دهه ۸۰ اش بگه! آخر برنامه مجري برنامه که به چشم خواهري يه عروسک تمام عيا ره !! از هريسون فورد پرسيد که آيا فرانسه مي دونه ؟ فورد هم گفت يک کمي ٬ دختره هم که منتظر همچين فرصتي بود بهش گفت پس به من بگو ٬ دوستت دارم ! هريسون فورد هم يک لـحظه صبر کرد و توي چشم دختره زل زد و آروم گفت : Je t'aime لازم به توضيح نيست که دختره داشت از خوشحالي پرواز مي کرد .... نوشته شده در ساعت 1:05 PM توسط امير حسابدار Friday, September 26, 2003
٭ Bon Anniversaire Monsieur HODER et merci Pour tous les amies que j'a trouvé à partir de Webloge!
نوشته شده در ساعت 6:28 PM توسط امير حسابدار
٭ امروز رفته بودم مرکز شهر يه سيم کارت موبايل بخرم ٬ الان بيشتر از سه هفته است که جز چند دقيقه که با خونمون حرف زدم با هيچ کس يه جمله هم فارسي حرف نزدم دلم لک زده براي به کپ طولاني ٬ آره مي کفتم اول رفتم FranceTelecom- Orange دختري که اونجا مسئول بود کفت متاسفانه سيم کارتهامون تموم شده ٬با نهايت معذرت لطفا تشريف ببريد اون سر خيابون از اون يکي دفترمون دريافت کنيد .!
من هم بانهايت پررويي جلوي چشمش رفتم اون طرف خيابون دفتر کمپاني رقيبشون يعني SFR !! شرمنده ام آبجي مشتري رو پروندي! اونجا همه يه سري پسر خوش تيپ و خوشرو بودن و کمتر از ۵ دقيقه سيم کا رت رو تحويلم دادن . نه صفي ،نه ۵۰۰٬۰۰۰ تومني ،نه قرعه کشي ،نه اولويتي ،نه بدقولي مخابراتي ،نه هزينه خدمات مثلا ويژه اي !! باباجان اينقدر سر اين مردم منت نکذاريد .حتي همون SMS اي که شما با ناز و افاده به مردم ايران ارائه مي کنيد ديکه داره ور مي افته وMMS-Multimedia message- داره جاش رو مي گيره . ![]() نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط امير حسابدار
٭ راستي امروز توي خيا بون اصلي شهر امتحان کردم هر ۵۰ قدم يه داروخانه يا بهتره بگم فروشگاه لوازم آرايش بود !! فرانسوي ها تقريبا سه برابر بقيه اروپا ئي ها لوازم آرايش مصرف مي کنند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط امير حسابدار Thursday, September 25, 2003
٭ باز اين دوست آلمانيمون سوتي داد ٬ديروز توي رستوران دانشکاه سر غذا کفت : راستي شما ايراني ها عرب هستين؟ !! چنانNon اي کفتم و چنان اخمي کردم که بنده خدا تا نيم ساعت داشت Pardon !مي کفت .
........................................................................................بعدا که براي يه پسر روس جريان رو تعريف کردم کلي خنديد و کفت : اينها فکر مي کنند همه مسلمون ها عرب هستند !. به همين خاطر من هم مثل برو بچه هاي مقيم شرق آمريکا از اين به بعد ميکم ٬پرشين يا به قول اينها Pers هستم ٬تا حالا که خوب جواب داده حداقل اش اينه که اول ياد تمدن باستانيمون مي افتند. ![]() نوشته شده در ساعت 12:30 PM توسط امير حسابدار Wednesday, September 24, 2003
٭
........................................................................................چند روز پيش با دوست آلمانيم که داره مترجمي زبان فرانسه مي خونه صحبت مي کرديم ديدم هي داره لهجه فرانسوي ها رو موقع تلفظ اسامي خاص و کشور ها مسخره مي کنه . حالا من خودم زياد خاطرخواه زبان فرانسه نيستم اما لجم در اومده بود مي خواستم بهش بکم اين زبان فرانسه هرچي باشه از زبان شما بهتره که وقتي حرف مي زنيد انکار يه زيپ داره تو حلقتون باز و بسته مي شه !! البته براي اينکه خداداد جان زياد ناراحت نشن بکم که اين دوست ما اهل هانوفر و هيچ ربطي هم به روستوک نداره! نوشته شده در ساعت 6:21 PM توسط امير حسابدار Tuesday, September 23, 2003
٭ وضعيت اين روزهاي دنتيست درست مثل وضعيت پارسال من ميمونه يعني همه رو راهي کرده و خودش تنها مونده و...
علي رضا من درکت ميکنم و مي خوام تمامي سعي و کوششت رو بکار ببري ٬بقيش با خداست . جداْ در مقابل تمام حرفها ت و روحيه اي که قبل از رفتن به من دادي٬ من چيزي ندارم بهت بکم جز اينکه : موفق باشي . نوشته شده در ساعت 3:58 PM توسط امير حسابدار
٭ به خشکي سانس دردسرهامون کم بود اينهم روش ٬ قراره نيمي از کلاسهامون توي شهر تور (Tours) برکزار بشه ! يعني بايد روزهائي که کلاس دارم ۵۰ کيلومتر برم و برکردم!
........................................................................................هم فاله و هم تماشا هر روز هم يه تور توريستي مي رم هم به کلاسهام مي رسم ! نوشته شده در ساعت 3:47 PM توسط امير حسابدار Monday, September 22, 2003
٭ کم کم دارم از اين هتلي که توش مستقر شدم خوشم مياد با اينکه الان دو هفته است که کرا يه اش داره کمرم رو مي شکنه اما جاي تميز و ساکتيه فقط ديروز يه خانواده انکليسي آرامش روز يکشنبه رو حسابي به هم ريخته بودند. اصلا هميشه برام اين سوال بوده که چطور اين انکليسي ها با همچين Accent ي مي تونند اينقدر سريع حرف بزنند؟!
........................................................................................آره مي کفتم بعد از آرامشش بزرکترين حسن هتل چيزيه که حتي روي فاکتور هتل هم به اون اشاره شده و اون هم علا وه بر داشتن کانالهاي ما هواره اي معمول,TF1,TF2,TF3,M6 ,داشتن Canal+ وSport+ است . واقعا من براي اولين بار معني کلمه جعبه جادو رو فهميدم ! واقعا آدم از ميزان توجه و دقت براي توليد يک برنامه تلويزيوني به وجد مياد.هر موقع که تلويزيون رو روشن مي کنم به زحمت مي تونم از ش چشم بردارم .فيلمهاي سينما ئي و برنامه هاي مختلف (که ان شا الله چند تاش رو بعدا توضيح مي دم )آدم رو جلوي تلويزيون ميخ مي کنند. و اين آخري نشون دادن Beatiful Minde توي حال و روزي که من دارم خيلي چسبيد. ![]() نوشته شده در ساعت 4:45 PM توسط امير حسابدار Saturday, September 20, 2003
٭ يه بار پيام در وبلاکش در مورد هشدار هاي احمقانه اي که اين غربي ها بر روي کالا ها شون از ترس سو شدن درج مي کنند نوشته بود حالا من يه چيز ديکه ديدم که دست کمي از اون هشدارها نداره :
توي دستشوئي کتابخو نه بالاي تنها در خروج نوشته (Sortie) ...! احتمالا فکر کردند در صورت وقوع اتفاق توي دستشوئي مثلا آتشسوزي . شخص ممکنه بجاي در از چاهک توالت خارج بشه !! ![]() نوشته شده در ساعت 11:12 AM توسط امير حسابدار
٭ پژو ۲۰۶ صفر متاليک ۱۱.۵۰۰ يورو ! دقيقا برابر با قيمتش در ايران ... در حالي که متوسط حقوق يه کارمند اينجا ۲.۰۰۰ يورو است يعني با حقوق ۶ ماهش ميتونه صاحبش بشه اما در ايران با حقوق چند ماه ميشه يه ۲۰۶ خريد ؟راستي اينجا بيشتر ۲۰۶ ها ۲در هستند تا ۴در و اين هم قيمت ۲در بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10:56 AM توسط امير حسابدار Wednesday, September 17, 2003
٭ همش ياد اون دختر افغاني توي هواپيما مي افتم يه دختر سبزه با چشمهاي درشت سياه با يه جور شلوارجين که من نمونه اش رو فقط تو پاريس ديدم و مي کفت از کابل خريده !
........................................................................................هنوز دو سال نشده که بازسازي کشورشون رو آغاز کردن.. نوشته شده در ساعت 1:07 PM توسط امير حسابدار Saturday, September 13, 2003 ........................................................................................ Tuesday, September 09, 2003
٭ من الان توي يه کافي نت در محله la source شهر اورلئان نشستم و اين کيبورد فرانسوي داره بدر من رو در مي آره(من هنوز حرف p رو بيدا نکردم!!) دسترسي به هر نوع ميل باکسي و فرستادن ميل از سايت دانشگاه ممنوعه!! به همين خاطر همين الان بعد از ۵ روز ميل باکس در حال انفخارم رو باز کردم!!(واقعا دارم با اين کيبورد کلنحار مي رم نه ch داره نهj ونه p کيبوردش رو هم نمي تونم تغيير بدم حون دسترسي به control panel محدود شده فکر کنم از دانشگاه راحتتر بتونم بنويسم فقط اينو بگم که علي رضا .بژمان .امير . فرشاد . مسعود . مهدي .آرمان حاي همتون خالي!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:22 PM توسط امير حسابدار Thursday, August 14, 2003 ........................................................................................ Thursday, July 24, 2003
٭ علیداد هم رفت تا دیدار بعدی ما با خدا باشه ،
........................................................................................یعنی اصلا دیدار بعدی هم هست؟ نوشته شده در ساعت 10:43 PM توسط امير حسابدار Friday, July 18, 2003
٭ باید بودن تو، باش
........................................................................................هی نگو سفر، محاله حنجره گل می شه بی تو باتو آوازم زلاله بستن بیهوده بسه که خیال خام رفتن تو نباشی کی بگیره خستگی رو از تن من . . . واکن از تن رخت رفتن محرم خواب شبونه عشقو تن پوش تنم کن مثل هر شب عاشقونه نوشته شده در ساعت 11:31 PM توسط امير حسابدار Friday, June 27, 2003
٭ می خوام با آب طلا بنویسم و بزنمش بالای اطاقم که : پایان شب سیه سپید است.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:33 AM توسط امير حسابدار Friday, June 06, 2003
٭ علی رضا راست میگه این خارج رفتن ما عین جریان همون ماهیگیرس (اینجاش اصفهونی شد!) اما وقتی این خارج برات هدف شد اونوقت دیگه به هیچ چیز دیگه نمی تونی فکر کنی.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:31 PM توسط امير حسابدار Sunday, May 11, 2003
٭ من دارم می جنگم! آدم وقتی داره می جنگه خیلی چیزها یاد می گیره...اما سختی هم خیلی میکشه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:54 AM توسط امير حسابدار Wednesday, April 09, 2003
٭ اون لحظاتي که اون مجسمه چدني آروم آروم خم شد شکست و بالاخره واژگون شد از خوشحالي نمي دونستم چيکار کنم پاي تلويزيون اشکم راه افتاده بود و ..
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:39 PM توسط امير حسابدار Wednesday, April 02, 2003 ........................................................................................ Monday, March 31, 2003
٭ آخرهاي سال ۸۱ شده بودم عين هولدن کالفيلد- ناتور دشت ـ الکي براي خودم گيج ويجي مي خوردم خوب شد اين سال تموم شد وگرنه يه بلايي سر خودم مي اوردم .سال ۸۲ که خيلي خوب شروع شد اميدوارم تا آخرش همينطور باشه .
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:35 PM توسط امير حسابدار Tuesday, March 25, 2003 ........................................................................................ Friday, December 27, 2002
٭ سال پيش اين موقع چه شوری داشتم . با اشتياق برای وبلاگم مطلب می نوشتم و اگه يك روز Update اش نمی كردم عذاب وجدان می گرفتم ، از تكرار هم خيلی می ترسیدم به همين خاطر روی مطالبم خيلی وسواس داشتم وقتی مطلبی يا داستان كوتاهی رو می خواستم Publish كنم چند بار خودم می خوندم و يك بار هم می گفتم خواهر سخت گيرم بخونه ، اگر وقت خوندن خنده اش می گرفت با خيال راهت Post اش می كردم (يادمه چقدر از اين حرف دوستم كه می گفت رئيس ا ش بخاطر قهقه ای كه موقع خوندن يكی از مطالب من زده بود باهاش دعوا كرده ، خوشحال شدم!) .
........................................................................................اون روزها با خودم می گفتم حالا كه ما جزو وبلاگرهای اوليه ايم بهتره سنگ بناش رو درست بذاريم و طوری بنويسيم كه كارمون قابل دفاع باشه تا هرموقع توی محفلی از ما حرفی به ميون اومد ، نگن كه چند نفر اومدن دارن چرت وپرت می نويسند . خوشبختانه كسانی كه اين كار رو شروع كردند همه بچه های پـُــرو با سوادی بودند و چون حضوروتشويق دونويسنده رو در كنارخودشون حس می كردند مسأله رو كاملا ً جدی گرفته بودند و قشنگ می نوشتند. من هم بدون ترس از تكرار و به اميد اينكه سال ديگه توی يك محيط ديگه مطلب می نويسم و اتفاقات جديدي رو تعريف می كنم دل خوش بودم ،اما يك سال گذشت و من ماندم و خيلی ها رفتند. حالا ديگه كمتر دستم به نوشتن می ره و در مورد هر موضوعي كه مي خوام بنويسم می بينم كه يا خودم قبلا ً در موردش نوشتم يا ديگرون . واقعا برام مسخره است كه مثلا ً بخوام احساساتی رو كه هرسال توی اين فصل بهم دست می ده توی وبلاگم مثل سال قبل تكرار كنم ، شايد هم اينها اثرات شغل و رشته تحصيلی منه كه باعث ميشه توی هر كاری (البته بجز عشـــق ) با حساب و كتاب پيش برم . اما با همه اين حرفها باز هم مي نويسم چون هستم ! نوشته شده در ساعت 4:02 PM توسط امير حسابدار Thursday, December 26, 2002
٭ اين فيلم Heat داره من رو ديوونه می كنه ازوقتی كه رايتش كردم تا الان حداقل 10 باركل فيلم رو و 100 بارتكه ها وصحنه های معركه اش مثل گپ دو نفره آل پاچينو و رابرت دونيرو(راستی اين دوتا دايناسور چطوری توی كادر تصوير جا شدند!) يا صحنه تعقيب وتيراندازی سارقان بانك و پليس (باز هم با محوريت دونيرو و پاچينو بعلاوه بازی فوق العاده « وال كيلمر» ) توی خيابونهای لس آنجلس رو ديدم (بلعيدم؟) .
........................................................................................راستي وال كيلمر براي من همون Iceman ( چقدر هم این اسم بهش مياد) فيلم TopGun كه به تام كروز می گفت: دهنت هنوز بو شيرميده ! نوشته شده در ساعت 4:52 PM توسط امير حسابدار Sunday, December 15, 2002
٭ طاها جان !خدا بگم چيكارت كنه كه دوباره خاطره اون شب رو برام زنده کردي.
نوشته شده در ساعت 4:41 PM توسط امير حسابدار
٭ فرشاد هم رفت اون چهارمين دوستی بود كه طی يكسال گذشته از مهرآباد بدرقه كردم. يكي ژاپن ، يكی آلمان ، يكی انگليس و اين هم سوئد ..همه جای دنيا سرای من است ...
نوشته شده در ساعت 12:04 AM توسط امير حسابدار
٭ اين برف دامن گير دوباره ما رو به اين مملكت برگردوند اما مي دونم با آب شدن همين برفها شورو شوق ماندن هم از بين ميره ...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:04 AM توسط امير حسابدار Tuesday, November 19, 2002
٭ پژمان جان به خاطر همه چيز ممنونم!و بخصوص بخاطر اون كته هاي دم افطارت و Screensaver موبايلت !
نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط امير حسابدار
٭ بالاخره اين آقا طاها هموطن امارات نشين ما يه وبلاگ راه انداخت كه به همين خاطر بهش تبريك ميگم و براش آرزوي موفقيت مي كنم .از اين به بعد هر كس سوالي درمورد امارت داره مي تونه با طاها تماس بگيره چون اطلاعات و تجربيات كاملي به علت اقامت طولاني از اين كشور داره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:17 PM توسط امير حسابدار Monday, November 18, 2002
٭ اينجا مهمترين چيزي که وجود داره اما من مثل هوايي که نفس مي کشيم فراموشش کرده بودم امنيت و آسايش اجتماعيه . اينجا زنها تا دير وقت تنها توي خيابون در رفت و آمد هستند وکسي جرات نداره مزاحمشون بشه يا جلوي پاشون بوق بزنه يا ترمز کنه چون همه مي دونند جاي روسپي ها فقط کنار يکي از خيابونهاي تنگ وباريک دبي است( که اتفاقا بانک صادرات ايران هم اونجاست!!) نه هر خيابون وکوچه اي .
اينجا حتي براي کساني که مست مي کنند و مي خواهند با ماشين خودشون به خانه برگردند راه حلي گذاشتن تا از تصادفات احتمالي ناشي از مستي جلوگيري کنند يعني اينکه اونها به پليس زنگ مي زنند و موقعيت خودشون رو به پليس اطلاع مي دهند بلا فاصله راننده پليس در محل حاضر ميشه و اونها رو به خونشون مي رسونه . ديگه از اين بهتر؟ياد درس مديريت مالي افتادم که جمله اولش اين بود « سرمايه جائي ميره که امنيت هم اونجا باشه » نوشته شده در ساعت 4:10 AM توسط امير حسابدار
٭ راستي من اينجا هر موقع به آسمون نگاه کردم حداقل يه هواپيماي در حال پرواز ديدم !بابا ترافيک هوائي!
نوشته شده در ساعت 4:09 AM توسط امير حسابدار
٭ مي خواستم در مورد مرکز خريدهاي دبي و شارژه بنويسم اما هر موقع مي خوام شروع کنم نمي دونم چطوري توصيفشون کنم از عظمت MEGA Mall شارژه بنويسم يا از زيبائي طراحي ومعماري SAHARA Centre که با چوب و فلز وپارچه برزنتي چنان سقف زيبايي براش ساختن يا شيشه هاي ۱۸ متري سرتاسري VAFI Centre با اون نقاشيهاي مصر باستانش و يا محيط راحت و دوستانه( خلاصه اش :خودموني! ) CITY Centre هاي دبي و شارژه ؟ و آخرش اينکه «شنيدن کي بود مانند ديدن» .خلاص !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4:06 AM توسط امير حسابدار Saturday, November 16, 2002
٭ توي امارات هم مثل بقيه جاهاي دنيا مدل ماشين نشاندهنده وضع مالي و اقتدار آدمهائي ست که سوار اون ماشين هستند اما اينجا دو مسئله مرتبط با ماشين وجود داره که حتي از مدل و Brand ماشين هم مهمتره . اوليش شماره پلاک ماشينه ؛ روزهاي اول که اومده بودم از ديدن شماره پلاکهاي روند زياد تعجب نمي کردم مي گفتم حتما طرف يک مقدار بيشتر پول داده شماره روند گرفته اما باديدن شماره پلاکهاي کمتر از ۵ رقم که تعداد ارقام معمول پلاکهاي ماشينهاي دبي است گوشي دستم اومد و فهميدم اينجا با پول هر شماره پلاکي رو مي توني بخري من به شخصه فقط تا شماره پلاک ۲ رقمي که در نوع خودش بي نظيره !(جو اينجا ما رو هم گرفت !!) رو ديدم اما طاها مي گفت ماشين با شماره پلاک ۱ رقمي هم ديده ! فقط تصور کنيد اينها چه حالي ميکنند وقتي با جا گواري که شماره پلاکش«۹» توي خيا بونها چرخ مي زنندو جولان مي دهند.
دومين مورد شيشه هاي دوديه ؛ مثل اينکه از قديم رسم بوده که کله گنده هاي عرب شيشه هاي ماشينشون رو دودي مي کردند. کم کم چند تا بچه عرب که عشق گنده لات بازي داشتن هم به دنبال شيوخ شروع ميکنند به دودي کردن شيشه هاشون و از اونجائي که پليس اينجا از ترسش هيچوقت به ماشينهاي شيشه دودي گير نمي داده با اونها هم کاري نداره اما به هر صورت هر کسي نمي تونه اين کار رو بکنه و اگه پليس بهش مشکوک بشه کارش زاره!به همين خاطر هم توي امارات اين کار اينقدر مهم و با اهميته . نوشته شده در ساعت 11:52 PM توسط امير حسابدار
٭ توي دو شب گذشته اونقدر اتفاق افتاد که حتي پژمان با اينکه اينهمه در مورد ش نوشته کلي از اتفاقات ناگفته مونده مثلا ديدن اون ۳ تا دختر Teen-ager ايراني توي ساحل بردبي (قسمت غربي شهر دبي ) که يکي از يکي خوشگل تر بوودن و فقط فرصت شد يه سلام احوال پرسي Teen-ageri باهاشون بکنيم !! يا اون ۲تا عرب خيکي که ساعت ۴ صبح با دوتا عروسک !!روس اومده بودن KFC شام قبل از عمليات ! رو بخورند وهنوز قيافه يکي از دختر روسها يادمه که يه وري رو صندلي نشسته بود و با اکراه به حرفهاي عربه گوش ميداد و سيگار ميکشيد. يا توي ساحل ممزر ( که يه چيزي تو مايه هاي ايران زمين خودمون ميمونه با همون ماشينهاي مدل بالا و همون کورس گذاشتن ها ) موتور سواره رو که فکر کنم موتورش DUCATTI بود موقع کورس چيز !!کرديم و باز توي همون ساحل با دختر اماراتيها که سوار يه BMW خدا بودند کل انداختيم (با وجود اينکه زياد پا نبودند) و...
........................................................................................راستي اين طاها جدا با معرفته الان دو شبه با هوندا CIVIC اش مياد دنبالمون و مي ريم گردش همه دبي رو هم عين کف دستش ميشناسه و نتنها پول بنزين رو که اينجا ۴ برابر ايرانه ازمون نمي گيره تازه ديشب شام (ميبخشيد سحري!!) هم مهمونمون کرد راستي يه هنر ديگه اي هم که داره مهارتش توي شناخت مليت آدمها ست که بعد سالها زندگي در امارات بدست اورده. مثلا شجره نامه تمام اون پسرهائي رو که پياده شديم باهاشون يه تريپ دم ساحل ممزر رقصيديم رو گفت و فهميدم که احتمالا يکي دوتاشون هموطن و ايراني بودن اما دمشون گرم الحق که خوب مي رقصيدند حتي يکيشون موقع عقرب زدن اونقدر تو حس بود که آرنجش رو زخمي کرد!! بابا اينکاره! نوشته شده در ساعت 7:18 PM توسط امير حسابدار Friday, November 15, 2002
٭ ديشب طاها يکي از دوستهاي پژمان که مثل خودش باحال و با معرفته اومد سراغمون بريم دبي گردي! به اين خاطر ميگم با معرفته که تا يه ماشين اومد زير پاش سريع زنگ زد که حاضر بشيد بريم بيرون . اول يک سر رفتيم باشگاه ايرانيان دبي توي خيابان عود ميثاء . خيلي دوست داشتم بدونم مسئوليت باشگاه با کدوم سازمانه که با ديدن آرم بنياد مستضعفان کاملا در اين مورد شير فهم شدم. اما مسئله جالبتر در تمام مدتي که دم در باشگاه ايستاده بوديم زيارت مرسدس بنزها و تويوتاهاي مدل ۲۰۰۳ هموطنان عزيزي بود که به باشگاه سر ميزدند من که خيلي حال کردم .
........................................................................................بعد از اون رفتيم «جميرا» ساحل شني و پر از کاخ و قصر دبي .البته زياد هم جالب و قشنگ نبود يه چيزي بود شبيه خيابون «دريا گوشه » شمال خودمون فقط ۱۰۰هزار مرتبه زيباتر!!! جدا آدم در مقابل زيبائي ويلا هاي اونجا هاج و واج ميمونه . همچين حالتي در مقابل برج العرب هم به آدم دست ميده که اون هم تو ساحل جميرا است. واقعا تا برج العرب رو از نزديک نبيني متوجه زيبايي هاش نمي شي بخصوص در شب ضمنا وروديه اش ۱۰۰ درهم بود که ما از خيرش گذشتيم تازه قبلا ورودي اش ۲۰۰ درهم بوده و بمناسبت ماه رمضان که اينجا براشون مثل عيد نوروز و فروردين ماه ايراني ها ميمونه ارزونش کردن! اصلا به نظر من بهترين زمان براي اومدن به دبي بعد از جشنواره خريد (مهرجان) همين ماه رمضان است چون پر از فستيوال و جشن و مراسم جالبه .مثلا ديشب از شانس ما همون موقعي که مراسم آتش بازي شروع شد ما کنار بند و بساطش بوديم و ترقه ها درست بالا سر ما منفجر ميشدن . تابش اشعه ليزر روي دود و آتش بازي و انعکاسش روي آب دريا و شيشه آسمانخراشهاي دبي معرکه بود معرکه . نوشته شده در ساعت 10:08 AM توسط امير حسابدار Wednesday, November 13, 2002
٭ راستي از همه ممنونم بخاطر تبريکها و کارتهاتون بوسسسس .
نوشته شده در ساعت 11:48 AM توسط امير حسابدار
٭ شب تولد خوبي بود يعني خيلي خودموني بود يعني آخرش رو بگم دونفري بود !بعد افطار با پژمان يک کم بزن وبرقص راه انداختيم اون هم با آهنگ نسترن چون که تنها آهنگ شاد ايراني اين شازده پسر بود !! بعد هم زديم تو کار تکنو : پژمان هم همچين هليکوپتري ميزنه که انگار يه عمره تکنو کاره ! بابا اينکاره!
........................................................................................خلاصه بعد کلي ورجه وورجه کردن رفتيم PizzaHut و يه پيتزاتوپ زديم با يه سالاد توپ که هنوز مزه زيتونهاش زير دندونمه . يه سري هم به فروشگاه Carrefour زديم و چهارتا شريني بزرگ توت فرنگي بجاي کيک تولد خريديم .البته اولش ميخواستم کيک بخرم اما چون پژمان گفت زياد کيک دوست نداره گفتم حيفه ميمونه تو يخچال خراب ميشه بعدش هم جلدي اومديم خونه و زديم در گوش شيريني ها جاتون خالي . . نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط امير حسابدار Monday, November 11, 2002
٭ -We rent Nissan Sunn2002 for 80 derhams and Toyota Corolla۲۰۰۲ 100 DHS.
........................................................................................-Well! i chose Nissan. پسر عربه خيلي شسته رفته و تر تميز بود با لهجه قشنگي هم حرف مي زد يعني اگه انگلستان يه شهري مثل اصفهان داشت لهجه مردمونش يه چيزي تو مايه هاي لهجه همين پسره بايد ميشد!!اما خدا وکيلي ماشين خوبيه تا پاتو ميذاري رو گاز ميبيني عقربه روي هشتاده اينجا هم که حداکثر سرعت ۱۰۰ کيلومتره و ميگن با رادار هم اتوبانها رو کنترل مي کنند. دلم به حال اين عربها ميسوزه فکرشو بکن يه پورشه زير پات باشه که دنده يکش ۱۰۰ تا پر ميکنه و تو از اون بالاتر نتوني بري خيلي ضد حاله. البته اينطور که من ديدم در مورد محدوديت سرعت اينها اونقدر ها هم قانون رو رعايت نمي کنن مثلا امروز توي clock Square دبي يه خانوم مو طلائي خوش تيپ با فولکس مدل ۲۰۰۲ اش اين قضيه رو بهم ثابت کرد و منو محترمانه جا گذاشت .کوفتش بشه الهي با او ن فولکس ياقوتي رنگش !! راستي اونقدر از قدرت کولر اين ماشين ذوق کردم و تا آخر زيادش کردم که حالا به خاطر سرما گرما شدن سرم درد گرفته! نديد پديد !! نوشته شده در ساعت 5:58 PM توسط امير حسابدار Sunday, November 10, 2002
٭ من وبلاگم رو ۹ نوامبر سال پيش راه انداختم ۴ روز قبل از سالروز تولدم که ۱۲ نوامبره و چيزي که هرگز به فکرم نمي رسيد اين بود که توي غربت براش تولد بگيرم .
امسال پر حادثه ترين سال زندگي من هم بود هر اتفاقي که مي شد بر سرم اومد يا اينکه خودم تجربه کردم اما حالا که نگاه مي کنم بهترين اتفاق پيدا کردن دوستاني بود که آشنايي با اونها جدا ْ زندگي رو برام زيبا تر کرد. وبلاگ عزيزم تولدت مبارک خوشحالم که دوري از خونه مثل بقيه کساني که ازشون دور افتادم باعث جدائي بين من و تو نشد پس بيا شمعها رو فوت کن تا صدسال زنده باشي! نوشته شده در ساعت 5:26 PM توسط امير حسابدار
٭ آقا آب و هواي اين دانشگاه پژمان اونفدرها هم بد نيست ها..! فقط يک شناگر ماهر مي خواد تا با يک زيرآبي رفتن چندتا شاه ماهي! رو صيد کنه ديروز که رفته بوديم اونجايکي دوتا Mermaid ديديم اون هم از نوع عرب و اروپائيش که پژمان ازشون تا حالا غافل بوده شايد هم ورودي جديد بودن و بيچاره ازشون خبر نداشته !؟؟
نوشته شده در ساعت 2:15 PM توسط امير حسابدار
٭ اينجا همه چيزش مثل عربستانه ( بخصوص جده ) فقط فرقش اينه که اونجا بيشتر ماشينها آمريکائي بود و اينجا ژاپني !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2:15 PM توسط امير حسابدار Saturday, November 09, 2002
٭ اين پژمان هم خيلي باحاله تازه دارم باهاش حال ميکنم شام رو رفتيم Foodcourt City Center يهBigMac زديم به بدن :بعد از شوکي که صبح بهم وارد شد کلي وزن کم کرده بودم که جبران شد!
نوشته شده در ساعت 2:01 AM توسط امير حسابدار
٭ وقتي هواپيما از توي ابرها اومد بيرون منظره ا ي که ديدم درست مثل فيلمهاي علمي تخيلي بود يک Megacity واقعي! تازه من اون موقع هنوز ترمينال ۱ رو نديده بودم که اين احساس بهم دست داد.ترمينالي که بمدت يک نصف روزشد زندان من ! اما تجربه جالبي هم از کارفرودگاهي و کلاْ زندگي پيدا کردم .
-Sorry ! but your Visa did`nt come. دفعه اول که گفت ؛حواسم نبود اما دفعه دوم کاملا شير فهمم کرد - your visa is`nt here & i never search two time. - now what should i do? - call your sponcer. امروز جمعه است وموبايل اسپانسر جواب نميده بهش اين رو ميگم -so you must to stay! -Till when ? -Till he answer your call! يعني منظورش اينه که اگه اسپانسرت مرده باشه تا قيامت بايد اينجا بشيني!راست و حسيني!! حالا فرودگاه مگا استار شد زندان من زيباترين زندان دنيا زنداني که ۴ ساعت طول کشيد اما من توي اين چهار ساعت تمام زندگيم رو دوره کردم و آخرش به اينجا رسيدم که : راستي من کجام؟اينا کي اند؟ موقع اذان ظهر شد براي بار n ام به موبايل اسپانسر زنگ ميزنم يه صداي خواب آلود جوابم رو ميده که: « نيم ساعت ديگه ميام » اگه نميديدمش جداْ شايد نميتونستم اون نيم ساعت رو تحمل کنم اما مثل يه فرشته در بدترين لحظات زندگي ام رسيد.نمي دونم با کدوم پرواز اومد شايد Catay Pacific بود يه دامن بلند پوشيده بود با يه تي شرت سفيد قيافه جالب و با نمکي داشت تقريبا مثل دختر ايتاليا ئي هاي پرواز قبلي اما مثل اونها خوش هيکل نبود اومد پشت سرم توي صف ايستاد همينکه برگشتم و پاسپورت ايراني رو توي دستش ديدم از خوشحالي بال در اوردم مثل کسي که سالها هيچ ايراني نديده انگار نه انگار که ۱۰ ساعت پيش بي توجه به دخترهايي مثل اون (!) توي مهموني نشسته بودم .سريع بهش گفتم «چرا اينجا وايسادي مگه ويزا نداري!? »اولش يهو جا خورد اما سريع خودش رو جمع و جور کرد و گفت چرا دارم پس کجا وايسم ؟» -کنترل ويزا وگذرنامه طبقه بالاست اينجا که نيست . سريع رفت بالا .بي خدا حافظي اول فکر کردم از لحنم ناراحت شده اما بعد از اينکه پشت سرش ويزام جور شد و رفتم بالا همينکه دم گيت خروجي من رو ديد ديدم به چه اشتياقي داره باي باي ميکنه بغضم گرفت ; براي اولين بار تو عمرم حس کردم هموطن يعني چي؟ يعني همين باي باي توي مملکتي که همه غريبه اند و تو تنهائي . نوشته شده در ساعت 1:55 AM توسط امير حسابدار
٭ راستي شماره ۱۵ قرعه کشي ديشب هنوز تو جيب منه . اين جايزه ما پس چي شد ؟!!
نوشته شده در ساعت 1:54 AM توسط امير حسابدار
٭ «- بابا من حتي هنوز ساکم رو نبستم !
........................................................................................ـ عيبي نداره اون شب که من هم داشتم مي رفتم مثل تو به مهموني دعوت بودم وساکم رو هم نبسته بودم. - تو هم که همه رو با خودت مقايسه ميکني. آخه بابام نميگه امشب وقت مهموني رفتنه ؟» داشتم به صحبتها مون فکر مي کردم که زنگ زدي اصلا راستشو بخواي موقع رفتن بابام گير داده بود حالا که داري ميري موبايل به دردت نمي خوره بذار همينجا بمونه اما من دلم نمي اومد و همش به اين فکر مي کردم که حتما يه جايي به درد مي خوره که به درد هم خورد.اون هم همون موقعي که دم گيت سوار شدن به اتوبوسهاي توي باند *و تا لحظه حرکت هواپيما با وجود نگاههاي چپ چپ مهماندار اخمو هواپيما ادامه داشت .يادمه هميشه حتي اگه من هم با موبايل بهت زنگ مي زدم مي گفتي «خب ديگه پول موبايلت زياد نشه » اما ديروز بدجوري چيز لق موبايل شده بودي ! و واقعا حرفهائي رو بهم گفتي که نياز داشتم بشنوم هر چند که آخراش ديگه اشکم ( مثل الان ) داشت در مي اومد(در اومد ?) . خلاصه اش اينکه ; به دوستيمون افتخار مي کنم علي رضا . * (از وقتي توي فرودگاه دبي اون همه گيت تلسکوپي رو ديدم از اين که ما هنوز بعد اين همه سال با اتوبوس مي ريم پاي هواپيما لجم در مياد ) نوشته شده در ساعت 1:01 AM توسط امير حسابدار Friday, October 18, 2002
٭
........................................................................................روی پوسترهاش نوشته " با پست افق ديد خود را گسترده كنيم " گ.......... ز(اين يه صدای بـَـده كه از جای بدي هم بيرون مياد !) نوشته شده در ساعت 10:44 AM توسط امير حسابدار Wednesday, October 02, 2002
٭ گفتی می خواهی برگردی ؟ پس چرا معطلی ؟ زود باش برگرد ديگه ! زود باش برگرد تا مثل من ، نامه پذيرش دانشگاهت 4 روز ديرتر دستت برسه و از تاريخ ورودش به تهران تا موقعی كه بياد در خونه 15 روزطول بكشه
........................................................................................و تو وقتی دعوتنامه رو ببينی بجای خوشحال شدن ، دو بامبی ! بكوبی تو سرت وشب تا صبح از عصبانيت و غصّه خوابت نبره وتمام آرزوها و زحمتها رو نقش بر آب ببينی . يادته برای همون مُهر ناقابل ِ Tampon Obligatoire اون شب چقدر زحمت كشيديم؟؟ وتازه اون يكی از كمترين دردسرها بود. و حالا با احمال اداره پست همه اونها به ف.. فنا رفت . حالا كه می خواهی برگردی ، برگرد اما هر بلا ئی سرت اومد حق نداری غــُـر بزنی واز چيزیی بنالی ، چون خودت خواستی . نوشته شده در ساعت 7:16 PM توسط امير حسابدار Monday, September 23, 2002
٭ آهنگ جديدی كه سميرا سعيد خواننده با كلاس ِ مراكشی با Cheb Mami خوانده خيلی زيباست .
........................................................................................البته چون شعررو با لهجه شمال آفريقا می خوانند زياد چيزی ازش دستگير ِ آدم نميشه ،اما ريتم آهنگ واقعا ً قشنگه. نوشته شده در ساعت 6:24 PM توسط امير حسابدار Friday, September 20, 2002 ........................................................................................ Thursday, September 19, 2002
٭ دوباره اون روزها برمی گردن ؟ قله ديزين و برف نكوبيده و...Gigi d`Agostino ...
........................................................................................![]() نوشته شده در ساعت 11:41 PM توسط امير حسابدار Thursday, August 29, 2002
٭ آقا ما دوتا بسته با اين كمپانی منفجره !! فرستاديم فرنگستان اما هرچی می ريم توی سايتشون تا Track my package بفرمائيم نميشه هی اشكال می گيره ، ميگم نكنه بسته ها ی ما رو ها پولی! كرده باشند؟كسی می تونه كمكی كنه؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:04 AM توسط امير حسابدار Friday, August 16, 2002
٭ سر و شكل اين سا يت ( وبلاگ ) به زودی دچار تغير و تحول خواهد شد. (اين يك جمله خبری است! )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:36 AM توسط امير حسابدار Thursday, August 08, 2002
٭ با صدای زنگ ساعت از خواب می پرم.ساعت 2:30 صبحه ، يكهو شك می كنم " پروازش ساعت 3:30 بود يا 4:30 ؟ " به هیچ نتيجه ای نمی رسم اونقدرتوی اين چندماهه عدد ورقم بالا پايين كردم ! كه ديگه هيچ عددی يادم نمی مونه.
........................................................................................ايكی ثانيه ای حاضر می شم و می پرم پشت فرمان وتا فرودگاه رو تخته می كنم . بابا مايكل شوماخر! 2:45 دقيقه می رسم ترمينال 2 .اووووه از شلوغی ترمينال جا می خورم يك جوری تقريبا ً مودبانه خودم رو می تپا نم توی جمعيت ! تا خودم رو به پای تابلوی پروازهای Departure می رسونم ، ای بابا «پرواز امارات: در حال تا ييد گذرنامه» با ورم نميشه يعنی اين بار هم ديررسيدم ؟ حدود 5 دقیقه به شانس خودم فحش می دم .بعد از اینكه دق دلم خالی شد تا زه یادم می افته بهتره یك زنگی به موبايلش بزنم شاید هنوز همراهش باشه. بعد از يك مكالمه كوتاه می فهمم كه سر كار بودم و شازده هنوز در راه فرودگاه هستند!! برای اولين بار از نرفتنش خوشحال می شم. توی جمعيت آرش و مجيد رو می بینم ، اما 5 دقیقه طول می كشه تا از بین مردم بهشون برسم . با هم می ريم بيرون ترمينال منتظر می شيم كه هم خنكتره هم خلوتتر . بالاخره با لاخره شازده پسربا بار ووسا يلش میاد و با هم برمی گرديم داخل . دم در گيت از همديگه فيلم می گيريم و هركی یك تيكه ای بارش می كنه " آخه تو بری انگلِس،انگليس كجا بره !؟" همه شادند حتی مادرش كه داره جريان دير حاضرشدن وهول بودنش رو تعريف می كنه. وقت خدا حافظی می رسه ، با خودم قرار گذاشته بودم يك فحش آبدار بهش بدم كه مبادا برگرده اما وقتی بغلش كردم ... فقط خنديدم... ازرفتنش كه مطمئن می شيم از ترمينال می زنيم بيرون احساس مي كنم حالم بد شده . آرش و مجيد هم همينطورند .سريع می ريم طرف پاركینگ و بای بای . سوار ماشين كه می شم تازه متوجه می شم كه چقدر شیشه جلو كثيفه .شيشه شور و برف پاك كن رو می زنم اما هنوز همه جا رو تارمی بينم ، ايندفعه می فهمم اشكال از كجاست ... خداحافظ عليرضا... نوشته شده در ساعت 11:41 PM توسط امير حسابدار Sunday, August 04, 2002
٭ داره میره ، اما اونقدر پر روئه كه می گه" باز هم بر مي گردم" ! دم عید كه داشت مي رفت ژاپن حرف گوش نكرد،برگشت و هزارتا بلا سرش اومد حالا اگه برگرده مجبور مي شم خودم یك بلا ئي سرش بيارم ! پس وای به حالت اگه برگردی .
........................................................................................نگران ديزين هم نباش خودم می سپرم از این به بعد هر كي از جاده بالا رفت ، برای شادی روحت «نسترن ای عشق من » رو از اول تا آخر ختم كنه .خيالت راحت شد ؟ نوشته شده در ساعت 9:39 PM توسط امير حسابدار Saturday, August 03, 2002
٭ يكي بود يكي نبود
........................................................................................يك عقربي بود كه توي يك صحرا بزرگ زندگي مي كرد.این عقربه براي خودش الكي خوش بود يعني زندگي خودش رو مي كرد و با كسي كاري نداشت.تا ابن كه یك اتفاق زندگيش رو عوض كرد. اون یك عقرب دیگه رودید. اونها اول كمي رنگ و شكل همدیگه رو ورنداز كردند و ناگهان اون حادثه خطرناك اثفاق افتاد، اونها از همدیگه خوششون اومد. حالا كه اونها از همدیگه خوششون اومده بود باید «قانون عقربهاي عاشق» رو اجرا مي كردند یعني باید با هم مبارزه مي كردند اما هر دو مي دونستند كه این نبرد هیچ فرد پیروزی نداره وبي شك از نیش همدیگه مي میرند با این حال اونها به این جنگ تن دادند و همدیگه رو نیش زدند تا سر انجام به اون چیزي كه مي خواستند و آرزوش رو داشتند رسیدند ، اونها در آغوش هم جان دادند. نوشته شده در ساعت 9:51 PM توسط امير حسابدار Wednesday, July 31, 2002
٭ یك ماه پیش سكتور صفر هاردم به guidance school رفت! وبد سكتور شد.اون هم توی اوج كار و گرفتاری ِ من .همینطور گذشت و گذشت ومن آب هندونه استفاده مي كردم تا ازخاصیت جمع كنندگی آب انارمطلع شدم! ومقدار متنابهی از این مایع سكسی تناول نمودم ! بدین ترتیب بود كه دوباره یك هارد من رو پسندید وپا به اطاق من گذاشت !
........................................................................................باری در این مدتی كه مطلب نمی نوشتم اتفاقات زیادي افتاد اول این كه لند كروزهای سبز ِسیر ( این هم نمونه ای ازیاوه سرائی های بوقهای استكباری است كه برای رسیدن به اهداف كثیف خود دست به هر سیاه كاری می زنند از جمله رواج این شایعه كه این خودروها مشكی رنگ هستند ، من خودم با چشمهای خودم دیدم كه رنگ اونها سبز سیر ِسیدی است نه مشكی !) از یك هفته قبل تا شب18 تیر در خیابانها دیده شدنداما تا یك هفته بعد از 18 تیردیده نشدند ! دوم كه خانه های عفاف بطور علنی! (تحت فشار سازمان بهداشت جهانی ) باز شدند و بطورغیر علنی بسته شدند و خیل جوانان كم بضاعت ! ( فكر بد نكنید منظورم كم بضاعت برای امرخیرِ ا زدواج بود! ) ناامید شدند. سوم اینكه من دیوانه شدم و چون جنون ام واگیر داشت به دنتیست هم سرایت و حالا من خوب شدم و دوران نقاهت رو می گذرونم اما اون در اوج بیماری بسر می بره ! علا وه بر این، كمپوت آناناسی رو كه سر خیابون شهرآرا می فروشن خیلی دوست داره ! (می گم كه دیوونه شده ...) آخرش هم این كه دخترها خوشگلتر و بیشتر شدند و ثابت كردند كه سازمان بهزیستی چرت گفته كه تعداد دختران ازدواج نكرده 2 میليون بیشتر از پسران ازدواج نكرده است و تعداد اونها بطور كمی و كیفی! حداقل دوبرابر این رقمه . نقل قول : " به نظر من دخترهای ایرانی موجودات فوق العاده ای اند " این روامروزسر میز ناهار یك فیلیـپـیـنـیه در حالی كه داشت با گوشواره ای كه به گوش راستش ! بود وَرمي فت ، گفت .!! نوشته شده در ساعت 5:44 PM توسط امير حسابدار Tuesday, June 25, 2002
٭
........................................................................................آ خه عزيزان من هر لباس و مانتويی که مُــد شد آدم چشم و گوش بسته نميره بخره .آدم اول نيگاه ميکنه می ببينه اين مُــد به هيکل و اندامش مياد يا نه! مثلا ً در مورد همين مانتو های « کـَـمر تنگ » ، بعضی از دوستان بدون توجه به سايز باسنشون اين مانتو ها رو می پوشند و بلا نسبت می شوند عينهو هاچ زنبورعسل!! با همون تناسبات ! آخه آدم مراعات ميکنه ، شايد يک بنده خدائی از شهربه نام قزوين بخواد سَـری به تهران بزنه ، نمی گيدبيچاره خدای نکرده يک وقت کنترلش را از دست می دهد(انسان است ديگر...!) و مثل ويت کنگ ها از عقب حمله می کند !؟ نوشته شده در ساعت 9:08 PM توسط امير حسابدار Friday, June 21, 2002
٭ ميترا (خدای خورشيد )
........................................................................................هميشه از بچگی عاشق آفتاب بودم دوست داشتم هيچ وقت غروب نکنه ، وقتی 20 سالم شد چون دوران عاشقی شروع شد!اينبار از مهتاب خوشم اومددليلش هم معلومه، چون آدم که نمی تونه زيرنور آفتاب به عشقش فکرکنه يا به يادشChris De Burghگوش کنه !می تونه ؟!حالا دوباره عاشق آفتاب عالمتاب شدم و فردا می خوام طولانی ترين روز سال رو برای خودم جشن بگيرم. نوشته شده در ساعت 7:36 PM توسط امير حسابدار Tuesday, June 18, 2002
٭ اينروزها وقتی دختر سن بالا می بينم اول دلم می سوزه ، بعد حرصم می گيره ، آخرش هم غمم می گيره! اولش می گم " آخيش حيوونکی ! براش خواستگار نيومده "! بعدش می گم " نه حتما ً براش خواستگار اومده اما هيچ کس رو آدم حساب نکرده ، انگار که خودش از ... فيل افتاده "! آخرش هم می گم " تو ديگه چقدر خری که به دخترمردم حق انتخاب نميدی تا هر طور که می خواد راه زندگيش رو انتخاب کنه، تو برو اون چوب رو از ماتحتت ! در بيار نمی خواد توی زندگی مردم دخالت کنی "!
........................................................................................اما جداً چرا همون موقعی که بايد آدم دستش توی دست همسرش باشه و بعنوان تکيه گاه فردی رو توی زندگی داشته باشه ، تنهايی با مشکلات زندگی بجنگه؟ نوشته شده در ساعت 8:57 PM توسط امير حسابدار Wednesday, June 12, 2002
٭ In roozha nemiresam az khoneh connect besham ,sare kar ham ke computerhash unicode ro support nemikonnand be hamin khater chand rooz chizi naneveshtam.
........................................................................................jalebe hala ke koli harf baraye goftan (neveshtan?!) daram intor dastam mondeh too poost gerdo!.mikham az abb shodaneh barfha benevisam va inke har rooz sobh ke miram sareh kar be gholleh toochal nigah mikonam ke dare az barf khali misheh...vay ke zemestone emsal che khosh gozashtttttt. rasti yeki az bacheha emsal omadeh paresh bezaneh ba mokh omadeh too barfha assab e dast e chapesh asib dide dare momkeneh karesh be operation o in harfha bekesheh barash doaa konid.(albateh bade in etefagh baz ham rafteh ski !! in digeh akharesh naaa?) نوشته شده در ساعت 4:37 PM توسط امير حسابدار Wednesday, June 05, 2002
٭ قدر ِ عافيت
........................................................................................شايد بعضی موقع ها خيلی چيزها به نظرمون مسخره بياد شا يد بعضی موقع ها فکر کنيم جام جهانی چقدر مسخره ست يا اينکه آهنگهای ابی تکراريه يا غذای خونه بی مزه است ... اما اگه يک موقعی بشه که تا روز سوم جام جهانی حتی يک صحنه از بازيها رو نديده باشی يا برای شنيدن " ستاره پرپر می کنی " ابی لـَـه لـَـه(!) بزنی يا چهار هفته مدام صبح تا شب از بيرون برات غذا بگيرن ،اون وقته که می فهمی جام جهانی و آهنگهای ابی و دستپخت مادر، جزئی از زندگيه ، فقط لازمه ياد بگيری چطور از اونها لذت ببری ،اين يکی از مهمترين تجربه هايی بود که توی اين چند هفته بدست اوردم . الان تنها دريبل های جادوئی زيدان يا ضربه کاشته های روبرتو کارلسِ ِ که می تونه من رو سر شوق بياره و خستگی رو از تنم بيرون کنه پس به همين خاطرجام جهانی هم برای من می تونه يک فرصت جادوئی باشه که اينها رو در کنار هم توی يک ماه ببينم (البته اگه بتونم !!) . نوشته شده در ساعت 9:03 PM توسط امير حسابدار Tuesday, June 04, 2002
٭ - نه بابا اين از اوناش نيست .آخه نميشه همشون اينطوری باشن که...
........................................................................................- چرا . اتفا قاً همشون اينجوری هستن ، اصلا ً مگه نديدی امروز چطور داشت گشاد، گشاد راه می رفت ؟! - اون رو که بيچاره دليلش رو گفت ، از جوب داشته می پريده پاش پيچ خورده . - تو هم باور کردی ؟! توديگه چقدرساده ئی ! من حاضرم شرط ببندم که اين بذار ِ فابريک داره . - داری لج من رو درمی آری ها از اين به بعد هم ديگه حق نداری در موردش حرف بزنی اصلا ً من ازش خوشم اومده شا يد باهاش تريپ ازدواج بذارم ، فهميدی . يک مکلمه تلفنی دراتاق کناری : - " امروز نمی خواد بيايی دنبالم حوصله ندارم{ ... } بعله معلومه که ناراحتم ، بهت می گم پول ندارم خيال می کنی شوخی ميکنم{ ... } اصلا ً می دونی چيه ؟ ديگه پول ندارم قرص بخرم ، فردا هم اگه شکمم اومد جلو تو رو از کدوم گوری پيدا کنم ؟؟ {...} من خر نمی شم. ر ِ دادی اسمی ! اگه پول نمی دی من ديگه نيستم برو يک مهوش ديگه پيدا کن ، همينجوری هم نگهبان خوا بگاه هرشب بهم گير می ده که چرا دير می آيی؟ چرا لاک می زنی؟ چرا ... " نوشته شده در ساعت 8:54 PM توسط امير حسابدار Thursday, May 30, 2002
٭ مکان : پمپ بنزين جاده قديم شميران (مثلا ً نمی خوام آ درس بـِـدم !)
........................................................................................شب اول - اِ .. آقا خودم می زدم . دست شما درد نکنه ، متشکر. ولی ولی... می بخشيدها شماره اش از 10 Litre شروع شد . - ای بابا حالا بيا و خوبی کن ! آقا پسر مگه نمی بينی؟ اين پمپ ها جديده ، زود بنزين می زنه! - اما من خودم ديدم از دَه شروع شـد. - ... شب دوم - بفرما آقا اين هم سوييچ .. - آقا خيلی ممنون چند ليتر شد ؟ - 65 ليتر! - چــقــد ر ؟؟ 65 ليتر؟! باک من رو التماسش هم کنی 55 تا جا نمی گيره حالا چطور تو 65 تا توش زدی ؟! - اين رو ديگه من نمی دونم . قيمتش شد 3،250 تومن ، زودباش ماشينهای عقبی منتظرند !! - آخه... شب سوم - آقا بفرما . - هنوز که من بنزين نزدم پولش رو می دی ! - اتفا قا ً دارم اين رو بهت ميدم که لطف کنی و بنزين نـَـزَ نی ، خودم می زنم !! - باشه هرطور که ميــلــته، گفتم دست ولباست بنزينی نشه وگرنه برای ما هم راحت تره ! - بله می دونم ! خيلی خيلی شرمنده کردی آقا ، مـنّـت گذاشتی ، قربونت !! نوشته شده در ساعت 10:23 PM توسط امير حسابدار Saturday, May 25, 2002
٭ مکالمه ای در تاکسی :
........................................................................................دختر عقبی : خانم د َرتون بازه ! خانم جلويی : دَ ر من ؟ دختر عقبی : بله دَ ر شما ! خانم جلويی : الان می تونم دَ رم رو باز کنم ؟! راننده : نه صبر کنيد همه ماشينها برن بعد شما درتون رو باز و بسته کنيد! نوشته شده در ساعت 8:45 PM توسط امير حسابدار Friday, May 24, 2002
٭ اگر يک دختر ايتاليائی هم بين دخترهايی که برای امتحان دلف به کانون زبان اومده بودن ، باشه و از نگاه پسرهای ايرانی هم مرغ همسايه غاز باشه !، شنيدن اين حرفها هم بعيد نمی شه :
-« اين دخترهای ايرانی هم يا خوشگل می شن يا دانشجو فرانسه !!» -« اين بدمصب عروسکه يا آدم!؟ » -« نتيجه نژاد خوب و تغذيه درست بايد هم همچين لـُـعــبـتی باشه !» -« سَــرو سينه اش آدم رو...!» نوشته شده در ساعت 8:56 PM توسط امير حسابدار
٭ ديشب که از سر کار می امدم دم پارک نزديک خونمون چنان بوی قليون نعناع می امد که کنجکاو شدم ببينم از کجاست وقتی رفتم توی پارک ديدم بعله ماشاالله جوونها ديگه به مرز خودکفايی رسيدن و حالا که ديدن چای و قليون درکه و فرحزاد داره تير تو پر ميشه ! خودشون دست به کار شدن و قليون چاق می کنند و توی پارک با دوستان ازش کام می گيرند! ،فقط تفاوتش با درکه و فرحزاد اينه که اگه اونجا نمی تونستند چيزی به توتونش اضافه کنند(يا آتيش خور کنند !) حالابا خيال راحت می تونند!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:55 PM توسط امير حسابدار Tuesday, May 21, 2002
٭ « در پيچ خطرناک ! در سرعت بالا ! در زمين لغزنده ! خودرو را متوقف می کند لنت ترمز ---»!!!!؟؟؟
اين تبليغ احمقانه رو روی يک اتوبوس شرکت واحد ديدم .احتمالا تبليغ بالا يعنی "تخته کن من هوات رو دارم اگر هم بلايی سرت اومد يا ماشينت سر پيچ چپ کرد و 50 متر روی سقفش دويد تقصير خواجه حافظ شيرازيه نه ما که همچيين تبليغی کرديم "!! نوشته شده در ساعت 9:55 PM توسط امير حسابدار
٭ - سلام آرش، دارم ميرم فلکه اول کارتم رو پرس کنم ميای ؟
........................................................................................-الان ؟آخه الان سَــر ِ شبه ملت همه تو خيابون هستن اونجا خيلی شلوغه.. - خب باشه ما با مردم کاری نداريم ما با مغازه کارداريم. - راستشو بخوای آخه.. آخه چی؟ کارداری بگو. خودم تنها می رم ؟ -حقيقتش يه چند وقته چراغ سکسم روشن شده ! بيام فلکه و برگردم غسل واجب ميشم ! - آهان پس قضيه اينه خوب البته حق هم داری بهار فصل جفت گيری حيواناته! حالا بی خيال جيک ثانيه می ريم برمی گرديم تو هم چشمهات رو درويش کن چيزی نميشه . باشه 20 دقيقه بعد - چه خوشگل ،چه خوشگل، چه خوشگل، شدی امشب!! - آرش تو حالت خوبه؟! طرف داره با دوست پسرش راه ميره، بهش تيکه می ندازی؟ - بابا چيکار کنم دست خودم نيست، من نميدونم اين دخترها چرا اينقدر خوشگل شدن ؟ همچين هم آرايش می کنن انگار همين الان ميخوان برن عروسی، والله من اينها رو که ميبينم چشمهام نور ميگيره!! - بابا بس کن يک کم خودت رو کنترل کن تا برگرديم خونه، می ترسم آخر شبی دست و بالت از اختيار خارج بشن کار دستمون بدی، يه دعوا پياده بشيم. - اواوخ اوخ اين يکی رو ببين چه لبهای داره " کی بوده که غنچه لبهاش گل لبهات رو سوزنده" ! من ميرم دنبالش.. - وايسا بينم کجا ميری؟ راهمون از اين طرفه. - من حاليم نيست ، تا امشب از کسی راه نگيرم نمی رم خونه!! - عجب غلطی کردم تو رو با خودم اوردم .دير شده بيآ برگرديم خونه. - اگه نمی آی من رفتم خدا حافظ. فردا صبح - سلام آرش هستش ؟ - نه ديشب ساعت 12 زنگ زد گفت خونه يکی از دوستانش شب ميمونه. فردا شب - هيچ معلوم هست کجايی -... نوشته شده در ساعت 9:34 PM توسط امير حسابدار Sunday, May 19, 2002
٭ - برم بهش شماره بدم؟
- بابا بی خيال خيلی خر کلاسه اصلا ً به تريپ تو نمی خوره . - مگه من چمه . اتفا قا ً اون چيزی که اون می خواد من دارم! نا فـُـرم هم دارم ! - به هر حال از ما گفتن بود. يه وقت رفتی جلو سنگين زد تو پـَـر ِ ت نگی نگفتی ها. - ميرم بهش ميدم عين آمار ايکی ثانيه ای برمی گردم . ايکی ثانيه بعد - ديدی شما رم رو گرفت؟ اون هم جلوی مامانش ، خيلی حال کردم. تا پشت سر مامانش رفت تو مغازه ، دستش رو اورد بيرون شماره رو گرفت .من که از اين کارش فــِر خوردم بس که باحال بود!.اصلا حالا که شماره رو گرفت فکر می کنم 30% ارضا شدم! زنگ هم نزد،نزد! - يعنی زنگ نزنه نميره تو حالت ؟پس اين همه دردسر که کشيدی، همه پشم ! ؟ - بابا ما به همين هم راضی ايم دوست شدن دردسر داره همش بايد براش بسلفی. همين که آدم تو خيابون راه بفته 4 تا تيکه بندازه و 2 تا شماره بده برای اون روز کافيه !! نوشته شده در ساعت 9:09 PM توسط امير حسابدار
٭ ديروز عصر که داشتم از سر کار می امدم تو تاکسی کنار يه دختر پسر نشستم .دختره تپل مپل و سفيد مفيد ! بود ويکريز داشت برای پسره صحبت می کرد موقع صحبت هم گاهی دست پسره رو می گرفت گاهی هم دستش رو روی پای پسره می گذاشت که اگه خواجه حرمسرا هم جای پسره بود يه چيزيش می شد!. حالا بگم از پسره ، اون که به قيافه اش نمی امد زياد اهل بخيه باشه و لال و صم ٌ بکم نشسته بود، موقع پياده شدن همچين شارژشده بود که نزديک بود سر 50 تومن کرايه تاکسی راننده رو چپ راست کنه ! واقعاً راسته که "از دامن زن مرد به..."
نوشته شده در ساعت 8:46 PM توسط امير حسابدار
٭ دارم ديوونه می شم بشدت احساس کمبود تفريح وسرگرمی می کنم ، اون موقع که دانشجو بودم و صبح تا شب علاف ، فرقی هم نمی کرد که اگه توی هفته زياد هم بيرون نمی رفتم غمی نبود اما حالا که دارم کار می کنم اگه يک شب خونه بمونم کف می کنم.
........................................................................................- چطوری داش علی ؟ يه چای قليون برای ما بيار دمت گرم . - شرمندتم قليون تعطيله . - تعطيله؟ يعنی چی تعطيله؟ - ممنوعش کردن، گفتن ديگه قليون چاق نکنيد وگرنه در مغازتون رو تخته می کنيم. -ازکی؟ همه جا اينجور شده؟ - درکه که اينطوريه فرحزاد رو نمی دونم.والله ما هم شرمنده ايم، بخدا از سرشب تا حالاهمين 2 تومن رو کار کردم. * - کی بستند ؟ - والله ما هم نفهميديم شب که کلاسها تموم شددر روبستيم صبح که اومديم ديديم در پلمپ شده تا يک هفته دنبالش بوديم تا اومدن پلمپ رو باز کردن. - اصلا ً اخطار قبلی يا تذکری نداده بودند؟ - هيچ . با آموزشگاههای ديگه هم صحبت کرديم به اونها هم اخطار نداده بودند. واقعاً اگه فقط به دليل مختلط بودن کلاسهاباشه که ما يکسال و نيمه که کلاسهای مختلط برگزار می کنيم وکسی با ما کار نداشته. - خوب الان چيکار می کنيد؟ - هيچی . کلاسها رو جدا کرديم، نمی دونی چه خر توخری شده. همينطوريش هم استاد وکلاس کم داشتيم چه برسه به الان ،کلاسهای ترم بالا که شده خصوصی ! کلاس اين ترم خودتون رو که يادته به خاطر به حدنصاب نرسيدن کنسل شد، درحالی که تعدادتون فقط بايد به 4 نفر ميرسيد . اصلا ً خود کانون زبان هم که دولتيه و نمی تونه کلاسهای مختلط برگزار کنه حتی تا يکسال مجبور ميشه کلاسهای ترم بالا رو منحل کنه تا به حد نصاب برسه .والله من که نمی فهمم، اعصابم توی اين يک هفته داغون شده. * امتحان د ِ لف هفته آينده است. نمی دونم چيکار کنم يک نفر هم نيست حتی تلفنی باهاش چهار کلمه فک بزنم تا حداقل بتونم با اون کسی که امتحان می گيره چاق سلامتی بکنم .سعيد که لغتهااز يادش رفته، هی وسط صحبت کانال عوض می کنه و ياد زبان شيرين فارسی ميفته ! سايه که هيچ وقت خونه نيست يا هم اگه هست زياد طولانی نمی شه باهاش حرف زد ،و گرنه هم اون لهجش قشنگه هم لغت خوب بلده. رضا هم که اهل اين حرفها نيست و اگه بهش بگم بيا Parler کنيم ميگه اين قرطی بازيها چيه! قشنگ بشين لغت حفظ کن برو سر امتحان، قول بهت ميدمRefusé نـَـشی ! نوشته شده در ساعت 8:04 PM توسط امير حسابدار Tuesday, May 14, 2002
٭ شرکتی که اين روزها دارم توش کار می کنم طبقه 14 يک برج ته جردنه يعنی درست جايی که ماشينهايی که با هم کورس گذاشتن دستی می کشن .امروز هم که تعطيل بود وجردن خلوت. اوقات فراغت بر بچه ها هم بايد يک جوری پر بشه حدود ده - بيست تا ماشين با هم کـَـل گذاشته بودن و داشتند صنعت توليد لاستيک کشور رو شکوفا می کردند!! که يکهو يک دختر هم با يک پرايد به جمع ريسرها اضافه شد و از اونجا که طبق نظرات مَـمَـد ِ فرويد اينا! « پسرهاهر موقع دخترها رو در حال رانندگی ببينند شهوتشون بلند! می شه » همه شروع کردند به نزديک کردن خودشون به پرايد و خلاصه تو مايه های" آبجی برو کنار نفتی نشی " تا اينکه آخرش حوصله پرايد سر رفت وموقع پيچيدن صاف رفت تو گلگير يه 206 . حالا کورس بازها! يه سوژه جديد پيدا کرده بودن هرکی می رسيد شروع می کرد به تخمين زدن خسارت و کروکی کشيدن.تازه اينجا بود که نکته جديدی کشف کردم ، مثل اينکه بعضی ازبچه ها موقعی که می خواستن سوئيچ رو بردارن ، به هوای اينکه دارن می رن يک ورزش انجام بدن ياد ورزش فوتبال افتادن و بجای شلوار شورتک! پاشون کردن.( خوبه ياد فوتبال افتادن اگه ياد شنا و شيرجه می افتادن حتما ً...!) جالبه که بعد از اينکه پليس اومد وکروکی کشيد بازهم پرايد و پژو با گلگير و سپردرب و داغون با هم کورس می گذاشتن!
........................................................................................راستش نمی دونم چرا از ديدن اين صحنه های کـَـل انداختن و دستی کشيدن حال نمی کردم اصلا از اون بالا همه چيز خنده دار و مسخره است انگار که داری از بالا به يک بازی نيگاه می کنی درست مثل بازی GTA. نوشته شده در ساعت 4:26 AM توسط امير حسابدار Friday, May 10, 2002
٭ - مگه نمی گفتی اين کار ِ کتابْ تخصص من نيست و می خوام توی تخصص خودم کار کنم ؟
- مگه نمی گفتی کار کردن رو دوست داری و از گشاد بازی بدت مياد ؟ - مگه نمی گفتی شغل آدم بايد تنوع داشته باشه، نه اينکه آدم يک عمر صبح تا شب توی يک اتاق بشينه و کار کنه ؟ پس حالا ديگه چرا نق می زنی ؟ حالا که توی تخصص خودت داری کار می کنی ، حالا که هر جا ميری جلوت بلند ميشن و کلی نوشابه خانواده! برات باز می کنند ، حالا که 12 ساعت در روز کار می کنی ، حالا که روی ميزت از ميوه و شيرينی خالی نمی شه و موقع نهار منوی غذا جلوت مگذارن ، حالا که يک هفته طبقه 14 يک برج توی جــردنی و هفته ديگه توی يک کارخونه نزديک کرج ، حالا که شغلت آ ينده داره و هر روز يک چيز جديد ياد می گيری . نــــــــــــــــــــه ! نمی خوام. من اگه توی شغلم بهترين بشم باز هم کپی دست هشتم از يک حسابرس اروپايی ام ( چه برسه به آمريکايی !) وتوی اقتصادی که تنها% 0.1 اقتصاد دنيا رو تشکيل ميده اول يا آخر بودن زياد فرقی نمی کنه . * الان که بعد از يک ماه به لطف دوستان (که ايشاالله فدای همشون بشم!) يک کم سر دماغ شدم و دوباره به اينترنت وصل شدم، از ديدن Mail box ام خجالت کشيدم من که راضی نيستم حتی يک مورچه روهم اذيت کنم چطور شد که يکهو اينهمه دوست رو از خودم دلگير کردم؟ بچه ها از همتون معذرت می خوام. برای نمونه اين Mail يک خطی پژمان رو بخونيد: salam, !!mishe begi kodoom ghabrestooni dari vaseh khodet ghabr chal mikoni? نوشته شده در ساعت 7:07 AM توسط امير حسابدار
٭ دوست دارم دوباره کافی شاپ ها رو قـُـرُ ق کنم .
........................................................................................دوست دارم دوباره قصه همه فيلمهای عاشقانه و شعر همه Lovesong بشم . دوست دارم دوباره هِـی خيابونها رو متر کنم . دوست دارم دوباره دستهای سردش رو با دستهای سردم لمس کنم . دوست دارم دوباره از بيقراری شبها بيدار بمونم . دوست دارم دوباره گوشی تلفن رو آب کنم . دوست دارم دوباره همسفر بشم . دوست دارم دوباره کور بشم . دوست دارم دوباره شاعر بشم . دوست دارم دوباره دنيا برام بهشت بشه . * دوست دارم دوباره عـــا شــــق بشـم . نوشته شده در ساعت 7:06 AM توسط امير حسابدار Monday, April 08, 2002 ........................................................................................ Thursday, April 04, 2002
٭ آدم بايد عاشقی رو از سـَــر به در کنه .
........................................................................................آدم بايد" عزيزم " گفتن رو فراموش کنه. آدم بايد به شکست خوردن عادت کنه . آدم بايد با خون ِ دل صورتشو سرخ کنه . آدم بايد قلبش رو مثل تخته سنگ کنه . آدم بايد با حسرت زندگی رو سـَـر کنه . آدم بايد به نـَــه شنيدن عادت کنه . آدم بايد اينکه «عشق دروغه» رو باور کنه . * آدم بايد آدم باشه نه اينکه مجنون بشه . نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط امير حسابدار Wednesday, April 03, 2002
٭ صورتم بد جوری داره می سوزه . وقتی کـِـرِم ضدآفتاب يادت بره که ببری و تازه پای پيست ووقتی ديدی سه تيغ آفتاب بالای سرته يادت بياد که خونه جا گذاشتيش وبه خاطرکمرويی( که پدرش بسوزه!) و خجالت(که ايشالله جـِـزجيگربگيره!) روت نشه از ديگرون يه بند انگشت ناقابل کـِـرِم بگيری بمالی به صورتت نتيجش اين ميشه .الان سه روزه که صورتم داره می سوزه و پوسته ، پوسته ميشه البته اينها بجز عين گوجه فرنگی شدن صورتمه !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:39 PM توسط امير حسابدار Tuesday, March 26, 2002
٭ " برای آخرين بار از مسافرين محترم پرواز شماره 840 ايران اير به مقصد کوالالامپور تقاضا می شود برای تحويل بار و دريافت کارت پرواز به باجه شماره 9 مراجعه فرمايند ."
........................................................................................« دير رسيدی » اينو مادر عليرضا بهم ميگه .« البته يک کم هم عليرضا عجله کرد، حدود نيم ساعت پيش بارشو تحويل داد و رفت داخل. » نمی دونم چه ويری بهم افتاده تا دوباره ببينمش وباهاش خداحافظی کنم .خيلی مسخره است چون از پريشب تا حالا رسما ً 3 دفعه با هم خداحافظی کرديم ! اما باز به هر دليلی همديگر ودوباره ديديم، آخرين دفعه اش همين ديشب بود که تا ساعت سه ونيم! داشتيم يک Windows صحيح و سالم نصب می کرديم تا خانواده اش راحت بتونن باهاش چت کنند اما از اونجا يی که درست همون موقعی که عجله داری هرچی Error عجق وجق ِ سر ِ راهت سبز ميشه.اين کار ما هم هـی به خِـنِــثی می خورد تا اينکه من ديگه اومدم خونه و بالاخره از پدر عليرضا شنيدم که دَم دَمهای صبح ويندوز رو Install کرده ! حالا که می خوام دوباره ببينمش چيکار کنم ؟ سريع ياد مهدی می افتم اون توی قسمت Cargo فرودگاه کار می کنه و بقول خودش تا پای پلکان هواپيما هم ميتونه بره . اگه پيداش کنم حتما ً می تونه حداقل تا دم بازرسی گذرنا مه منو ببره . جـَـلدی از ترمينال پرواز می پرم بيرون ، دفاتر Cargo از دور معلومه اما ...ای داد بيداد چرا دفتر اونها تعطيه؟ از دفتر کناريشون می پرسم " اين آقا مهدی نيست ؟ " جوابش يک ضد حال اَ سـاسـيه " نه ، چون تا الان که ساعت 11 است نيومده پس ديگه امروز نمياد " مخم رو کار ميندازم تا يه راهی به داخل پيدا کنم ، راستی پارسال که داشتم می رفتم حج عمره بابا چطور اومد داخل تا بازرسی گذر نامه ؟؟ آهان يادم افتاد کارت ارتش رو نشون داد اما من چی ؟ به چه بهونه ای برم ؟؟ باز هم ضد حال . کم کم ميرم طرف گيت ببينم اوضاع از چه قراره ؟ قيافه سربازی که دم در وايساده که خيلی دهاتيه ، « همشهری کـَـت دَن نه خَـبَــر؟! » اما اون گروهبانی که دم بازرسی بدنی وايساده خيلی اخموئه از اون ريش توپی ها هم هست .اگه دم ِ سربازه رو ببينم اين يکی رو چيکار کنم افسر راهنمايی هم نيست که با گوشه سبز خرش کنم ،چون همش ميگه" ما اينجا مسئوليت داريم ." ديگه بی خيال ميشم و ميام کنار پدر عليرضا می شينم و منتظر می مونيم تا هواپيماش پرواز کنه . حالا دارم با خودم فکر می کنم چقدر بَــده که آدم ندونه اين مسا فری که به بدرقه اش اومده برميگرده يا نه ؟ اگه می دونستم که بر می گرده خيلی راحت عين بچه آدم ! بهش می گفتم " سوغاتی يادت نره "خداحافظی می کرديم و ديگه اينهمه دلتنگی نداشت . اگر هم می خواست بر نگرده يک گودبای پارتی درست وحسابی می گرفتيم و آخرش هم تا می تونستيم اشک می ريختيم . اما حالا نه ايـنـِـش حَــتـميه نه اون ، والا هايزنبرگ بايد بياد جلوی عليرضا لنگ بندازه با اين « اصل عدم قطعيت » جديدش!! به هر صورت عليرضا الان داره تو خيابونهای کوالالامپور قدم ميزنه وتنها زمان همه چيز رو حل ميکنه. ما که براش دعا ميکنيم تا خدا چی بخواد . نوشته شده در ساعت 11:43 PM توسط امير حسابدار Sunday, March 24, 2002
٭ خدمت تما م دوستانی که لطف نموده و از طريق نامه برقی! اين عيد باستانی رو تبريک گفتند و ازطرف اين حقير جوابی در يافت نکردند بايد عرض کنم اشکال از فرستنده است لطفا ً به گيرنده هاتون دست نزنيد ! چون هنگام فرستادن کارت تبريک از سايت ايران مانيا ، احتمالا ً سَــر ِ بنده با يک عضو انتهائی در حال بازی مفـّـرح بيليارد بوده اند!! لذا کارتهای تبريک بجای ميل باکس شما سَــر از ترکستان ! درآورده اند. بنا براين همينجا از شما دوستانی که جوابی از من دريافت نکرديد معذرت می خوام و متقا بلا ً سال خوشی رو برای شما آرزو می کنم وبازهم از لطفی که داريد ، صميمانه متشکرم .
نوشته شده در ساعت 9:03 PM توسط امير حسابدار
٭ يک بار از علی شنيدم که توی سرسرای دانشکده اونهم جلوی مريم سوسکی ونگار بَـنـِـر و شراره خروس! بهت گفت :" علی رضا تو يک احمق واقعی هستی "! اون موقع با خودم گفتم اين علی چقدر بی ادبه که اينطوری ديگرون رو ضايع می کنه اما الان فکر می کنم اگه رفتی ودوباره بخوای برگردی ، واقعا ً علی حق داشته !
........................................................................................* يک بار Cannibal ! بهم گفت:"در مقابل اين اسمی که علی رضا برام انتخاب کرده (يعنی همين Cannibal !) می خوام يک اسم روش بذارم اما چيزی پيدا نمی کنم که بهش بخوره ، تو که با هاش سر کلاس نشسته ای بگو بچه ها اون موقع چی صداش می کردن ؟" البته من بهش چيزی نگفتم اما اين سوال منو پرت کرد به 6 سال پيش روزی که بچه ها ی کلاس نيمه خصوصی شعيبی پای تخته اسم درسهای کنکور رو نوشته بودند و هرکس درصد خودش رو تخمين می زد ، با اينکه درصدها تقريبا ًخوب بود اما از 80% بالاتر نمی رفت ،تا اينکه يکهو تو خيلی راحت، انگار که داری در مورد گرد بودن زمين حرف می زنی گفتی : "رياضی و زيست رو که 100 می زنم ، بقيه درسها رو هم بالای 85 ."!! بعد از اينکه رفتی، رضا که خودش رو از همه کلاس بالاتر می دونست گفت: " چرت می گه بابا ! الان 2 ساله که کسی زيست رو 100 نزده حالا اين جادوگر می خواد شق القمر کنه ، بچه ها دفعه بعد ازش بپرسيد جاروی پرنده اش رو کجا پارک می کنه !؟ " و از اون به بعد تو شدی جادوگر همونطور که شهرام شد تک لپه ای ( به خاطر بادفتقی که داشت !) و بابک شد اصل ِ ضد ِ حال ( به خاطر سوالهايی که بی موقع می پرسيد ). راستی جادوگر، اون سکه ای رو که شعيبی به خاطر 100 زدن زيست بهت داد هنوز داری ؟ * نمی دونم چرا امشب همش ياد اون روزها می افتم ، روزهايی که تازه کنکورمرحله دوم رو داده بوديم .يک شب يادته با اون پژو 504 سفيده اومدم در خونتون تا با هم بريم پيتزا شهرک که تازه تو خيا بون گلستان باز شده بود ( اون موقع تو هنوز گواهينامه نگرفته بودی و زياد نمی تونستی با لکنتی تون جولان بـِـدی !) وچون ماشين ضبط نداشت رفتی يک ضبظ يـُـغُـور 12 ولت اُوردی به ماشين وصل کردی تا بتونيم تکنو گوش کنيم ؟ يادته پژوهه ترمزش زود چوب می کرد و يکبار مجبور شديم جلوی آ - اس - پ ده دقيقه صبر کنيم تا ترمزش خنک بشه و وِ ل کنه ؟! اون روزها در بند هيچ چيز و هيچ کس نبوديم ، يه دل بی غم داشتيم و يه کله بی خيال دممون گرم. گذشت و گذشت تا اينکه يک شماره عيشمون رو دوبرابر کرد و چيزهای جديدی يادمون داد :« 23371 تهران-41 »حالا پاتوقمون شده بود پيتزا الوند چون کوچه اش جون می داد برای دستی کشيدن!!وتو هر کاری که می شد با يه ماشين انجام داد ،با ها ش انجام دادی از کورس گذاشتن با هر ماشينی که پا باشه تا کوبيدن به ديوار بتونی و بقول خودت تبديل پژو 405 GL به مينی ماينر !! هنوز هم هر وقت ياد دست شکسته بعد ازتصادفت با اون نقاشی هايی که بچه ها روی گچش کشيده بودند می افتم خنده ام ميگيره . * اگه باز بخوام خاطره اون روزها رو بنويسم تا صبح طول ميکشه ( اِ اِ اِ.. راستی راستی صبح شد!! ) فقط می خوام بگم دلم برات تنگ ميشه ، اما ديگه نمی خوام ببينمت! ، يا اينکه حداقل توی اين کشور گل و بلبل! نمی خوام ببينمت پس تو رو خدا يه وقت حماقت نکنی بخوا هی بر گردی. برو سفر سلامت، يا علی مدد . نوشته شده در ساعت 2:40 AM توسط امير حسابدار Friday, March 22, 2002 ........................................................................................ Sunday, March 10, 2002
٭ اين متروی تهران خيلی باحاله ، خيلی شيکه ، خيلی تميزه ، خيلی .. خلاصه آخرشه . هم از کف تا سقفش سنگ گرانيت کار شده ، هم توی هر ايستگاهش حداقل چهارتا نقاشی از« گاوبالدار تخت جمشيد » گرفته تا انواع « ترکيب بندی های آبستره » وجود داره . هم هيچ وقت توی راهروهاش نوشته يا تابلو مرگ بر فلان و بهمان نيست!(بهترين حـُـسنش ) . فقط يک عيب کوچولو داره اونهم اينه که موبايل اونجا آنتن نمی ده .شايد هم من دارم زياده روی می کنم و اصلا هيچ جای دنيا توی مترو موبايل آنتن نمی ده. الله اعلم
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:33 PM توسط امير حسابدار Thursday, March 07, 2002
٭ باورم نميشه ، اصلا ً باورم نميشه ، می دونيد الان چه احساسی دارم؟ يک احساس نياز، دلم می خواد همين الان قليون موزی که ديشب توی فرحزاد کشيدم برام حاضر می شد؟ آقا ديگه بی خيال ما ديگه نيستيم از اين به بعد ديگه لب به قليون نمی زنم . حالا فهميدم چرا بابام می گه " حتی برای تفنن هم سراغ دود نرو " اون ميدونه که همينطور کم کم و تفـنّـنی آدم گرفتار ميشه و با اين کاليبر گشادی هم که من دارم فاتحه مع الصلوات ميشم .از اين به بعد حاضرم نيم کيلو آلو جنگلی از اونهايی که از تــرشی چشمهای آدم جفتی ميپره بيرون بخورم اما قليون نکشم . والســـلا م .
نوشته شده در ساعت 11:39 AM توسط امير حسابدار
٭ " فساد تمام جامعه ما رو گرفته . ما داريم توی يک جامعه فاسد زندگی می کنيم .بيا برو الان ببين توی فلکه اول چه خبره ؟ ديگه فلکه نيست، شده « شهر نو » .ديروز توی باشگاه دو نفر داشتند با هم بحث می کردند که توی نارمک زودتر ميشه « تيکه» جور کرد يا توی فلکه اول؟!آخرش هم سر اين قضيه با هم شرط بستند !!
........................................................................................ًالان ديگه هيچکس در امان نيست . تو کدوم دخترعمو- پسرعمو ، دختر خاله - پسرخاله يا دختر دائی - پسرعمه ای رو ميشناسی که با هم کاری نکرده باشند؟؟ جوونهای ما چون جايی برای تخليه ندارند مجبورند به فاميل خودشون نظر داشته باشند. آخه چطورممکنه يک آدم از 14-15 سالگی که به سن بلوغ ميرسه تا 26-27 سالگی که ازدواج ميکنه جايی رو نداشته باشه تا بتونه خودش رو ارضاء کنه . وضع اين خوابگاههای دانشجوئی رو ببين ، بخدا من هر وقت از دم ِ درِ خوابگاه دختران رد ميشم می ترسم ،از بس که آدم رو هيـــز نگاه می کنند. حالا فکرشو بکن توی خوابگاهشون چه خبره ؟ اصلا ً من نميدونم چرا بچه های تهران بايد برن شهرستان درس بخونن عوضش بچه های شهرستان توی تهران ؟ ماشاالله توی هر ده کوره ای الان يک دانشگاه هست برن همونجا درس بخونن . همين رفت و آمد می دونی چقدر فساد رو زياد ميکنه . من با چه د ِلی دخترم رو بفرستم يک شهر غريب درس بخونه ؟ بر فرض که براش خونه هم گرفتم ، تنها که نمی تونه زندگی کنه بايد هم خونه داشته باشه . حالا من از کجا بدونم هم خونه اش چطور آدميه ؟ ..." صحبتهای رئيس با شگاه ورزشی نزديک خونمون همون واقعياتيه که هرروز داريم می بينيم اما به زبون نمی آريم يا شايد هم چون ديگه برامون عادی شده در موردش حرفی نمی زنيم . اما مگه اين چيزها عادی هم ميشن ؟ نوشته شده در ساعت 9:51 AM توسط امير حسابدار Thursday, February 28, 2002
٭ باز دوباره دشمن ِ تا بـُــن ِ دندان مسلح ، دست به پيکاری نابرابر زد ودر طی عملی تلافی جويانه اقدام به هتک آبرو و حيثيت يکی از کبوتران ِ عاشق، ايثارگر و هميشه در صحنه نمود.اين بار دست انتقام خصم دون از آستين عنصری فريب خورده با نام مجعول« خورشيد خانم » بيرون آمد و هنگامی که دلاور ِ عرصه نبرد! (همون کبوتره!) به منظور رفع بعضی احتياجات، سنگر را ترک نموده بود از پشت (مانند هميشه) نيش خنجر فولادين را با کالبد روحانی اين پرستو عاشق آشنا کرد.
اما مثل هميشه نقشه دشمن نا تمام ماند و نتوانست به اهداف پست وپليد خود که همانا حذف فيزيکی پرستو خونين بال از عرصه وبلاگ بود دست يابد و رزمنده فداکار تنها چند خراش سطحی برداشت که توسط برادران بهداری سنگر با چسب زخم مداوا گرديد! نوشته شده در ساعت 5:34 AM توسط امير حسابدار
٭ الان پنج روزه که از کرمانشاه برگشتم اما حتی فرصت نکردم چهارتا وبلاگ بخونم از صبح تا شب دارم دنبال کارهای عقب افتاده ام می دوم و شبها روی تختم غش می کنم.دلم لک زده برای 7-8 ساعت خواب . اينها رو نوشتم که مثلا ًً وبلاگ ننوشتنم رو توجيه کنم .
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:23 AM توسط امير حسابدار Sunday, February 24, 2002 ........................................................................................ Friday, February 15, 2002
٭ "امير نرو خطرناکه! مگه نمی بينی وضعيت توپولوف رو ؟ هنوز دارند تيکه تيکه از روی کوهها جمع می کنندش. اصلا ً قراره اين هفته من يه مهمونی بگيرم بمون به من کمک کن. می خوای خودم زنگ بزنم بگم نميری ؟"
اينها صحبتهای يکی از بچه هاست وقتی فهميد فردا صبح بخاطر نمايشگاه کتابهای خارجی به کرمانشاه پرواز دارم. از فردا تا جمعه که برمی گردم، نمی تونم وبلاگم رو UPDATEکنم و بقيه مطلب قبل رو تموم کنم پس از همه کسانی که وبلاگم رو می خونن معذرت می خوام ايشالله با يه برنامه پربارتر برمی گردم (عينهو کارتون معاون کلانتر وماسکی ...آخ شصت پاممم !!) نوشته شده در ساعت 11:23 PM توسط امير حسابدار
٭ (1)
........................................................................................سر ِ سه راهی ، پژو از جاده دربندسر و پرايد از سمت شمشک به هم می رسند. پرايد - اين يارو حتماً مبتديه که می ره در بند سر، بهش می خوره 25 سال رو داشته باشه پس جواده که تا اين سن اسکی نيومده ! حتما ً خودش يا باباش از اون نوکيسه هان که يه پول قلنبه گيرشون اومده حالا می خوان با اسکی خرجش کنن.می خوام بدونم اينا از اسکی چی می فهمن ؟ پژو - اين احمق ِ چرا اينجوری پيچيد جلوی من؟ خيال می کنه کيه؟ بدبخت جواد حتی پول نداره باربند ِ اسکی بخره تا چوب اسکی هاش عينهو عَــلـَـم ِ 24 تيغه از پنجره ماشينش بيرون نباشه! پرايد - اَه اَه ...کدوم سليقه ای همچين رنگ ِ سبزی برای ماشينش انتخاب می کنه ؟ آدم ياد مگس هايی که روی تاپاله می شينن می افته! پژو - خيلی خوش بو است جلوی پنجره هم می شينه ! خيلی آهنگش جديده ، صداش رو زياد هم می کنه!اين آهنگ رو scooter سال 99 خونده حالا تازه رسيده دست اين پسره! شيطونه می گه Bonjovi 2001 براش بذارم قفل و کليد کنه ، هر چند که اين چيزها حاليش نيست. نوشته شده در ساعت 11:23 PM توسط امير حسابدار Saturday, February 09, 2002
٭ از صبح دارم فکر می کنم بخاطر برگشتن عمو رضا والبته عمو حسين ( انشاالله بزودی) چی بنويسم آخرش هم به اين نتيجه رسيدم که حرفم رو توی يک جمله بگم خلاص! :
" به خونه خودتون خوش اومديد" بی دليل نبود که هيچکدوم از ما لينک وبلاگ شما دو نفر رو از کنار صفحه هامون برنداشته بوديم.ما از اول هم می دونستيم شما بر می گرديد! نوشته شده در ساعت 9:34 PM توسط امير حسابدار
٭ «المپيک سالت ليک سيتی بامداد امروز به وقت ايران آغاز شد.»
........................................................................................اين جمله يک خطی تنها خبر آغاز اين مسابقات جهانی از تلويزيون بود.نه فيلمی نه عکسی ،انگار نه انگار که مسابقات المپيک يعنی مهمترين رقابت ورزشکاران زمستانی در دنيا شروع شده و ما هم نماينده ای در اين مسابقات داريم!! طبق معمول آمريکايی ها سنگ تمام گذاشتند و از هرروشی برای جذابتر کردن مراسم افتتاحيه استفاده کردند حتی با دعوت از لخ والسا و استيون اسپيلرگ برای حمل پرچم المپيک! بيچاره اعضای تيم ملی ايران هم موقع رژه تيمها ، مثل بچه هايی که دعواشون کرده باشند تا جلوی مهمون شيطونی نکنند ، بر خلاف تيمهای ديگه بـُـغ کرده بودند (دريغ از يک لبخند) وفقط زورکی دستی برای تماشاچيان تکون می دادند!! واقعاً که... نوشته شده در ساعت 9:30 PM توسط امير حسابدار Thursday, February 07, 2002
٭ يکی از سرمايه های زندگی من دوستها يی هستند که هميشه من رو به پيش بردن و کمکم کردن تا به اهدافم برسم ، بعضی اوقات فکر می کنم از خجالت بعضی از اونها هيچ وقت نمی تونم در بيام . شبهای زندگی يکی بعد از ديگری می گذره اما شبهايی که با دوستان گذشت هيچ وقت فراموش نمی شه ! هيچ وقت...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10:06 PM توسط امير حسابدار Wednesday, February 06, 2002
٭ ديروز که اومدم خونه پشت در اتاقم که رسيدم ( جای بابای ژينا خالی) ديدم عجب بوی الکلی مياد هاج و واج مونده بودم که اين بو از کجاست که ديدم بعله برادر عزيز دل و روده keyboardرو ريخته بيرون و داره توی الکل صنعتی تفت می ده! يعنی مثلا داره تميزش ميکنه.نشون به اون نشون که وقتی دوباره پشت کی بورد نشستم تا نيم ساعت از بخاراتی که از کی بورد متصاعد می شد مست ِمست بودم ! بعد هم که مستی از سرم پريد ديدم ای داد بيداد به علت نوشيدن بيش از حد ِ آب شنگولی! کليد caps lock به خواب ابدی تشريف برده اند وکليد space هم انفارکتوس کرده اند با اين حال، ديروز با هزار بدبختی چهار کلمه تايپ کردم اما امروز واقعا ديوانه ام کرد. چقدر اين دراز بی قواره (!) در تايپ کردن تاثير داره و ما قدرشو نمی دونيم!حالا وضعيت من رو موقع تايپ کردن تصور کنيد که چی می کشم. باور کنيد هر کدوم از جای خالی های اين متن به اندازه بالا بردن يک دمبل 6 کيلويی از دست من انرژی می گيره! و چون هر بار يک مشت محکم بايد حواله اش کنم ،آخر هر رانــد ( می بخشيد) متن مثل بوکسور ها گوشه اتاق از حال ميرم!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:39 PM توسط امير حسابدار Tuesday, February 05, 2002
٭ من اين بريتنی اسپيرز رو نمی خوام !! من همون دختری رو می خوام که با موهای بافته توی راهروهای دبيرستان آواز می خوند (I still believe) وما رو شيفته خودش کرد
من نميدونم چرا اما اين اتفاق سالهاست که داره برای خواننده هايی که از سن کم شروع می کنند می افته يعنی بعد از 2-3 سال که ازمشهور شدنشون گذشت با اينکه هنوز سنشون کم و پايينه اما شروع می کنند به تيپ زنانه زدن واز سن خودشون فاصله می گيرن اين اتفاق تا حالا برای چندتا از خواننده های محبوب من مثل ويتنی هوستن ، ماريا کری و شنايا تواين افتاده و نمی خوام بريتنی هم اينطور بشه مثلا همين کليپ Overprotected روببينيد که چقدر چهره اش فرق کرده. حا لا حق دارم شاکی باشم يا نه ؟ نوشته شده در ساعت 9:47 PM توسط امير حسابدار
٭ توی آخرين شماره يکی از مجله های سينمايی نوشته بود«کاترين زيتا جونز عيال مايکل خان...»!
........................................................................................همين کارها رو می کنيد که مجله های سينمايی رو می بندند ديگه ! از کجا معلوم فردا جمله هايی مثل اين جمله ها رو نگن : " نيکول کيدمن کمينه سابق تام خان ..." " نادره ننه ثريا خانم..." " گلشيفته آبجی کوچيکه شقايق فراهانی ..." نوشته شده در ساعت 9:46 PM توسط امير حسابدار Monday, February 04, 2002
٭
........................................................................................"وقتی خواستی سوار بشی ، سريع خودتو بنداز روی صندلی ، اگه نتونستی ، ولش کن و آويزونش نشو، برو يه گوشه وايسا تا بعدی بياد. فهميدی؟" " بله فهميدم . اگه ديدم که نمی تونم سوار بشم يک گوشه می ايستم تا بعدی بياد." " خوب نوبتمون رسيد بيا کنار ِ من وايسا تا با هم سوار شيم خوب حاضری ؟ بشين..." مربی سوار می شود اما شاگرد در کنارش نيست به پای ِ تله اسکی نگاه می کند، شاگرد عين شاخ شمشاد کنار ِ پايه تله اسکی بای بای می کند! 10 دقيقه بعد "پس چرا سوار نشدی ؟" "راستش من از اونطرف نمی تونم سوار بشم يک مقدار برام سخته! " خوب اينو چرا موقعی که داشتيم سوار می شديم نگفتی؟ بسيار خوب، اين دفعه تو سمت چپ وايسا من هم سمت راست می ايستم . يک ، دو ، سه حالا... " ... شاگرد عين شاخ شمشاد کنار ِ پايه تله اسکی بای بای می کند ! 10 دقيقه بعد " اينبار ديگه چرا سوار نشدی ؟" " راستش تمرکز نداشتم نتونستم سريع سوار بشم!" "مگه هر کی می خواد سوار تله اسکی بشه مـِـديـتِــيـشِــن می کنه آخه؟! يه صندليه ، بپر بشين روش ديگه!" "باشه چشم ايندفعه حتماً سوار می شم" "حاضری؟ يک ، دو ، سه ..." ... شاگرد عين شاخ ِ بـُـز! کنار پايه تله اسکی بای بای می کند ! 10دقيقه بعد "می بخشيد به خدا ايندفعه همين که اومديم سوار بشيم باتوم ام از دستم افتاد! نتونستم سوار بشم!ايندفعه حتما ً.." " اصلا ً اشکالی نداره عزيزم ! ايشالله دفعه آينده ،حالا هم چون وقت ما تموم شده اين حق مربيگری مارو لطف کنيد! " " آخه ما که هيچ تمرين نکرديم " "تمرين از اين بهتر؟ شما امروز تمرين ِ «چگونه يک مربی را اُسگـُـل کنيم»! رو بارها انجام داديد وحالا توی اين زمينه کاملا ً حرفه ای هستيد، بهتون تبريک می گم! آخه عزيز من، اگه ازتله اسکی سوارشدن می ترسی ، به من بگو بريم اونطرفتر با تله کابين بريم بالا ، چه اصراريه که حتما ً با تله اسکی بری بالا؟ بعدش هم هی بخوای خالی ببندی و مارو سر کار بگذاری!؟" "..." نوشته شده در ساعت 5:19 PM توسط امير حسابدار Saturday, February 02, 2002
٭ امروز رفته بودم مجلس ختم مادر بزرگ يکی از دوستام که در مسجد نور (واقعاً اين مسجد زيبا ترين سالن مبله رو توی مسجدهای تهران داره) برگزار بود .ايندفعه با خودم عهد کردم خودم رو نگه دارم و از حرفهای حاج آقا سخنران ِ مجلس ختم، هر چقدر هم پرت و پلا باشه ، نخندم. چون سه چهار ماه پيش که به يه مجلس ختم ديگه (که اونهم مربوط به مادربزرگ يکی ديگه از دوستان بود!) رفته بودم ، اونقدراز صحبت های واعظ در مورد" بيماری ايدز و راههای جلوگيری از آن" اونهم وسط چنين مجلسی خنده ام گرفته بود که موقع بيرون اومدن بجای اينکه اخم کنم و صورتم رو غمگين نشون بدم ، نتونستم جلوی خودم رو بگيرم وبا نيش از بنا گوش در رفته به فک و فاميل مرحوم تسليت می گفتم !
........................................................................................البته ايندفعه هم حاج آقا خيلی کوتاه صحبت کردند هم اينکه اصلا ً وارد هيچ مبحثی نشدند و فقط چون فهميده بودند اغلب حضار وکيل و قاضی هستند از هر چهار کلمه ای که می گفتند شش تاش عربی بود!!( بالاخره هرکی تخصص خودش رو يک جايی به رخ ديگران ميکشه ديگه) نوشته شده در ساعت 9:50 PM توسط امير حسابدار Friday, February 01, 2002
٭ برادرم ميگه :" اميرداداش ، اگه امريکا حمله کنه مدرسه ها تعطيل ميشه؟"!!!
نوشته شده در ساعت 11:41 AM توسط امير حسابدار
٭ من اگه برای انجام کارهام توی شهر زياد پياده روی کنم ، دوست و آشنا کم نمی بينم( ماشاالله اونقدر که روابط عمومی ام قــَويــه و توی هرجايی يک سر و گوشی آب داده ام!!!) اما چهارشنبه ديگه خيلی عجيب بود چون از سرهر کوچه که رد شدم يا توی يک رستوران هم که نشستم يک آشنايی رو ديدم. تازه جالبه که يکی رو هم ديدم که قيافه اش آشنا بود اما يادم نمی اومد کجا ديدمش!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:39 AM توسط امير حسابدار Tuesday, January 29, 2002
٭ کی ميتونه ؟
........................................................................................کی می تونه سر صبحونه مربای تمشک و توت فرنگی رو با هم بخوره؟ من من ِ کله گنده کی می تونه از سـَر ملا صدرا با سرعت 120 تا بپيچه تو چمران؟ من من ِ کله گنده کی می تونه شب جمعه ، مجردی بره تو گلستان ؟ من من ِ کله گنده کی می تونه توی رقص تکنو، عقرب و برزيلی رو با هم بزنه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه يه ديکته فرانسه رو بدون غلط بنويسه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه "Gigi d`agostino " و" Sara Brightman " رو با هم گوش کنه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه د َم ِ در پيتزا الوند ماشين رو 180 بچرخونه؟ من من ِ کله گنده کی می تونه Commandos3 رو تا مرحله هشتم اش بره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تو برف ِ نکوبيده از سر ِ قله تا پايين اسکی کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه با يه پـُـک تمام زغالهای سر قليون رو سرخ کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه 3 بارتوی يه روز فيلم " لئون " رو ببينه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تو فرحزاد نيم کيلو باقالی رو ايکی ثانيه ای بخوره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه MP3 رو ساعتی 12 Meg دانـلـود کنه؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه از ايستگاه 7 توچال تا شهرستونک رو پياده بره؟ من من ِ کله گنده کی ميتونه تـِــررر بزنه به شعر سيلوراستاين ؟! من من ِ کله گنده نوشته شده در ساعت 6:49 PM توسط امير حسابدار Sunday, January 27, 2002
٭ با مصاحبه ای که اين هفته، تماشاگران با غفوری فرد کرد ، ديگه ثابت شد که اين مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی يکی ازکــَتره ای و يـِـلخی ترين قوانينی است که در ايران تصويب شده چون حتی اعضای شورا هم نمی توانند ازقانونی که خودشون تصويب کرده اند دفاع کنند وجلوی ابهامات و سوالات هيچ پاسخ درستی ندارند. حتی در کميسيونی که قانون رو به تصويب رسانده وبه شورا ارجاع داده فقط 2 نفر با اينترنت آشنايی داشتند!!
........................................................................................نکته جالب مصاحبه اينه که دکتر غفوری فرد چند دفعه با اينکه زياد هم به موضوع بحث ربطی نداره از استاديار دانشگاه بودن و تحقيقاتش در الکترو مغناطيس صحبت می کنه در حالی 2-3 سال پيش از يکی از بچه های برق ِ پلی تکنيک که آدم مومن وحزب اللهی هم هست شنيدم که هربار غفوری فرد با استاد ديگه ای درس الکترومغناطيس ارايه می کنه کلاس اون استاد( هرکی که باشه ) سريع پر ميشه اما اغلب کلاس دکتر غفوری فرد به خاطر درس نگرفتن دانشجوها با اون ، حذف ميشه!! نوشته شده در ساعت 9:44 PM توسط امير حسابدار Saturday, January 26, 2002
٭ از جا معه شناسی متنفرم !
........................................................................................ترم اول دانشگاه که يک سـِری واحد رو زوری به ما عِـزت تــَپان کردند( يعنی با عزت و احترام به ما... ) يک درس 3 واحدی جامعه شناسی هم داشتيم که بايد همون ترم پاس می کرديم .راستش من که ديپلم رياضی بودم کلی خوشحال شدم که فرصتی پيش اومده که ببينم اين رشته چيه و از چی بحث می کنه و دوتا کتاب ازش می خونم سوادم می ره بالا .خصوصا ً اين که شنيده بودم دکتر شريعتی هم جامعه شناسی و تاريخ خونده و با خودم گفتم اگه جامعه شناسی بخونم و با اصطلا حاتش آشنا بشم کتابهای دکتر رو بهتر می فهمم . خوشبختانه استاد ما هم يک خانم دکتر مهربون بود که سر کلاس کلی بگو بخند می کرد.وقتی موقع تدريس رسيد خانم دکتر فرمودند :" برای اينکه راحت باشيد من فقط يک کتاب بهتون معرفی می کنم که سوالهای امتحان هم از اون مياد کتاب « مبانی جامعه شناسی » نوشته دکتر ..." اينطور بود که يکی از شيرين ترين و جذابترين کتابهای زندگی ام به من معرفی شد که تا الان هم من هنوز نفهميدم اين کتاب تاليف آقای دکتراست ياترجمه. القصه با هزار ذوق وشوق دنبال کتاب افتادم وبا اينکه خيلی هم نا ياب بود بالاخره يک نسخه اش رو پيدا کردم اولين بار که جلد مقوايی با طراحی بسيارساده وحروفچينی ابتدايی اش رو ديدم با خودم گفتم حتما ً خواستن کتاب ارزون به دست دانشجو برسه ،اما وقتی 1،500 تومان که اون زمان (سال 75 ) برای همچين کتابی گرون بود بابتش دادم گفتم اين کتاب حتما محتوياتش محشره که چنين قيمتی داره ! خلا صه کتاب رو که باز کردم طبق معمول دنبال اولين چيزی که گشتم تعريف جامعه شناسی بود اما اگه شما پشت گوشتون رو ديديد من هم يک تعريف درست و حسابی از sociology پيدا کردم .جالب اينکه توی اين کتاب هر چيزی با برهان خلف و عکس آن توضيح داده شده بود مثلا ًبجای اينکه بگه جامعه شناسی چه چيزهايی « هست » گفته بود که جامعه شناسی چه چيزهايی « نيست »! تا اينکه بعد از خوندن قسمت های اوليه کتاب ومثل آهو در گل موندن! با خودم گفتم فردا از بچه ها اين چيزهايی که نفهميدم می پرسم اما جالب اينجا بود که فردای اون روز بچه ها هم توی جمله بندی های فوق الذکر داشتند دست و پا می زدند. آخرش با همديگه تصميم گرفتيم از خانم دکتر تقاضا کنيم يک کتاب ديگه به ما معرفی کنه تا حداقل معنی جمله هاش رو بتونيم بفهميم! اما هرچی ما بالا رفتيم و پايين اومديم و انواع دستمالها رو امتحان کرديم! خانم دکترراضی نشد وانگار که داشت ما رو از ديدن فيلمهای وقيح منع می کرد گفت" نکنه يک وقت کتاب ديگه ای رو مطالعه کنيد چون براتون خوب نيست وضرر داره ، ممکنه گمراه بشيد؟!" مثلا ً يک بار که بچه ها کتاب« جامعه شناسی آنتونی گيدنز» رو سر کلاس اورده بودند کتاب رو از بچه ها گرفت و تا آخر کلاس بهشون پس نداد ! والا راست می گن که بهترين راه برای تخريب يک چيز اينه که ازش بد دفاع کنی. خلاصه اينکه ما هم مجبور شدم به روش ما قبل تاريخی « خر بزن و نمره رو بگير » روی بياريم بدون اينکه بفهميم اين علم در مورد چی بحث می کنه وچه فوايدی داره. يک نکته جالب ديگه که اين کتاب داشت، معرفی چند کيس و تحقيق جامعه شناسی بود که واقعا ً دقت نظر آقای دکتر درمورد انتخاب اونها معرکه بود! بجای اينکه چند تا تحقيق موفق و کاربردی رو معرفی کنه هرچی تحقيق ناموفق و شکست خورده بود توی کتابش اورده بودکه آدم رو از هرچی جامعه شناسيه نا اميد می کرد! مثلا ً جالترين اين تحقيقات موردی بود که يک زن وشوهر جامعه شناس در شهرکی مسکونی واقع در ايالت اينديانای آمريکا انجام داده بودند اونها 18 ماه تمام اسناد ومدارک مربوط به شهرک را بررسی کردند و مصاحبه های فراوانی با افرادی از پايگاه های اجتماعی متفاوت انجام داده بودند وگزارش نهايی و تحقيق جامع شان را بعد از 2 سال زندگی در شهرک ارائه کرده بودند . اما سالها بعد وقتی دوباره به آنجا برمی گردند متوجه چند نکته اساسی شدند که در سالهای تحقيقشان از آنها غفلت کرده بودند مثلا ً سالها بعد دريافتند که شهرک يکی از مراکز مهم فحشا بوده است و آنان يک محله وسيع از روسپی خانه ها را که در پشت خيابان اصلی شهر واقع شده بود از قلم انداخته اند!! اينکه مشروبخواری يک قاعده عمومی بوده است و بالا خره اينکه قسمت عمده ای از اهالی شهرک از لحاظ مسکن در شرايط بسيار نا مساعد و بدون تجهيزات بهداشتی و گرما زايی زندگی می کرده اند هم از نکات ديگه بود که بررسی نشده بود! خلاصه اينکه من اين درس رو با نمره 18پاس کردم اما از اون به بعد هر موقع می بينم تا فردی در توضيح و توجيح نظراتش کم مياره از جامعه شناسی مثال مياره و توی هر عروسی و عزايی سـَر شو می بـُره با خودم می گم خوش بحالش حتما استاد جامعه شناسی اش يا يک کتا ب ديگه بهش معرفی کرده يا بهش جزوه گفته !! بارها خواستم اين کتاب رو در يک مراسم آيينی وسط اتاقم آتيش بزنم تا حداقل روح ماکس وبر و اميل دورکيم وابن خلدون رواز اين بابت شاد کنم ! اما باز به خودم می گم شايد اين کتاب بالاتر از فهم منه و من هنوز به اون درجه از شعور برای درک اين کتاب نرسيدم به همين خاطر اين کتاب رو پيش خودم نگه می دارم تا يه روزی ايشاالله به فهمش نائل بشم! نوشته شده در ساعت 8:41 PM توسط امير حسابدار Friday, January 25, 2002
٭ در هر زمينه ای يک کلمه کليدی وجود داره که می شه گفت شاخص و ا ِشـل اون بحث است . در مورد نشونه های جواد بودن خورشيد به خيلی از نمونه ها اشاره کرد اما يکی ازاين مواردی که خورشيد زياد روش تاکيد نکرد، ماهواره تـُرک بود.اما اشتباه نکنيد من نمی خوام در مورد ماهواره ترک صحبت کنم بلکه می خوام در مورد کسی صحبت کنم که از طريق کانالهای تلويزيونی ترکيه به دل جوادهای عالم خنجر زده وحالا ديگه به جای جون مادرشون به جون اون قسم می خورن ! کسی که عکسش روی داشبورد و نوار آهنگهاش توی ضبط ِ ARTECH خيلی از راننده های خط راه آهن-شوش و نازی آباد-کشتارگاه است همون راننده هايی که هنوز روی شيشه عقبشون ( بالای چراغ استپ ) نوشته اند TITANIK ! وپرچم تمام کشور های اتحاديه اروپا رو کله معلق چسبوندن جلوی کيلومتر شمار ماشينشون !
........................................................................................بعله منظورم همون ناناز تپل مُـپـُـليه که هرموقع آهنگش از يکی از شبکه های ترک پخش می شه يا در مسابقه ای شرکت می کنه زنگ تلفن جوادهای عالم به صدا در مياد وهمديگه روخبر می کنند تا مبادا يک وقت فرصت زيارت چهره وهيکل ِ حاجی بازاری پسند و کرشمه ها و عشوه های شتری اش رو از دست بدهند خوب ديگه زياد زجرتون ندم اون کسی نيست جز« سيــبـَـل جان » اسم رمز جوادها و بانوی زيبای هر ساله جوادهای عالم Miss Javads. واقعا اگر تحقيقاتی در مورد تاثيرات اين بانوی فخيمه برروی افراد جامعه ما انجام بشه حاضرم شرط ببندم که به نتا يج شگفت آوری برسيم ! می گن عطش آدم تشنه اگه با آب تميز برطرف نشه مجبوره تا با آب گل آلود بر طرفش کنه. نوشته شده در ساعت 10:06 PM توسط امير حسابدار Thursday, January 24, 2002
٭ آقا من عاشق تهران در شب هستم . زمستون يا تابستون فرقی نمی کنه . هميشه غمم می گيره وقتی نصف شب تو اتوبانهای تهران رانندگی می کنم ويک آهنگ جيگر کباب کن هم دارم گوش می کنم و اون رنگ زرد لامپ های خورشيدی که هزارتا خاطره رو يادم مياره روی شيشه ماشين می افته. راسته که رنگ زرد رنگ بی وفائـيـه ؟
........................................................................................وقتی داری برای خودت رانندگی می کنی خاطره همه کسانی رو که دوست داشتی والان پيش ات نيستند برات زنده می شه دوست داری که هيچ وقت اين اتوبانها تموم نشه و تو همچنان با ياد دوستانت حال کنی اما حيف که نمی شه. از بين اتوبانهای تهران هم عاشق اين تيکه هاش هستم : - تمام اتوبان صدر - همت سمت شرق از پل شريعتی تا پل مدرس - همت سمت غرب از سر ِ شهرک غرب تا سر ِاتوبان نور( همونجايی که با پژو405 ايرج رفتيم زير کاميون کمپرسی !!) - چمران از شهر بازی تا پل گيشا - يادگار از فرحزاد تا همت خدا پدر کرباسچی رو بيامرزه که اتوبانهاش به درد همه کاری می خوره حتی عاشق شدن ! نوشته شده در ساعت 11:10 PM توسط امير حسابدار Wednesday, January 23, 2002 ........................................................................................ Tuesday, January 22, 2002
٭ درختچه های موز ، بارانهای موسمی ، خزه هايی که روی همه چيز رو می گيرند وخلاصه خيسی و لـِزجی ! محيطی رو که مارکزدر داستانهاش خلق می کنه تو کتابهای هيچ نويسنده ای نميشه پيدا کرد. اماشخصا ً لذتی که از خوندن کتابهای مارکز می برم بيشتر به خاطرآدمهاست.آدمهايی که خيلی از نظر فکری به ما نزديکند و يک مشخصه ای دارند که با وجود مهم و آشکاربودن هميشه فراموش ميشه : لج بازی .
........................................................................................يکی از دلا ئل مارکز برای طولانی کردن زمان داستانهاش نشون دادن لج بازی آدمها با خودشونه، انسانها يی که سالهای متمادی به يک گوشه پناه می برند تا دوباره کشف بشوند وسعادت و خوشبختی سالها زندگی رو به عقب می اندازند فقط برای اينکه اونجوری که خودشون می خواستن باهاشون رفتار نشده. واقعا ً خود ما هم اينطوری نيستيم؟ من خودم از بين کتابهای مارکز، با وجود تحسينهای زيادی که نسبت به «صد سال تنهايی» شده ، «وقايع نگاری يک قتل از پيش اعلام شده » رو بيشتر می پسندم يعنی عاشقشم . با اينکه از جمله اول داستان ، آخرداستان مشخص ميشه اما تا سطر آخر اميدواريم که اون اتفاق نيفته و« سانتياگو نظر» نميره . کسی رو می شناسم که بعد ازتموم کردن کتاب تا مدتها برای مرگ سانتياگو گريه می کرده .اين همون چيزيه که بهش می گن قدرت ِ رمان ومارکز هم تو اين کتاب خيلی زيبا قدرت نمايی کرده. نوشته شده در ساعت 8:35 PM توسط امير حسابدار Monday, January 21, 2002
٭ پروفسور اديبی ، دکتر وا ثـقی ، دکتر رحمت- سميعی ، دکتر لنگری ، دکتر شاهرخ ايرانی و... نامهايی هستند که هر سال در نمايشگاه کتابهای خارجی روی جلد کتابهای معروفترين ناشران جهان (که البته بيشتر آمريکايی هستند) به چشم می خورند واين کتابها هميشه جزو کتابهای پر فروش وپرتيراژ بوده اند .جالب اينجاست که اين کتابها در مشکلترين وبغرنج ترين مباحث مهندسی برق (برای مثال تئوریFuzzy logic يا Fuzzy control ) تاليف شده اند که نوشتن يک خط از اين کتابها احتياج به سالها بررسی و تحقيق دارد. آيا واقعا ً اگر اين دانشمندان در ايران می ماندندامکان داشت تا بتونند تحقيقاتشان رو به اين سطح ومرتبه برسوننديا اصلا ً به خاطر خرج زن بچه وکرايه خونه می تونستند درسشون رو ادامه بدهند. من به شخصه طرفدار فرار مغز ها هستم. برای اين حرفم هم دليل دارم ، اگر ما واقعا ً اين حرف رو که« مغزها سرمايه هستند » قبول داريم بايد به اين نظريه که« سرمايه جايی ميرود که امنيت آنجا باشد» هم اعتقاد داشته باشيم وقبول کنيم . پس نبايد انتظار داشت تا زمانی که احترام به اساتيد دانشگاه فقط در حد حرف وروی کاغذه استاد بمونه و سختی بکشه ، زير آبش رو بزنندو... برای کی ؟برای چی ؟ .اون حتما به جايی ميره که احترام بببينه و ارزشش رو بشناسند.پس زنده باد فرار مغزها !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:12 PM توسط امير حسابدار Sunday, January 20, 2002
٭ چه لذتی داره بـِری به دانشکده ای که 4 ماه پيش ازش فارغ التحصيل شدی بعد ببينی همه دارند امتحان ميدن وصبح تا شب دنبال جزوه و سوال اند . يکی تو سر خودشون می زنند يکی تو سر ورقه .اما تو دستهات رو می کنی تو جيبت و به هرکی که ازت سوال می کنه " امروز امتحان چی داری ؟" جواب بدی " من فارغ التحصيل شدم عزيز جون! " اون هم بگه " خوش بحالت. " تو هم يک لبخند پيروز مندانه بزنی و توی دلت قند آب شه .
ياد امتحان های ترم آخر که می افتم تنم می لرزه چه پدری از من در اومد تا من اون 20 واحد جهنمی رو پاس کردم . روی هيچ کدوم از امتحانها نمی شد ريسک کرد چون ديگه ترم بعدی وجود نداشت که اگه درسی رو هم افتادی بی خيالی طی کنی . راستی اين ترم آخری تقلب کردن هم سخت شده بود و همه مراقبها انگار دوره کماندويی ديده باشند يک کم که سرتو تکون می دادی عين عقاب بالا سرت حاضر می شدند و ديگه هم از اونجا تکون نمی خورند! به تجربه به من ثابت شده که توی تقلب دخترها از پسر ها موفق ترند چون خيلی راحت زير مانتوو مقنعه و چادر ميشه يک جزوه کامل رو قايم کرد!درحالی که پسر ها از اين جور وسايل استتار بی بهره اند ! بی خود نبود که مريم می گفت بدون برگه تقلب پاشو تو هيچ جلسه امتحانی نمی گذاره! يا مـِهرک می گفت نصف نمره من هميشه از ورقه بغل دستی ام تامين ميشه ! نوشته شده در ساعت 10:21 AM توسط امير حسابدار
٭ ما توی وبلاگ نويس ها همه جور آدم داريم اما اين کيارش خان يکی از افراديه که واقعا ً جاش خالی بود ! چون غالباً افرادی با خصوصيات کيارش کمتر دست به قلم می برند و اصلا ً وقت وفرصت نوشتن روندارند( بدلايلی که کيارش هم توی وبلاگش اشاره کرده ) وبيشتر ديگران در موردشون صحبت می کنند و نظر می دهند . پس کيارش جان لطفا ً اين وبلاگتو زودتر updateکن.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10:19 AM توسط امير حسابدار Friday, January 18, 2002
٭ ندا جان حالا که دست به عکس انداختنت خوب شده ، بلند شو برو دو قدم اونورتر ِ خونه تون توی لوزان از مسابقات قهرمانی پاتيناژ اروپا چهار تا عکس بنداز. هم خودت لذت می بری و دلت باز می شه و هم مارو از حال وهوای مسابقات با خبر می کنی آفرين دختر خوب . ضمناً ترجيحا ً با دختر های پاتيناژباز عکس بنداز تا پسرها !!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6:54 PM توسط امير حسابدار Thursday, January 17, 2002
٭ زمان : آوريل 1976
........................................................................................مکان :دانشکده ستاد فرماندهی پايگاه هوايی ماکسول (Maxwell Air Force Base ), ايالت آلاباما دانشجويانی از کشورهای ايران ، کويت وعربستان که با هم همدوره هستند وارد کلاس می شوند. - ِِاِاِاِ.. حميد ديدی ؟ - چی رو.چی شده؟ تو چرا يکهو عين گوجه فرنگی سرخ شدی؟ - اون پسرعربه که تو کلاس خيلی پا منبری ميکنه. اون يارو رو ميگم که کنار پنجره نشست، ديدی؟ - آهان اَ لکـَـتانی رو می گی ؟ خوب چی کار کرده ؟ - مرديکه از در کلاس که اومد تو رفت طرف اون نقشه جهان که ته کلاس آويزونه کلمه Persian Golf رو خط زد زيرش نوشت : خليج العربی ، کثافت ، برم همين الان دهنشو سرويس کنم ديگه از اين غلط ها نکنه . - نه صبر کن. توی پايگاه نمی شه کاری کرد. برای خودمون بد می شه توبيخ می شيم به موقعش همه بچه ها رو جمع می کنيم حسابشو می رسيم . - يک پدری من از اين مرديکه ملخ خور در بيارم ، تا عمر داره يادش نره . زمان : دو هفته بعد مکان : يک کلوپ شبانه ، شهر مونتگمری ، ايالت آلاباما - شما پنج تا خال از ما عقب تريد نمی خواد ديگه کُرکُری بخونيد... - حالا می بينی.به به.. بچه ها نيگاه کنيد کی داره مياد. الکتانی... - آره .رفت سر اون ميز گوشه ای ، فعلا ً چوبهای بيليارد رو برداريد تا من يک آتو ا َزَش بگيرم . !who the hell do you think you are? C`mon man- .Nothing.I just wanna play on this billiard table - ? Didn`t you know that this table has been reserved Asshole- . No. really i didn`t notice- .So kiss my ass!mother fucker- - بچه ها حالا ... بعد از يک هفته غيبت ، الکتانی با سر و کله باند پيچی شده دوباره سر کلاس حاضر می شود ضمناً نقشه انتهايی کلاس هم عوض شده وحالا بجای نقشه جهان ، فقط نقشه آمريکا نصب شده ! نوشته شده در ساعت 6:16 PM توسط امير حسابدار Wednesday, January 16, 2002
٭ ازدم در که می رويم تو چند تا پله جلومونه تا به در اصلی باشگاه برسيم ، معلومه که اينجا پارکينگ بوده وروی شيب ورودی پارکينگ پله ساخته اند تا رفت و آمد راحت باشه از در اصلی هم وارد می شيم به خاطر خفه بودن هوای باشگاه احساس ورود به يک باشگا ه بدن سازی بهم دست می ده . ديوار های باشگاه سراسر سفيد رنگ و خاليه ، فقط يک تابلو« قابل توجه ورزشکاران عزيز...» کنار ميز رئيس باشگاه آويزونه با دوتا تابلو سيگار نکشيد . يکی از بچه ها که قبلا ً اومده و ميز رزرو کرده با رئيس باشگاه سلام عليک ميکنه.چون 5 دقيقه ديررسيديم بايد صبرکنيم تا يک ميز ديگه خالی بشه ميزی که رزرو کرده بوديم تصرف شده! بابا شکارچی .اغلب کسانی که دارند بازی می کنند ميانسال يا پير مرد هستند ما جوانهای باشگاهيم. رئيس باشگاه مخ بچه ها رو کار گرفته که« تمام وسايل ما استاندارده مثلا ً اون ميز وسط ساخت انگليس و مخصوص مسابقه است .قراره بزودی مسابقات انتخابی برای تيم ملی المپيک رو روی همين ميز برگزار کنيم . اين ورزش احتياج به تمرکز وسکوت داره ما اينجا هر کسی رو راه نمی ديم...»
........................................................................................بالاخره ميز خالی ميشه رفتم توی ِ کف ِ ماهوت سبز ميز حيف که يک کم کثيف شده اما هنوز هم زيباست . چهار نفری دور ميز می ايستيم نمی دونيم با چوبها و توپها چيکار کنيم مهدی به امير ميگه: امير تو که بلدی شروع کن امير ميگه: من کجا بلدم ؟ مهدی ميگه: بابا مگه تو هميشه سرت با ...ت بيليارد بازی نمی کنه!؟ همگی ميخنديم . مربی رو صدا می کنيم اون هم تا ميرسه شروع می کنه ." پيتوک رو ميکاری وسط به سمت شار ، دوگل لوز راست يا چپ رو می زنی ، فهميديد؟ "!! ما هاج و واج همديگرو نگاه می کنيم فرشاد ميپرسه "می بخشيد فرموديد چيکار کنيم؟!" مربی با بيحوصلگی انگار که در مورد بديهياتی مثل گرد بودن زمين صحبت کرده باشه می گه" اين ميز بيليارده ، اين هم چوبشه ، اين توپها هم اسمشون شاره ، اون سوراخها هم لوزه ،..."ودر عرض 5دقيقه بصورت pack تمام بازی رو توضيح ميده! مهدی ميگه" پس اون ميز وسط چرا بزرگتره ؟" مربی جوری که يک قهرمان جهان به يک بچه آماتور نگاه ميکنه ميگه "اون ميز ِاسنوکره snoker ، حالا بايد فقط يک سال همين پيراميدpyramid رو بازی کنی تا بتونی طرف اون ميز بری " راست ميگه روی ميز ِ وسط فقط 3-4 تا پيرمرد حرفه ای دارند بازی می کنند. مربی ميره وما دو تا تيم دو نفره ميشيم وبازی رو شروع ميکنيم .بعد از يک دور اولين توپ بازی رو من ميندازم توی لوز، از خوشحالی ميام فرياد بزنم که يکهو ياد حرفهای رئيس باشگاه می افتم اما کار از کار گذشته و يک جيغ کوچولو از دهنم می پره بيرون .رئيس باشگاه رو از دور می بينم که از پشت ميزش بلند شده وداره ميز ها رو نيگاه می کنم من هم اين ور و اونور رو نيگاه می کنم "عجب آدمهای بی ملاحظه ای پيدا می شن!!".بازی رو باهيجان کنترل شده تر! دوباره ادامه ميديم.با اينکه بازی اول رو باختيم اما خيلی حال داد!برای دفعه اول زياد بد نبود . وقتی از باشگاه دارم ميام بيرون احساس لذت می کنم .لذت ياد گرفتن يک بازی جديد و همونطور که توی بروشور باشگاه نوشته ضد افسردگی وپر تحرک . با خودم ميگم آخه اين ورزش مگه چه اشکالی داره که تا به حال ممنوع بوده ؟ چشمم به تابلوی کنار ميز رئيس می افته « - هرگونه قمار و شرط بندی در اين مکان ممنوع و حرام می باشد» به يکی از بچه ها تابلو رو نشون ميدم ميگه " مگه توی ورزش های ديگه کسی شرط نمی بنده که گير دادن به بيليارد." ياد پل نيومن و اون ضربه آخرش توی فيلم بيلياردباز می افتم که زندگيش بستگی به اون ضربه داشت . راستی کسی کتاب آموزش بيليارد سراغ نداره ؟! نوشته شده در ساعت 8:53 PM توسط امير حسابدار Tuesday, January 15, 2002
٭ من حق دارم ...
........................................................................................... در صورت توانايی خودم برای تحصيل ، کار يا حتی زندگی به هر کجای دنيا سفر کنم بدون اينکه خروجم مشروط به طی کردن يک دوره دو ساله در سخت ترين شرايط به عنوان دوره خدمت وظيفه باشد. ... با جهان خارج در ارتباط باشم ومنابع ِاخبار و اطلاعاتی که نياز دارم خودم انتخاب کنم ودر اين راه حق استفاده از وسايل مناسب از قبيل خطوط اينترنت پر سرعت و بدون فيلترويا شبکه های تلويزيون ماهواره ای را دارم . ... همزمان با ديگر کشورهای جهان درجريان رويدادهای علمی ، فرهنگی و هنری مورد علاقه ام قرار بگيرم و به عنوان مثال فيلمهايی که در تمامی سينما های جهان اکران می شود در سينما های اطرافم ببينم ، در موردآن اظهار نظر کنم واحساس کنم که جزئی از اين دنيا هستم . ... نيازهای غريزی خودم را به نحو صحيح واصولی برآورده کنم تا دليلی برای ايجاد عقده های روانی در وجود خود ويا فساد در جامعه نداشته باشم . ... بدون توجه به رتبه علمی يا ميزان پرهيز کاريم صرفا ً به عنوان يک جوان احترام ببينم و متقابلا ً احترام بگذارم . ... جوانی کنم ، لباسهايی که دوست دارم بپوشم ، موسيقی که دوست دارم گوش کنم بدون اينکه به عنوان فرد خطا کار مورد بازرسی قرار بگيرم . ... که از حقوقم دفاع کنم . نوشته شده در ساعت 9:27 PM توسط امير حسابدار Monday, January 14, 2002
٭ پشت بلوک B3 شهرک اکباتان توی سوپر8 يک پيتزا فروشی هست به اسم « پيتزا نمکدون».اون سالها که ما دبيرستانی بوديم هرهفته يکی از بچه های کلاس رو به بهونه ای می برديم اونجا، پيتزا سفارش می داديم و بعد از خوردن پيتزا ، توی يک فرصت مناسب يکهو جيم می زديم تا اون به خودش می اومد ما دررفته بوديم وبيچاره مجبور می شد پول غذا رو حساب کنه! يکبار يکی از بچه هايی که اين بلا رو سرش اُ ورديم چون پول همراهش نداشت ، مجبور شده بود عينک خلبانی پدرش رو گرو بگذاره تا بعد پول پيتزاها رو پس بياره !! ضمنا ً ما به اونجا« پيتزا آخور» هم می گفتيم ! چون به علت سليقه پست مدرن ِ طراح داخلی!! يا به خاطر کمبود جا، توی ديوارهاش تاقچه هايی سبز رنگ دراُورده بودند جوری که هربنده خدايی اونجا می نشست بايد مثل اسبی که سـَرش رو تو آخورکرده باشه رو به ديوار غذا می خورد !!(البته متاسفانه بيگ بوی big boyعباس آباد هم با اينکه خيلی دوستش دارم اينطوريه!)
حالا بعد از مدتها خيلی دلم می خواد دوباره به ياد گذشته يک سـَری به نمکدون بزنم و اگه کسی دوست داره خوشحال می شم يک پيتزا خانواده يا هرچی که بخواد در خدمت باشم!! نوشته شده در ساعت 8:20 PM توسط امير حسابدار
٭ دو روز بود که اينترنتم مرده بود. از روزی که اين مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی تصويب شده کيفيت خدمات اينترنت داره روز به روز افتضاح تر ميشه.بابا يکی به داد ما برسه . حالا بانکها می خوان تجارت الکترونيک هم را ه بندازند !! شيطونه می گه يک شيشکی..
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:21 PM توسط امير حسابدار Saturday, January 12, 2002
٭ آقای قاسمی شما حق نداريد برويد.
هميشه اهميت واصالت خانواده ها رو نه باتعداد نوه ونتيجه ها بلکه با تعداد بزرگترهای فاميل می سنجند. به خاطر همينه که از قديم گفتن:« بچه برو بگو بزرگترت بياد.»! شما و نوش آذر بزرگترهای فاميل بوديد هر کاری که توی فاميل وبلاگها صورت می گرفت با صلاح ومشورت از شما انجام می شد وبه نوعی پای شما هم وسط می اومد البته بگذريم که بيشتر غـَمکـش بوديد تا ساقدوش وبيشتر توی عزا شرکت کرديد تا عروسی. ~آقای قاسمی شما حق نداريد برويد. يادمه يک بار جواب يکی از ای ميل هام رو که به فرانسه نوشته بودم پينگليش داديد ومن که با کلی ذوق وشوق اون ميل رو نوشته بودم با حال گرفته ودلخور بهتون ميل زدم که ديگه هرگز به زبانی که کاملا ً بهش تسط ندارم نامه نمی نويسم .شما هم در جواب گفتيد:«پسر جان چرا ناراحت می شی . من پينگليش روبرای اينکه منظورم رو بهتر برسونم و راحتی ِ خودم انتخاب کردم وگرنه بفرما» وچهار ، پنج خط به فرانسه نوشتيد که من تا يکی دو ساعت داشتم دنبال لغت های اون چند خط توی ديکسيونر می گشتم !! ~آقای قاسمی شما حق نداريد برويد. می تونم در مورد نثر زيبا ومطالب پخته شما بنويسم که وقتی درمورد يک زيرسيگارهم می نوشتيد خواندنی می شد يا انتقادها و نظراتتان که راه درست رواز همون اول نشونمون داد ويادمان انداخت که نوشته هايمان زير نگاه تيزبين يک نويسنده حلاجی می شه وپرت وپلا نوشتن هامون نمره منفی داره.اما با خودم گفتم اينها رو که همه دارند می بينند وچه حاجت به بيان است پس فقط می تونم بگم: آقای قاسمی شما حق نداريد برويد. نوشته شده در ساعت 9:42 PM توسط امير حسابدار
٭ تماشاگران امروز گزارشی از کنسرت برادران خواجه نوری در نمايشگاه بين المللی تهران چاپ کرده که حقيقتاً جالب وتاسف باره .آيا واقعا ً کيفت پايين صدای سالن ، قطعی مکرربرق ودر آخر پرت شدن محمد علی خواجه نوری از ارتفاع 2-3 متری بالای سِـن وصدمه ديدن ستون فقراتش همه اتفاقی بوده؟
فکر نمی کنم هيچ جای دنيا با چنين امکانات واتفاقاتی بشه کنسرت برگزار کرد . ديگه بيچاره خواننده های پاپ برای اجرای کنسرت دارند از جونشون مايه می گذارند.راستی ، ميگن لس انجلس هم شهر قشنگيه نه؟! نوشته شده در ساعت 9:35 PM توسط امير حسابدار
٭ با عرض معذرت از خورشيد خانم اما همه لذت روزهای برفی به گلوله برف بازی با دخترهای همسايه وآخرش هم مغلوب کردن اونها وخراب کردن قلعه وکاسه کوزه شون توی برفهاست .همون دخترهايی که در طول سال حتی يک بار هم با هاشون سلام عليک نکردی اما موقع برف بازی به اسم کوچيک صدات می کنند و هر بلايی که بخواهی توی برفها می تونی سرشون بياری !!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2:18 PM توسط امير حسابدار Friday, January 11, 2002
٭ يک ساعت پيش که ازخونه عمويم می اومدم و از ميدون نور رد می شدم ديدم مردم ماشين هاشون رو کنار خيابون پارک کردن ورفتن داخل ميدون برف بازی . فکر می کنم اين همه ديدن وشنيدن بارش برف دراروپا از تلويزيون، مردم رو عقده ای کرده بود و حالا ازاين فرصت دارند نهايت استفاده رو می کنند خدا رو چه ديدی شايد اين تنها برف امسال تهران بود.
نوشته شده در ساعت 11:03 PM توسط امير حسابدار
٭ بخاطر کلاس فوق العاده ای که داشتم ، روز جمعه ای هم مجبور شدم از خونه بزنم بيرون وچقدر خوب شد چون فرصت ديدن تهران برفی رو بدست اُ وردم. واقعا ًزيبا بود. همينطور که وليعصر روپياده پايين می رفتم از درختهای سفيد پوش وبوته های برفی لذت می بردم وچنارهای پارک ملت و کنارخيابون رو می ديدم که زير برف خم شده اند.وقتی پای توصيف از طبيعت می رسه من واقعا کم می آرم چون هميشه يک چيزهايی داره که نمی شه با کلمات توصيف کرد.تا به حال کتابهای زيادی از نويسنده های مختلف ديدم که طبيعت رو توصيف کردن اما نويسنده ای رو نديدم که مثل ميخاييل شولوخوف بتونه طبيعت روتشريح و توصيف کنه .تنها اونه که می تونه يک صفحه فقط در مورد زيبايی سنگريزه های کنار رود ِ دُن بنويسه .توصيف طبيعت درتمامی کتابهاش موج می زنه ومی شه گفت که عاشق وشيفته طبيعت بوده . جايزه نوبل ادبيات رو بی دليل به نويسنده ای نمی دن.حتما بايد نويسنده شاهکاری خلق کرده باشه تا اين جايزه رو دريافت کنه، شاهکار شولوخوف هم" دُن آرام" بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:03 PM توسط امير حسابدار Wednesday, January 09, 2002
٭ حسين نوش آذر رفت منظم ترين بلاگر رفت . کسی که نوشته هاش دنيای ديگه ای رو به ما شناسوند رفت. کسی که مثل معلم دلسوز در جواب اين نگرانی که نکنه روزی پرت يا بد بنويسم بهم گفت: نوشتن مثل يک بازی می مونه هميشه سعی کن بازی رو ببری اون وقت ديگه هرگز بد نمی نويسی. آقای نوش آذر بخاطر همه چيز متشکرم.
نوشته شده در ساعت 11:31 AM توسط امير حسابدار
٭ خيس از بارون کنارم ميشينه.راننده می گه" همه ولی عصری هستين؟" کسی جواب نمی ده.سکوت علامت رضاست.دو چيزش برام جالبه شلختگی و کاپشن اضافی که دستشه.
........................................................................................شلختگی اش بيشتر از همه در نحوه لاک زدنش معلومه که توی ذوق می زنه ، تقريبا ً کناره همه ناخنهاش رو ( که به خاطر درشت بودن خيلی هم لاک خور ِشون مَـلـَسه) هم به رنگ قرمز جيگری در اُورده.کاپشن کوتاه سرمه ای پوشيده با يک شلوار جين رنگ ورو رفته اما کاپشنی که دستشه يک کاپشن بهاره خـَردَلی رنگه ، انگار وقتی بارون شروع شده کاپشن ها رو عوض کرده. صاف نشسته و فقط به جلوش نيگاه ميکنه هر از چند گاهی انگار که عادتش باشه دستی به دو طـُره مويی که از چپ وراست روی صورتش افتاده می کشه .راننده دنده رو عوض می کنه منم مجبور می شم پام روتکون بدم اما با اينکه پام بهش می خوره خودشواصلا ً تکون نمی ده ،انگار هيچ چيز براش مهم نيست يا اصلا براش فرقی نمی کنه که پاش به پای مرد نامحرم بخوره . يعنی فراريه؟ يا... سر کردستان پولشو در می آره .دو تا صد تومنی داغون.اما تا ميدون گلها اونها روتوی دستش نگه ميداره : "خيلی ممنون پياده می شم " .صداش يک تـَحکم تصنّــُعی داره .انگار که صداشو کلفت کرده باشه. باهاش پياده می شم چون می خوام برم تخت طاووس بايد برم اونور خيابون اما اين پا اون پا می کنم تا ببينم چيکار می کنه،عجيب بهش احساس نزديکی ميکنم انگار که ميشناسمش. حالا هيکلش رو زير بارون می بينم . قشنگه. مثل نقاشی های آبرنگ . حالا که از ماشين پياده شده کمی هول به نظر می رسه . ميره طرف دکه روزنامه فروشی سر خيابون کاج . منم به هوای ديدن روزنامه هائی که به زحمت از زير مشمی خيس ديده می شن جلوی دکه می ايستم."آقا چهار بسته ديويدف بده " جل الخالق! بهش نمی اومد اينقدر پول داشته باشه. وقتی منتظره که بقيه پولش رو بگيره يکهو غافلگيرم ميکنه.چشم تو چشم می شيم و يکهو يخ می کنم .عجب نگاهی داره از اون نگاههايی که آدمو سر جاش ميخ می کنه .معصوم و عميق . يکهو عاشق نگاهش ميشم می خوام توی نگاش غرق بشم می خوام چشمهاش رو ببوسم. روشو برمی گردونه تا بقيه پولشو بگيره و زود راه می افته. اما من نمی تونم، انگاربه زمين ميخم کرده باشن.عجب نگاهی ... چقدر من کم طاقتم که تحمل يک نگاه رو هم ندارم .يعنی بی جنبه ام؟ يعنی احساساتی ام؟ شايدم غريزه ام بوده که منو جلبش کرده والکی دارم عاشق پيشه بازی در می آرم . راستی من چرا جذب اين دختر شدم مگه چه فرقی با دختر های ديگه داره؟ دوباره به خودم ميام ، اون رفته اما من هنوززير بارونم. خيس و درمونده . نوشته شده در ساعت 10:51 AM توسط امير حسابدار Tuesday, January 08, 2002
٭ بخش فرهنگی سفارت فرانسه يک مسابقه در زمينه زبان وادبيات فرانسه ترتيب داده که وقتی جوايزش رو خوندم ، مُـخم سوت کشيد. جوايزش مثل جوايز تلويزيون ما نيست که يک بليط مسافرت به کيش يا زيارت عتبات باشه. مثلا ً جايزه نفر دومش (که يکی از آرزوهای هميشگی منه ) مسافرت واقامت در کـن درزمان برگزاری پنجاه وپنجمين جشنواره فيلم به خرج دولت فرانسه است!(آخرشه نه؟) حالا جالب اينجاست که جايزه نفر اول مسافرت به شهر آوينيون در زمان برگزاری جشنواره تئاتره!!.آدم ياد فيلم" بچه های آسمان" می افته که تا دوم نشی اون چيزی رو که می خوای بدست نمی آری .
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:37 PM توسط امير حسابدار Sunday, January 06, 2002
٭ امشب يکی از دوستان پيشنهاد کردحالا که فارغ التحصيل شدم، درس های دانشگاهيم رو تدريس کنم، اما نمی دونم چرا تدريس هميشه برام سخته و مانع داره، البته شايد دليلش اينه که يادمه چه بلا هايی خودم ودوستام اون سالی که پشت کنکور بوديم توی کلاسهای خصوصی ونيمه خصوصی و عمومی سر استادهای بيچاره می اورديم و اونها هم چون پول می گرفتند کاری نمی تونستند بکنند واگه استاد سرزبون دار نبود کلاهش پس معرکه بود.
مثلا ً يک بار يکی از بچه ها از مهندس عربشاهی پرسيد:آقای مهندس شما سر کلاسهای دخترونه هم ميرويد؟عربشاهی گفت آره چطور مگه. پسره گفت می خواستم بدونم چه احساسی به دخترها دست می ده وقتی« قوانين کيرشهف » رو بهشون درس می ديد؟!عربشاهی هم معطل نکرد و گفت :همون حالتی که به شما پسرها « سينوس و کسينوس » رو درس می دم!! نوشته شده در ساعت 11:56 PM توسط امير حسابدار
٭ از وقتی من (به قول ندا ما )خودم رو شناختم يه چيزی توی پاچه ام بود و من از اين موضوع برعکس خيلی ها خوشحال بودم .البته اين رو هم بگم که خودم اون رو توی پاچه ام چپوندم ، نه دست استکبار جهانی در کار بود نه ربطی به جنس ذکور بودنم داشت!
........................................................................................هميشه هر جاکم می اوردم می گفتم:«آخه می دونيد من خيلی ايده آليستم» فکر می کردم خير سرم ايده آليست بودن هنره .اما تازگی ها به قطر پاچه شلوارم پی بردم ،اينطور که طبق فلسفه ايده آليسم يا يک کاری نبايد انجام بشه يا اگه انجام می شه بايد به بهترين صورت انجام بشه خوب نتيجه اش اين که من هم به پيروی از اين فلسفه اصلا ً هيچ کاری رو شروع نمی کنم !(...گشادوآب هندونه ) نمونه اش همين وبلاگ نويسی .از اونجايی که من برای هر مطلب که می نويسم حداقل 2 ساعت کار می کنم اين روز ها که صب تا شب( مثلا ً) گرفتارم و وقت خوندن وبلاگ های مورد علاقه ام رو هم ندارم ،پس اصلا ً مطلب هم نمی نويسم چون توی پاچه شلوارم ايده آليسم وول می خوره! نوشته شده در ساعت 11:54 PM توسط امير حسابدار Saturday, January 05, 2002
٭ چون فنلانديها اغلب جزو نفرات اول تا سوم مسابقات اسکی هستند فکر می کردم امکانات مناسبی برای آموزش و تمرين داشته باشند به همين خاطر مدتها پيش (فکر می کنم هزاره سوم پيش از ميلاد بود!) از بابای ژينا خواستم در اين مورد بنويسه .اما باورم نمی شد اونجا چنين امکانات تمرينی برای اسکی باز ها و کسانی که می خوان اسکی ياد بگيرندوجودداشته باشه .حالا اينجا اگه يه بنده خدايی بخواد اسکی يادبگيره برای تمرين يه حرکت ساده در عرض دو ساعت بايد شصت دفعه شيب روبروی مدرسه اسکی ِ ديزين رو بالا وپايين بره آخرش هم خسته و کوفته از روی دوش انداختن چوبها وبالا رفتن از شيب( و نه از تمرين حرکاتْ )عينهو قاطر رو به موت تا آخر وقت يه گوشه از حال بره !ما کجا و اونها کجا...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:48 AM توسط امير حسابدار Friday, January 04, 2002
٭ خودمونيم به امير قويدل نمی اومد چنين رفيق دودره بازی داشته باشه .اما آقا کيارش خوش اومدی هرچه می خواهد دل تنگت بنويس فقط از اين به بعد هرکی رو که تور می کنی قيافه اش رو هم درست وحسابی شرح بده ببينم سليقت خوب هست يا نه؟
نوشته شده در ساعت 10:39 PM توسط امير حسابدار
٭ هر بار می خوام در موردش مطلب بنويسم منصرف می شم .بارها در موردش توی کوچه خيابون فکر می کنم اصلا ً راستشوبگم، بزرگ ترين دغدغه ذهنی منه اما باز هم نمی تونم در موردش بنويسم شايد چون دلايل زيادی داره يا اينکه اصلا ًدليل نداره وتوجيهش می کنيم .پس کمک کنيد تا بتونم در موردش بنويسم ووای اگه اين سد ننوشتن در موردش بشکنه ديگه تا ته قضيه رو می رم .
........................................................................................خيانت! چرا زن ومرد به هم خيانت می کنند؟آيا اگر ما هم در موقعيت قرار بگيريم خيانت می کنيم ؟ نوشته شده در ساعت 9:43 PM توسط امير حسابدار Wednesday, January 02, 2002
٭ تذکر:
........................................................................................دوستانی که مطلب "حلقه های اسرار آميز" من رو به ياد دارند ،يادشون هست که جيب شلوار رو به عنوان بهترين جا برای مخفی کردن حلقه عنوان کرده بودم .اما متاسفانه اونجا هم زياد امن نيست چون پدر يکی از دوستان شلوار پسرش رو با شلوار خودش اشتباه می گيره و وقتی داشته جيبهاش رو بررسی می کرده اون حلقه صاحاب مرده! رو پيدا می کنه .(داستان هيجانی شد نه؟!) بعد هم با داد وفرياد به سراغ مادر بيچاره می ره وميگه: «خودتون بُـريديد ،خودتون هم دوختيد انگار نه انگار که اين بچه پدر داره ، صاحاب داره!!حتما ً عينهو بچه يتيم ها رفتيد خواستگاری »! واز اون روز باهمه قهر کرده و شام ونهار هم نمی خوره !! پس هرچه سريعتر محل اختفاء حلقه هايی رو که حالا بيشتر دردسرساز اند تا اسرار آميز عوض کنيد.بعداً اگه همچين اتفاقی براتون افتاد نگيد نگفتی . نوشته شده در ساعت 7:35 AM توسط امير حسابدار Monday, December 31, 2001
٭ اول ژانويه 2000 ، حدود های ساعت 10 -11 صبح و موقع تحويل سال نو در نيويورک بود من هم داشتم بطور زنده از time square ،CNN رو می ديدم که با تحويل سال يکهو غرق نور وزيبايی شد خوشحالی و شادی رو توی صورت همه آدمها می شد ديد من هم که از ديدن شادی ديگرون حال می کنم ، دلم نمی اومد از جلوی تلويزيون پا شم .اما همون موقع صدا وسيمای خودمون داشت همون برنا مه های معمولی خودش رو نشون می داد انگار نه انگارکه دنيا وارد قرن جديدی شده وما هم جزئی از اين دنيا هستيم. انگار نه انگار که حداقل 4ميليارد نفر توی دنيا جشن گرفته اند و دراين شادی شريک هستند. انگار که ما با بقيه دنيا لجيم وهر کاری که اونها می کنند ما می خواهيم برعکسش رو انجام بديم . ديپرس شده بودم ديگه از اون موقع بود که فهميدم موندن يعنی باختن .باختن زندگی وهرچی در اون هست. به همين خاطر حالا که پژمان داره می ره واقعا ً خوشحالم(اونجای آدم دروغگو!!).
........................................................................................پژمان جان ! می خوام اونجا که رسيدی جای من جوونی کنی ، می خوام جای من اونجا کيف دنيا رو بکنی ، می خوام جای من اونجا شاد باشی ، می خوام جای من هر کاری که دوست داشتی بکنی ، بهم قول می دی پژمان ؟ قول مردونه ؟ دمت گرم ، می دونستم روی منو زمين نمی اندازی... پس سفر بخير. نوشته شده در ساعت 10:43 PM توسط امير حسابدار Saturday, December 29, 2001
٭ من امشب خيلی خوشحالم اما از اونجايی که گفته می شه ما جوونهای ايرانی بلد نيستيم شاديمون رو بروز بديم و"شادی معقول"(فکر نمی کنم اصلا ًهمچين ترکيب من دراُ وردی توی زبانهای زنده و مرده دنيا موجود باشه!) انجام نمی ديم ، پس من هم می تـَمَـرگم توی خونه وتنها کاری که می کنم شادی ام رابا شماتيکه پاره می کنم.(همون قسمت می کنم سابق!)
........................................................................................مکان : نمايشگاه بين المللی کتاب تهران زمان :همين امسال - سلام - ســلام مخلصم ، چه عجب بالاخره به ما سرزدی می گذاشتی نمايشگاه تموم می شد بعد می اومدی. - گرفتار بودم شرمنده اما کلی گشتم تا غرفه تون رو پيدا کردم.حالا از اين حرفها بگذريم راستشو بگوناقلا، رفتی تو کار کسی يا نه ؟ - پس چی خيال کردی ، فکرکردی ما اينجا هويجيم؟ پنج روزه که مخ کار گرفتم... - حالا کی هست ؟ نشون بده ببينم سليقت خوبه يا نه ؟ - اوناهاش اون مانتو مشکيه توی ِ غرفه روبرويی. - اِ.. اون که....اون که زن منه !!!! -...............؟؟؟!!! ّ( اگه شما بوديد واقعا ً چی جواب می داديد؟) نوشته شده در ساعت 10:14 PM توسط امير حسابدار Friday, December 28, 2001
٭ هر موقع فرصتی پيش مياد وعموهای من به مناسبتی دور هم جمع می شن، هميشه يادی هم از خاطرات جوانی وخوشی هاشون می کنند ،بقول يکی از اونها" اگر در سن 24 سالگی يکی يقه من رو می گرفت و می گفت :می خواهم بکشمت آخرين آرزوت را بگو، . می گفتم: هيچ آرزوئی ندارم چون هر لذتی که می خواستم توی اين دنيا ببرم بردم" .در حالی که اگه چنين حرفی رو به من بزنن می گم "قربونت يک قلم کاغذ بده تا صبح برات آرزوها و لذتهای نبرده عمرم رو بنويسم."
يکی از معمولی ترين تفريحات اونهاکه برای جوانهای امروزی مثل قصه شاه پريان می مونه رفتن به بارها و کافه رستورانها بوده .تا اونجايی که من فهميده ام رفت و آمد جوانها به اين مکانها بيشتر بدليل همون احساس مشترک جمعی که در اين مکانها به انسان دست می ده و جامعه شناسها (با اجازه حسين درخشانی) به عنوان يک نيازازش صحبت می کنند.با اين که الان 4،5 سالی ميشه که کافی شاپ ها توی تهران راه افتاده اند اما بخاطر محدوديت فضا ومشکلاتی که اداره اماکن براشون ايجاد می کنه نتونسته اند اون احساس مشترک رو در جوانها ايجاد بکنندبه همين خاطر تا پای جوانان وطن به اون ورمرزميرسه اول از همه سری به بارها وکافه ها می زنند تا اين عقده رو يک جوری برطرف بکنند. نوشته شده در ساعت 6:15 AM توسط امير حسابدار
٭ من نمی دونم اين شرکت مخابرات که توی ساده ترين وظايفش يعنی ارتباطات خطوط تلفن مثل آهو توی گل گيرکرده (!) چطور می تونه مديريت اينترنت کشوررا به دست بگيره تازگی هم که می خواد ماهواره به فضا بفرسته!؟(موش تو سوراخ نمی رفت ...)
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6:12 AM توسط امير حسابدار Thursday, December 27, 2001
٭ همه چيز هم دست به دست هم دادند تا ما ننويسيم.اول قطع شدن تلفن دوم بازی درآوردن windows سوم Hack شدن سايت blogger (عجب خر در چمنی !) دلايل خدمت نرسيدن من بود.
نوشته شده در ساعت 7:17 AM توسط امير حسابدار
٭ من ديگه سردم نيست از امشب دوباره شروع به نوشتن می کنم وشرمنده لطف همه خواننده ها و دوستان وبلاگدار بخصوص ژينا ، ندا ، دندانپزشک وبامداد هستم به خاطر محبتهايشان در اين يک هفته.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:16 AM توسط امير حسابدار Monday, December 17, 2001
٭ دارم از سرما يخ می زنم و تازه از سر کار اومدم .
........................................................................................نمايشگاه کتابهای خارجی وزارت علوم چهارشنبه شروع می شه .ما هم نماينده يکی از بزرگترين ناشران انگليسی-آمريکائی هستيم.در چند سال اخير اين اولين بار است که اين نمايشگاه درمحيطهای دانشگاهی برگزار نميشه و مثل نمايشگاه بين الملی کتاب ِوزارت ارشاد درمحل نمايشگاه بين المللی کتاب برگزار ميشه و اين يعنی آغاز بدبختی !چون امکاناتی که نمايشگاه بين المللی در اختيار غرفه داران قرار ميده در حد صفره !!فقط براشون مهمه که اجاره غرفه رو بگيرند و کاری ندارند که چه بلائی سر آدمهايی که دارند داخل سالنهای بدون سيستم های گرمايی ودر دمای 2- کار می کنند، مياد؟ برای يک سالن 2500 متری يک بخاری (از اونهايی که توی سرباز خونه ها می گذارند) گذاشته اند ، تازه تا بخاری رو بغل نکنی نمی فهمی روشنه يا نه!؟ به گور پدرشون... بعد هم می گويند چون وزير می خواهد فردا از نمايشگاه باز ديد کنه بايد تا فرداصبح همه کتابها رو در انبار و غرفه ها چيده باشيد، در حالی که کتابها از گمرک تازه ساعت 7 شب ترخيص شده اند وبرای ما که حداقل 17 پالـِت کتاب داريم ، احتياج به دو روز وقت است .فکر می کنم ضرب المثل در دروازه و--- سوزن بهترين توضيح برای اين کارهای باشه . وقتی 1 ساعت پيش از در سالن نبار اومدم بيرون از سرما داشتم break dance می زدم . باخودم گفتم الان که سوار تاکسی تلفنی گرم می شم اما از شانس ما راننده گفت ترموستات ماشينش رو برداشته وبخاريش خوب گرم نميکه (تف به اين شانس!) به همين خاطر وقتی رسيدم خونه اونقدر عقده ای شده بودم که چسبيدم به بخاری وشلوار نازنينم رو سوزوندم . اينجوری اگه پيش بره کلاس زبانم رو تو اين هفته بايد تعطيل کنم چون فردا که بايد صبح تا شب نمايشگاه باشم و پنج شنبه هم عروسی دختر عمومه و ماشده ايم ساقدوش شاه داماد!! الان که اينهارو دارم می نويسم تقريباً گرم شده ام اما از شدت خستگی با کله دارم می رم توی مونيتور.پس تا شبهای بعت خداحافظ ! نوشته شده در ساعت 11:58 PM توسط امير حسابدار Sunday, December 16, 2001
٭ سالها پيش که بچه بودم ، منزل عموم آ.اس.پ بود. هر موقع خونشون می رفتم ازبزرگی اون گودی وچاله ای که پايين تراز آ.اس.پ بود تعجب می کردم . چون اون زمان عاشق کارتون" سند باد " بودم واغلب خودم رو جای سندباد توی موقعيت های مختلف می ديدم ، فکر می کردم اونجا خونه سيمرغه وبالا خره مياد اونجا تخم می گذاره و يکروز که اومد به تخمش سر بزنه من هم خودم رو به چنگالش می بندم و همراه علی بابا وشيلا وبابا علاءالدين (آخ که چقدر دلم برای همشون تنگ شده !) به يک سرزمين عجيب وغريب سرمی زنيم. اما من بزرگ شدم وسيمرغ بی معرفت !هيچ وقت جز يک بار نيومد، اون بار هم نديدمش و فقط از تخمی که گذاشته بود فهميدم که اومده وجيم زده !
........................................................................................*«برج 54 طبقه مسکونی - مجری: شرکت آ.اس.پ - مشاور : سِتِک فرانسه » تا ده ، پونزده سال پيش هرکس اين تابلو رو کنار ساختمونهای آ.اس.پ می ديد حدس می زد اين هم از همون سنگهای ِعلامت نزدنه وبعد از مدتی مثل اغلب پروژها منتفی می شه و يا بودجه اش تموم ميشه يا با شهرداری مشکل پيدامی کنه يا هزارتا دليل وبهونه ديگه که توی اين مملکت زياده. من هم چون برای رفتن به دانشکده مسيرم از کنارش می گذشت همينطور فکر می کردم وبا اينکه از دوسال پيش کم کم شاهد بالا رفتن طبقاتش بودم بازهم منتظر بودم ببينم اين کار توی چه مرحله ای متوقف می شه .اما مثل اينکه برای رو کم کنی من هم که شده ، برج با سرعت داره ميره بالا وحالا از همسايه قديميش يعنی آ.اس.پ هم ده طبقه بالا تر زده . ما که بخيل نيستيم ايشاالله هيچ وقت کارش نخوابه و يک کلـّه بالا بره اما خودمونيم ها ديدن تهران وکوههای البرز از طبقه پنجاه وچهارم هم بايد خيلی باحال باشه! به باحالی ِ پرواز با سيمرغ ! نوشته شده در ساعت 12:14 AM توسط امير حسابدار Friday, December 14, 2001
٭ به خاطر مطالب خيلی باحال ژينا و ندا از هر چی واجب تر گذاشتن فيلمم تو وبلاگه!!
. نوشته شده در ساعت 7:25 AM توسط امير حسابدار
٭ امروز يک سری به اين دندانپزشک بزنم ببينم چيکار می کنه.
نوشته شده در ساعت 7:25 AM توسط امير حسابدار
٭ امروز صبح وقتی داشتم دوش می گرفتم يکهو لوله دوش از بيخ ترَک برداشت وآب داغ ازش فواره زد حالا وضعيت من رو تصور کنيد :اگر می نشستم صورتم می سوخت اگر می ايستادم يه جای ديگم می سوخت !آخرش برای جلوگيری از صدمه خوردن بندر سان فرانسيسکو وحومه!مجبور شدم با آب سرد دوش بگيرم، چون به هر صورت سرما خوردن خيلی بهتراز آسيب ديدن اعضای حياتی ونباتی بدنه!(اينجا منظور از نبات همان گياهه نه نبات ديگر!!)
نوشته شده در ساعت 7:25 AM توسط امير حسابدار
٭ اينجانب باتکذيب نوشتن هر گونه مطلب در ژانر های سوررئال و تخمی تخيلی (علمی تخيلی سابق ) واعلام اينکه مطلب قبل " بر اساس يک داستان واقعی ساخته شده وهرگونه شباهت اسامی اتفاقی " است تقا ضا دارم خوانندگانی که دچار سوء تفاهم شده وداستان را غيرعملی وغير واقعی خوانده اند به دانشجويان پزشکی ورودی 74 تهران مراجعه فرمايند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:22 AM توسط امير حسابدار Tuesday, December 11, 2001
٭ لطفا ً بادقت بخوانيد!
........................................................................................- سلام ،چطوری؟ - خوبم ،چه خبر؟ - زنگ زدم بگم چون تولد مسعود نزديکه برای فردا حاضرباشی ... - تورو خدا نه!هنوز زخمهای ِتوّلدِ بهمن خوب نشده ، باورکن تا يک ماه بعدش مثل واليباليست ها به هر انگشتم يک چسب زخم زده بودم . - اون دفعه احمق بوديم هيچی با خودمون نبرده بوديم امااين بار همه چيزداريم پيچ گوشتی ،انبردست ، دستکش! - بابا جون اين دفعه رو بی خيالی طی کن! والا من فکر نمی کنم دستکش هم جلوی تيزی اون دوام بياره ، تازه سِری قبل برای تولد بهمن ، اونجا يک کوچه سوت وکور تو شِمْرُون بود امااين کوچه سر ِپل ِحافظه ، وسط شهره ، شلوغه... - چی شد؟ کم آوردی ؟ مگه تو نمی گفتی هيجان اين کار رو خيلی دوست داری ؟ حالا جا زدی ؟يادت نمياد اون شب بهمن چقدر خوشحال شد؟بعداز باز کردن کادوها گفت:" اين بهترين هديه ِتولد ِعمرم بود". - خب.. چرا.. اما.. به يک شرط ، اين دفعه من کُولت می کنم تو برو بالا. - باشه به جهنم هرطور که تو می خواهی .پس تا فردا بای بای . - خداحافظ . * فردای ِ تولدش ، مسعود از خواب بيدار می شود. به دروديواراتاقش نگاه می کندانگار دنبال چيزی می گردد با ديدن تابلوْ روی ِدر ِاتاق، لبخند می زند. با اين که تابلوآبی وسفيد رنگ است اما چند لکه ِ قرمز ِخون روی لبه هايش ديده می شود ، مسعود برای صدمين بارنوشته های تابلو رابا لذت می خواند: کـوچـه مـسـعــود منطقه 6 شهرداری تهران نوشته شده در ساعت 10:29 PM توسط امير حسابدار Monday, December 10, 2001
٭ هتل الصافی
- برادرا قبل ازانتخاب اتاقها توجه کنند.اتاقهای اين هتل دو تخته وسه تخته است هر دو اتاق هم يک حمام داره پس دانشجوهای هر دانشگاه کنار هم اتاق بگيرن تا راحت ترباشند. - حاج آقا می بخشيد.. - چيه! بگو کاردارم.. - معذرت می خواهم حاج آقا اينجا کاسه هاش اسلامی نيست ؟ - ما هنوزاينجا غذا نخورديم که ببينيم کاسه هاش تميزه يا نه. - گلاب به روتون حاج آقا! منظورم کاسه توالت هاش است. - آهااا منظورت اينه که دستشويی هاش فرنگيه؟آره فرنگيه،چطور؟مگه بواسيری، بادفتقی ،چيزی داری؟ - نه حاج آقا عادت نداريم. - نترس عادت می کنی، حالا برو اتاقت سحر خواب نمونی . * - تو چراوقتی ميری دستشويی اينقدر طول ميدی ؟ بخاطر همينه ميگم بعدغذا موقع گرفتن دسر بجای پرتقال، موز بردار تا يک کم شيکمت سفت بشه. - نه دستشويی رفتن ام که طولانی نيست اين غسلی که می گيرم يک کم طولانيش می کنه! - يعنی تو هربار بعد دستشويی غسل می کنی! تو ديگه چقدر وسواسی هستی ! * - سلام از کجا می آيی. - از کارگاه ساختمونی اين بغل، همونجا که دارن يه هتل می سازن. - جل الخالق اونجا چی کار می کنی!؟ مگه حاج آقا نگفته بی اجازش جايی نريم. - راستش توی اون کارگاه يک سوراخ درست کردن برای رفع حاجت کارگراشون، از توالت فرنگی خيلی بهتره !با دربون کارگاه دوست شدم هميشه می رم اونجا.راستی تو عربی بلد نيستی ؟ - چطور؟ - چون هربارکارم تموم ميشه موقع بيرون اُومدن دربونه بهم می گه: " أنـتَ مُـخْ ما فيْـه!!" تو نمی دونی يعنی چی ؟ نوشته شده در ساعت 8:24 AM توسط امير حسابدار
٭ "آيا تا به حال توجه کرده ای که انسان تنها جانوری است که می خندد؟ ارسطو می گفت که انسان تنها جانور ِصاحب منطق است .ولی اين حرف کاملاًصحت ندارد چون که مورچه ها وزنبورها هم موجوداتی بسيار منطقی هستند.درواقع ، در مقايسه با مورچه و زنبور، انسان موجودی غير منطقی به نظر می رسد. کامپيوتر هم وسيله ای است بسيار منطقی ودر مقايسه با آن نيز،انسان بسيار غير منطقی است .
........................................................................................تعريف من از انسان اين است که« انسان تنها جانوری است که می خندد».زنبورها ، مورچه ها وکامپيوتر ها هيچ کدام نمی خندند.فقط انسان از چنين موهبتی برخوردار است .خنده ، نقطه اوج رشد انسان است . " ازسخنان وتعاليم اوشو عارف معاصرهندی نوشته شده در ساعت 6:21 AM توسط امير حسابدار Sunday, December 09, 2001
٭ نمی دونم چه سِرّيه اين بابای ما که سال به دوازده ماه تو آشپزخونه پيداش نمی شه ماه رمضون که ميشه آشپزخونه رو قرق می کنه، اونم برای درست کردن شيرينی ِسکسی ِزولبيا (اولين بار حسين درخشانی اين لقب با مُسما را بکار برد !)
........................................................................................باباجانْ به دليل تجربه طولانی مدت در بهترين قناديهای جهان ! يکی در ميان زولبياهاش يا سوخته ميشه يا نپخته ! آخر سر وقتی به ظرف زولبياها نگاه می کنی انگارکه يکسری آفريقايی واروپايی لُخت رو ريخته باشی روی هم !؟بدبختی تازه وقتی شروع ميشه که زولبياها روبايد جلوی روی باباجان با لذت بخوری وتازه موقع خوردن می فهمی که غير ازسوخته يا نپخته بودن، مشکل ديگه زولبياها اينه که يا اونقدر توی آب قند خوابيده اند که وقتی می خوری تموم دندونات ميريزه يا از بی مزگی (چون آخر ش بوده و آب قند تموم شده) روش بايد مثل دوناتس شکر بپاشی تابتونی گازش بزنی !خدايا، خداوندگارا اين ماه رمضون کی تموم ميشه ما ازخوردن زولبيا راحت بشيم؟! نوشته شده در ساعت 7:50 AM توسط امير حسابدار Friday, December 07, 2001
٭ راستی يادم رفت بگم مطالب سايت rfi به فرانسه است . اما خوب برنامه هايی مثل supertranslaitor رو برای همين موقع ها ساختن ! خلاصه می تونيد مطالب سايت rfi رو با نرم افزارهای ترجمه قابل خوندن کنيد اما به اونهايی که نه فرانسه بلدند نه برنامه مترجم دارند باز هم توصيه می کنم يک سری به اين سايت بزنند چون حداقل ايده های خوبی ازکاربرد لوگوها وشکلهای گرافيکی درطراحی يک سايت بدست می آرند .
نوشته شده در ساعت 11:14 AM توسط امير حسابدار
٭ قسمت music سايت راديوفرانسه(rfi) علاوه برزيبا بودن يک فهرست کامل خوانندگان فرانسوی داره که شامل عکس، زندگينامه ، فعاليتهای حال و آينده(شامل تمامی آلبومها و کنسرتها) وقطعاتی از آهنگهای اونهاست. جمع آوری اطلاعات وupdate کردن اين سايت واقعاً يک کارفوق العاده وتحسين برانگيزه است اما نکته جالبتراينکه اين تلاش وسليقه خرج ِ يک سايت دولتی شده وصرفاً برای کسب درآمد صورت نگرفته.( rfi وابسته به وزارت امور خارجه فرانسه است)
........................................................................................راستی آدم چطور ميتونه از خواننده های فرانسوی حرف بزنه امااز PatriciaKaas با اون صدای جادوئی اش (که يک دوست عزيزبعدازمدتها کاست اش رو بهم رسوند) ويا LaraFabian با اون چهره ای که- ازشدت آرامش بخش بودن- نابودت می کنه(می بخشيد هيچ اصطلاح ديگه ای پيدا نکردم !) صحبت نکنه. نوشته شده در ساعت 10:53 AM توسط امير حسابدار Thursday, December 06, 2001
٭ گاو
........................................................................................يکی بود يکی نبود يه دهی بود يه گاوی داشت، پُرسودوپُرمنفعت. اين گاوه روزی دَه مَن شير می داد از شيری که گاوه می داد هم صاحبش راضی بود هم مشتری هاش.تا اينکه يک نفر اومدبه صاحب گاو گفت:" کی گفته تو صاحب گاو باشی ؟از اين به بعد گاو مال منه." بعد هم زدو صاحب گاو رو از ده بيرون کرد.گاو بيچاره که صاحبش رو خيلی دوست داشت بعد از اينکه اون رو از دست داد از غصه دق کرد ومرد. راستی يادم رفته بود بگم اسم گاوه "انجمن ايران وآمريکا" بود،اسم صاحب جديد گاو هم " کانون پرورشی فکری کودکان ونوجوانان" بود. بعله می گفتم بعد از اينکه گاوه مرد کانون هم به احترامش،يک آرامگاه هفت طبقه توی خيابان جَم برايش ساخت. مردم هم که خاطرات خوبی از گاوه داشتند حاضر شدند همون پولِ خريدِ شير گاو رو بدهند تا سَری به قبر گاوه بزنند اما تاکِی؟ * واقعاً تاکی کانون زبان می تونه با اين متُدانگليسی من درآوردی (man-dar-avardi) ومتد فرانسوی la france en direct مربوط به سالِ 1969!! به کار خودش ادامه بده. پيشرفت در تدريس زبان خارجی فقط با تغييردر متدونحوه تدريس بوجود می آيد نه باسراميک و نقاشی کردن در وديوارونمای ساختمان. حتما ً بسياری از افرادی که درايران زبان ياد گرفته اند والان درداخل يا خارج کشورزندگی می کنند از" کانون زبان" خاطرات خوبی دارند که البته من هم جزئی از آنها هستم اما حيفم می آيد در اين بحبوحه پيشرفت در روشهای آموزش زبان،کانون بدون توجه به اطرافش ، همچنان در خواب خرگوشی فرورفته انگار نه انگار که ما در هزاره سوم زندگی می کنيم وهرسال روشهای جديد آموزش زبان مبتنی برعلوم روانشناسی وجامعه شناسی عرضه می شوند...آخرغفلت تا کِی؟ نوشته شده در ساعت 8:11 PM توسط امير حسابدار Wednesday, December 05, 2001
٭ زمان : ترم اول
مکان: طبقه يازدهم خوابگاه دانشگاه شيراز - تورو جان مادرتون بسه! الان 5 صبحه، حداقل تا دوساعت ديگه که می خواهيم بريم سر کلاس بگيريد بخوابيد. - جان سعيد نمی شه، يک دست ديگه می زنيم بعد می خوابيم.ضايع است وسط بازی وا بدهيم. - بابا اين که نشد درس خوندن، از دانشگاه که ميائيم بيرون يا آويزون ِباغ ارم وحافظيه ايم يا هم داريم ملاصدرا رو مترمی کنيم.شب هم که تا صبح کارمون شِلِم زدنه.اينجوری نمی شه من بايدخونه بگيرم. تو اين خوابگاه هر غلطی ميشه کرد جز درس خوندن. زمان : ترم اول مکان : خانه سعيد - مبارکه سعيد جان با اينکه قديميه اما خوبيش اينه که اتاق خوابهاش زياده! - از اون بهتراينه که به ملاصدرا نزديکه. - نه بابا بهترين حُسنش اين باجه تلفنه که سر کوچه است چون هميشه چند تا جيگرداره دوروبرش می پلکه. - پس نريمان جون بپر دوسيخ جيگرتازه بگير وردا بيار! - می بخشيدها فاحشه خونه بازنکردم که اينها حُسنش باشه.از اين به بعد هم فقط اينجا درس می خونيم نه کار ديگه. زمان : ترم اول مکان : خانه سعيد - حسين جون ديگه سرويس شدم. خرجم اونقدر زياد شده که اگه بابام بفهمه دارم می زنه.اين بچه ها هم واقعاًشرمنده می کنن، نهايت محبتشون اينه که ظرفها رو بشورن.تازه اون هم باکلی نازوادا. اون يکی هم خيال می کنه اينجا حموم عموميه پا شو که از درميگذاره تو شيرجه ميره تو وان!! يا همين هفته پيش بود خمير ريش خريدم اما امروز می بينم تموم شده. من نمی دونم اينا سرعت رشد موهای بدنشون اينقدر سريعه که هرروز بايد اونهارو بزنن!؟ کامپيوترم رو که ديگه نگو هر وقت می خوام بشينم يک خط برنامه بنويسم می بينم يکی پشتش نشسته يا داره بازی ميکنه يا باهاش فيلم می بينه البته کاشکی فقط اين بود بعضی اوقات هم به setupاش دست ميزنن يا عکس سوپر ميگذارن رویdesktopاش.خلاصه شده يک دَريده کامل! - خوب بابا جان پول هرچيزی رو که می خری ازشون بگير،هرکسی هم که اذيت می کنه راه نده، با کسی رودربايستی که نداری. زمان : ترم اول مکان :خانه سعيد - پولهاتون رو بياريد، وقت حساب کتابه. -بابا پريروز حساب، کتاب کردی کلی مارو تيغ زدی بگذار حداقل دوروز پول تو جيبمون بمونه. -پول زهرمارهايی که تو اين دو روز کوفت کردين رو هم می خواهم بگيرم غر می زنيد؟شما ديگه کی هستيد؟ خوب ماکارونی می افته نفری 100 تومن. - ماکارونی چيه؟! اون شب که ماکارونی درست کردی من اسهال داشتم يک ساعت هم تو شيکمم نموند من پولشو نمی دم !! - مرغ ميشه نفری 400 تومن. - گل واژه تَفت نده بابا!2 تا مرغ گرفتی برای 6 تا آدم، به من فقط يک بالش رسيد.تازه مرغ بيچاره اصلا ً سينه نداشت معلوم نبود قبل از اينکه بياد پای سفره کدوم بی ناموسی بهش تجاوزکرده بود! - مايع ظرفشويی ميشه.. - جمعش کن بابا! مايع ظرفشويی هم مگه خوردنيه! می خواستی نخری..!! زمان : ترم دوم مکان : سرکلاس دانشگاه - نريمان جون سری به ما نمی زنی ؟ - والا هنوز بابام برام پول نفرستاده !اگر هم بفرسته بجای خونه تو ميرم هتل هما. حداقل اونجا برای دستشويی رفتن مثل خونه تو وروديه نمی گيرند. - بترکی هی! سنگ پا قزوين . نوشته شده در ساعت 10:35 PM توسط امير حسابدار
٭ ژيناجان خيلی ممنون از مطلب سونا اما خيال کردی! من اگه از گرمای سونا هلاک هم بشم ازش بيرون نميام چه برسه به اينکه بخوام سونا زده بشم،همين الان هم حاضرم باهر کی که بخواد مسابقه بدم. شرطی وتيغی!
نوشته شده در ساعت 7:09 AM توسط امير حسابدار
٭ ديشب معده درد پدر من رو در اُورد به همين خاطر هيچی نتونستم بنويسم اما خودمونيم معده درد هم نتونست اشک منو در بياره !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:08 AM توسط امير حسابدار Monday, December 03, 2001
٭ ما ايرانی ها ديگه حضرت علی رو از خودمون ميدونيم و "يا علی" رو ازهرفرد ايرانی حتی غيرمسلمون هم ميشه شنيد. شب ضربت خوردن وشهادتش هم بيشتر يک عزای ملی شده تا مذهبی .البته برای من که چند وقتيه سنگدل شدم ديگه هيچ روضه ای کارساز نيست . حدود دوسالی ميشه که راحت اَشکم راه نمی افته وآخرين بار سال پيش توی مکه گريه کردم که خالص ترين و بی واسطه ترين گريه عمرم بود.(من اين سفرنامه حج ام رو حتماً يک روز بايد بنويسم) واز اون موقع تا حالا کوير کويرم.
بعضی اوقات به کسانی که راحت گريه می کنند حسوديم می شه و فکر می کنم اين خودش يک نعمته که آدم هرموقع خواست بتونه گريه کنه.اما چی کار کنم از بغض کردن جلوترديگه نمی تونم برم .راستش نمی خواستم اين مطلب اين قدرسوزناک بشه، اصلاً من حاضرنيستم غم رو توی صورت کسی ببينم حتی با مسخره بازی هم شده خنده اش می اندازم(اتفاقاً اين رو سايتcolorgenicsهم بهم گفت) اما می بخشيد امشب ديگه از دستم در رفت. ترسم که اشک درغم ماپرده دَرشود وين رازسر به مُهر به عالم سَمَرشود خواهم شدن به ميکده گريان ودادخواه کزدستِ غمْ خلاصِ من آنجا مگر شود «حافظ» نوشته شده در ساعت 11:38 PM توسط امير حسابدار
٭ سوار تاکسی ميشی .هنوز در را نبستی که يکی جيغ ميزنه" برو گم شو!" با تعجب به بغل دستی ات نگاه می کنی، يک آقای کت وشلواری محترم که داره به ساعتش نگاه می کنه ، باز همون صدا رو می شنوی :
........................................................................................"- تا کی می خوای به اين کارهات ادامه بدهی؟ - تا موقعی که طلاقم رو ازت بگيرم." تازه می فهمی که صدای راديوست وآقای راننده بخاطر ماه رمضان ضبطpioneer وساب ووفرهای600،000 تومانی اش رااستراحت داده ، تا انشاالله بعد از ماه رمضان با ترانه هايی جديدتر در خدمت مردم مومن وباتقوا باشه.اما حالا تکليف تو که از راديو متنفری چيه؟ نعوذبالله به وجود ذی وجود آقای راننده که نمی تونی عارض بشی وازش بخواهی که راديو رو خاموش کنه چون حوصله معطلی و گيرآوردن يک تاکسی ديگه رو نداری. پس فقط می تونی خفه خون بگيری ومثل بقيه مسافرها وانمود کنی که چيزی نمی شنوی .خيلی مسخره است وقتی که يکی زير گوشِت داره جيغ می زنه" خدايا من چه گناهی کردم که گير اين مرد افتادم منو بکش تا از دست اين مرد راحت بشم." تو با قيافه حق به جانب با ساعتت ور می ری و چون يک ساعت مچی هرچقدرهم دنگ وفنگ داشته باشه بيشتر از5 دقيقه نمی شه باهاش ور رفت ،شروع می کنی به نگاه کردن ماشينها وآدمها ودر وديواروخلاصه هرچی که توی خيابون پيدا می شه. بعضی اوقات هم برای اينکه ثابت کنی خيلی تو نخ خيابونی يکهو بر می گردی عقب رو نيگاه می کنی که مثلاً يه چيز جالب ديدی...تا اينکه بالاخره نمايش تموم ميشه و به مقصد ميرسی اما بازهم بعد از پياده شدن از تاکسی تا مدتها از اول تا آخر نمايشْ تو کلّه مبارکت بارهااجرا ميشه "مهرم حلال جونم آزاد. طلاقم رو بده راحت شم خداااا..." نوشته شده در ساعت 3:37 PM توسط امير حسابدار Sunday, December 02, 2001
٭ در تاييد مطلب سلمان واينکه بچه های ايرانی در دورافتاده ترين نقاط هم سعی می کنن از زمانه عقب نيفتند وازهرشهرو قشری که باشنداز اينترنت استفاده می کنند، خودم هم يک چيزی شبيه به اين را درشهرکرد ديدم.
........................................................................................شهرکرد با اينکه مرکز استانه اما ISP نداره وبچه های شهرکرد، پيه گرانی هزينه تلفن را به تن می مالند وباISP های اصفهان تماس می گيرند تا بتونند به اينترنت وصل بشن .(بازهم شما ناشکری کنيد!) خودم اين تابستون برای اولين بار، اون هم به دعوت يکی از دوستان عزيزم به شهرکرد رفتم واز اينکه کشور خودم را نمی شناسم واقعاً شرمنده شدم(حالا آمريکايی ها رو مسخره می کنيم که چرا جغرافی شون ضعيفه !) مثلا ً می دونستيد شهرکرد اصلاً کُرد نداره ومردمش فارس، ترک و لر هستند و چون اسمش« ده گـُرد» بوده و بدليل« گ» زُدائی از اسم شهرها( نمی دونم درچه دوره ای ) به ده کُرد و بعد هم شهرکُرد تغيير نام داده؟ البته سر شهرکردهمون بلائی اومده که سر برُوگرد(بروجرد فعلی) و برُوگن( بروجن فعلی) وخيلی از شهرهای ديگه هم اومده ! راستی چرا اين حذف حرف «گ» فقط در شهرهای جنوبی و مرکزی اتفاق افتاده و شهرهای شمالی مثل گنبد وبندرگزو.. بدون تغيير باقی موندند؟(بفرماييد اين هم موضوع يک تزِ دکترا ، کپی رايتش هم رايگانه ببينم کسی تحقيق می کنه ؟) نوشته شده در ساعت 12:49 AM توسط امير حسابدار Saturday, December 01, 2001
٭ وَح... شَت... ناک !
........................................................................................0/ - دختر نبايد ترسو باشه. - ترس ؟ ترس از چی ؟ آخه اين هم شد معيار برای ِ انتخاب دوست دختر؟ همه دنبالِ هيکل وقيافه اند حالا تو گير دادی به ترس؟ - از ما گفتن..هيچی مثل ترس نمی تونه يک مرد رو ذله کنه. 1/ - خيلی ممنون آقا. سرِ فرشته پياده ميشيم. - شما 100 تومن ديگه بده . - مگه کرايه آرياشهر- تجريش 250 نيست؟ - نه داداش چون راهنمايی رانندگی گفته همه بايد کمربندايمنی ببندن ما هم فقط يه نفر جلو ميشونيم کرايشو از بقيه می گيريم. - يعنی چه ؟ اين مشکل شماست چه ربطی به مسافرها داره ؟ مسافرها چرا بايد پولش رو بدهند ؟ - بيا بريم آرش.. ولش کن .. - آخه ... - بفرما آقا اين هم 100 تومن . - قربون آبجی. خدابرکت بده ! - يعنی چی ؟ داشتم باهاش حرف می زدم ، دعوا که نمی کردم ،اينجور هول کردی و رنگت پريد ...اصلا ً چرا بهش پول دادی ؟ -آخه می دونی ، ارزش نداره سرِ50 تومن بخوای با يک راننده تاکسی جروبحث کنی ! 2/ - عزيزم برای چی تا از دور يکی که لباسش رنگ خيارشور بود می بينی ، يکهو ميری توشيکم دروديوار يا می پَری ميری اونور خيابون؟پس من اينجا چيکاره ام ؟ - آخه اگه بگيرنمون می دونی چی ميشه؟ بابام من رو می کشه! - تا حالا خيلی ها رو گرفتند و کسی هم اونها رو نکشته.حالا بابات برای ما شده اُسوه غيرت وناموس...؟؟ 3/ - چرا هرچی.. صدات می کنم صبر نمی کنی.. خفه شدم... اونقدر دنبالت دويدم . - آخه اونجا جلوی دانشگاه بود.ممکنه ازکميته انضباطی کسی اونجا باشه اونوقت اگه ما رو می ديدن می دونی چی ميشد ؟ - جلوی دانشگاه چيه؟!.. ده کيلومتر از دانشگاه دور شديم بعد ميگی جلوی دانشگاه؟!تازه… اونقدردانشجوی مشروطی وعَمَلی داريم که کميته انضباطی وقت سر خاروندن نداره… حالا بياد به من وتو گير بده؟!… بابا آخه آدم يک کم دل و جرات دارميشه…نترس ميشه ، شجاع ميشه.... - حالا چرا اينقدر ناراحت می شی، من که نمی ترسم، احتياط می کنم . - ايشاالله اين احتياط تو، توسَرِمن بخوره که من رو بيچاره کرده . نوشته شده در ساعت 5:00 AM توسط امير حسابدار Thursday, November 29, 2001
٭ " نم نم ِ بارون، شُرشُرِ ناودون ، گلهای ِ اِ يون
، با تو ديدن داره ، آخ با توديدن داره " نمی دونم اين آهنگ بَندِ تُنبونی از کيه ؟(چون خودم هم چند وقت پيش توی يک تاکسی مسافر کش شنيدم) اما دقيقاً وصف حالِ تهران امروز بود. از حدود ساعت 1 بعد از ظهرکه نم نم بارون شروع شد، خيابونها پرشداز دختر پسرهايی که عقده ای شده بودند يک شب بتونن باهم زير بارون قدم بزنند .بارون هم نامردی نکرد نه زياد شديد شد ونه قطع.همين جور نم نم می اومد ايوُل.. دمت گرم.. زنده باشی ..(می بخشيد..اينجاش مثل ِ کنسرتِ اِبی شد!!) نوشته شده در ساعت 6:48 PM توسط امير حسابدار
٭ آقا من با اين تبليغ نوکيا که تلويزيون پخش می کنه خيلی حال می کنم.با اينکه بيشتر از 20 ثانيه طول نمی کشه واقعا زيباست به خصوص آهنگش يک آهنگ تکنو (بکوب بکوب) که روی تِمِ زنگ موبايلهای نوکيا ساخته شده تازه خيلی هم از تبليغ خارجی نوکيا با اون جمله تکراريش (Nokia connecting people) بهتره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6:48 PM توسط امير حسابدار Tuesday, November 27, 2001
٭ زيبايی
= اين منشی ِجديد رو ديدی مهندس ؟بد مصب عين ِعروسکِ باربی می مونه !من که وقتی نگاهش می کنم ديگه نمی تونم ازش چشم بردارم . -- تو چرا فقط به ظواهر فکر می کنی. به نظر من زيبايی ظاهری ِ دختر نمی تونه تعيين کننده باشه بلکه اين سيرت آدمهاست که مهمه واين زيبايی ها ديريا زود ازبين ميره. = من که نمی فهمم چی می گی فقط اين رو می دونم هر وقت با اين خانم منشی حرف می زنم تا شب شارژ می شم. -- واقعا که.. دلم می سوزه برای آدمهايی که مثل تو کوچيک فکر می کنند. = باشه بابا ما کوچيک فکر می کنيم، بگذريم.. شنيدم به مدير عامل گفتی حاضری بری ماموريت ،تو که تازه ازدواج کردی الان موقع گشت وگذار با خانواده است نه موقع ماموريت رفتن. -- راستش من زياد اهل بيرون رفتن نيستم. = چطور؟ -- والا..چند وقت پيش که برای افطار، فاميل دور هم جمع شده بودند ،يک بچه فسقلی برگشت به عَيال ما گفت:"توچقدر زشتی !". بچه است ديگه می دونی که عقلش نمی رسه، بعد اون قضيه چون ممکنه بازهم بچه های خنگی مثل اون تو کوچه ، خيابون پيدا بشن ما ديگه زياد بيرون نمی ريم. = آره خوب بچه است کوچيک فکر می کنه ! حتماً بنده خدا به اعماق ِزيبای ِوجودِ خانومت پی نبرده وگرنه اصلاً اين حرف رو نمی زد!! نوشته شده در ساعت 10:59 PM توسط امير حسابدار
٭ ما نمی دونيم اينجا رشت ِ يا تهران؟صبح بارون، شب بارون آخه اين چه وضعيه ؟!هر روز صبح که ميريم بيرون همه چی خيسه. آقا ما شاکی ايم شکايت داريم يکی به داد ما برسه....!
«از طرف هيئت ناشُکران مقيم مرکز» نوشته شده در ساعت 10:57 PM توسط امير حسابدار
٭ من تا همين الان فکر می کردم حسادت چيز بديه .اما از حالاحاضرم با برهان خلف و قضيه فيثاغورس ثابت کنم خيلی هم چيز مفيد وخوبيه. درزمينه راه انداختن وبلاگ بين ما ايرانی ها بهترين راه تحريک حسادت ديگرانه .نمونش وبلاگ dentist
........................................................................................باورتون ميشه کسی که تاديروزوقتی صحبت وبلاگ می شد می گفت:"اين گل واژه ها چيه می نويسي !" حالا 180 درجه تغييرکرده و وبلاگ راه انداخته واسمش رو هم گذاشته «يادداشتهای روزانه يک تقريبا ً دندانپزشک» .(رُو که نيست سنگِ پا ساوث ا َمپتون )ِ {توضيح اينکهSouthampton شهری است در جنوب انگلستان که 24 سال پيش دندانپزشک مورد نظر مسافرتی به آنجا داشته اند} پس حسين خان درخشانی ديگه ناراحت نباشند چون فرمول ازدياد نسل وبلاگدارن (بروزن پستانداران !) کشف شد وتنها از يک عنصر تشکيل شده : حساد ت (هيچ نگران مصرف بی رويه آن هم نباشيد چون هيچ عوارض جانبی ندارد!.) راستی آقای Dentist قدم نو رسيده ها مبارک .اما کارهايی که نوشتی پسرهات ممکنه بعدها انجام بدهند، خيلی برايم آشناست فکر می کنم يکی از دوستهايم داره اُنها رو انجام ميده اما اسم اون دوستم يادم نمی ياد. تو نميشناسيش!!؟ نوشته شده در ساعت 1:11 AM توسط امير حسابدار Sunday, November 25, 2001
٭ اين مطلب طنز نيست!
........................................................................................روز اول : پسر- سلام ! می بخشيد شما جزوه جلسه قبل رو داريد؟ دختر- سلام ! الان همراهم ندارم اما می تونم براتون بيارم ، مگه دوستا تون جزوه رو ننوشتن؟ پسر- نه..يعنی چرا.. اما ميدونيد.. خانوما قشنگتر می نويسن. دختر- باشه من فردا براتون ميارم. شب اول : دختر برگه های جزوه را از عطر خيس می کند. هفته اول : دختر- ببين.. رابطه ما يه رابطه عاديه نبايد بگذاريم هيچ وابستگی پيش بياد. پسر-دقيقاً.. منم می خواستم همينو بگم. دختر- راستی ..ديشب بعد از اينکه تلفنُ قطع کرديم من تا يک ساعت بعدش بيدار بودم. پسر- آره .منم همينطوربيخود ديشب زود قطع کرديم، از امشب تا صبح حرف می زنيم.خوبه؟ ماه اول : دختر- باورم نميشه همه اين کادوها برایِ منه؟! پسر-آره عزيزم ، تولدت مبارک! دختر- واقعاً متشکرم .اين بهترين تولدِ زندگیِ منه ... پسر-يه چيزی يادت نرفته عزيزم ؟؟ دختر-خيلی خوب....مممماااااااچچچچچچ.. ماه سوم : دختر-ديشب چرا زنگ نزدی؟ پسر-حال و حوصله نداشتم. دختر-حوصله من رو هم نداشتی؟ پسر- نه! دختر-کاری نداری ؟ پسر-نه. خداحافظ . ماه چهارم: دختر-امروز خجالت نکشيدی جلو دوستات اونجوری با من حرف زدی ؟ پسر-تو چی خجالت نکشيدی با صندل، جوراب پوشيده بودی ؟ دختر- تواونقدر بيشعوری که نميدونستی من از دانشگاه اومدم ونميتونستم تودانشگاه بی جوراب جولان بدم .تازه اون روز يادت نميادوقتی از پيتزا کاج اومديم بيرون در رو برای من باز نکردی؟ خودت سرتو عين گاو انداختی پايين رفتی بيرون ؟ پسر- به هرحال تو امروز آبرویٍ منو بردی.می دونی اصلا ً ما به هم نمی خوريم فردا اون نوارها وسی دی های ِ منو وردار بيار. دختر-می دونستم تو اصلا ً منو دوست نداری.تو هم اُون عکسهای منو وردار بيار. يک هفته بعد : پسر،آهنگ Hazard از Richard Marx را گوش می کند. دست می برد زيرتختش يک سالنامه زرشکی رنگ را در می آورد و باز ميکند سالنامه پراست از عکسهای آدامس Love Is.. به دختروپسرعکسها نگاه می کند و يکی را می خواند: Love Is.." washing dishes when she is out" پسربه سادگی جمله فکرمی کند و سالنامه نَمدار را آرام می بندد. * دختردو ساعت است که بغض کرده، روی تختش دراز کشيده و چهره پسر را لبخند زنان در جاهايی که با هم رفته اند به ياد می آورد، کوه ، کافی شاپ ،سينما ، رستوران ،پاساژ ، خيابان..سرش را برمی گرداند تا ديگر به او فکر نکند که چشمش در بالای کمد به عروسکِ الاغی که پسربرايش خريده بود و اسمش را " آقای عَر" گذاشته بودند می افتد ، عاقبت بغضش می ترکدو صورتش را رو به بالش می کند. هفته بعد : دختر گوشی تلفن را برمی دارد وشماره می گيرد از آنطرف صدای خواهر پسر می آيد دختر گوشی را می گذارد. * پسر ازدانشگاه بيرون می رود هيکل دختررا در پياده رو آنطرف خيابان ميشناسد که دارد دور می شود قلبش تند ميزند آرام دنبالش راه می افتد، هيکل دختر از دور بنظرش زيباترين هيکل است.دختر به ميدان نزديک می شود پسر به شلوغی ميدان فکر می کند اما جرات نمی کند به دختر نزديک شود ازعکس العمل دختر می ترسد ،همش خودش را وسط خيابان در حالی که دختردارد به او سيلی می زند می بيند.دختر وارد شلوغی ميدان می شود پسر سريع می دود تا او را گم نکند که ناگهان خود را جلوی دختر می بيند که درپياده رو ايستاده ،هول می شود سريع به خيابان نگاه می کند يک راننده فرياد می زند"يه نفر تجريش ..." پسر دستش راطوری که راننده ببيند، بلند می کند "آقا تجريش..". نوشته شده در ساعت 11:25 PM توسط امير حسابدار Saturday, November 24, 2001
٭ اعترافات يک محکوم به نوشتن:
........................................................................................رضا براهنی که الان رئيس انجمن قلم کانادا شده کتابی داره به اسم " جنون نوشتن " که مناسبترين اسم برای اين کتابه چون اولا ً هم کتاب تقريباً قطوريه ثانيا ً با فونت خيلی ريزی نوشته شده ثالثا ً هرچی بخوای تو اين کتاب پيداميشه، ازشعروداستان گرفته تا نقد ادبی ومقاله.حالا مثل اينکه يک جوری من هم زدم رو دست ِ جناب براهنی ،اينطور نيست؟ حقيقتش از همون اول که حسين درخشانی وبلاگش را راه انداخت ، اولين فکری که به ذهنم رسيد راه انداختن يک وبلاگ بود اما نه وبلاگ فارسی .راستش از نظر من وبلاگ يک موتور محرک بود چون کسی که وبلاگ راه می اندازه تعهدی ضمنی به خوانندش می ده که مثل يک دفترچه خاطرات، هرروز اون رو پر کنه و اين اجبار می تونست به من توی ديکته وگرامر کمکم کنه. به هر صورت از قديم گفتن" فشار، سازندست "، ضمن اينکه همچين کاری را ديگران هم کرده اند مثلا ً يک آمريکايی که تازه فرانسه ياد گرفته يک وبلاگ فرانسوی راه انداخته وهرموقع اشتباهی داشته باشه فرانسوي هايی که وبلاگش را می خونن بهش گوشزد می کنن. دوهفته پيش که اين وبلاگ روراه انداختم فقط می خواستم امتحان کنم ببينم می تونم وبلاگ راه بندازم يا نه ؟ اما يکهو مثل روزنامه نگارها هرروز نگران صفحه فردا شدم که نکنه نرسم مطلب جديد بنويسم ياطنزم قشنگ درنياد. با اينکه هميشه روابط دختروپسرها توی جامعه برايم جالب بوده وسوژه های زيادی ازاونها تو ذهن دارم اما قبول کنيد که هر سوژه برای نوشته شدن احتياج به زمان ووقت داره که با توجه به روزانه بودن وبلاگ ،هرروز نميشه يک طنز خوب در مورد اونها نوشت ازطرف ديگه وبلاگ فرانسوی رو هم که می خواهم تا آخر اين هفته راه بندازم پس اجازه بدهيد من روی مطالب طنزم بيشتر کار کنم . البته منظورم اين نيست که هرروز نمی نويسم ،منظورم اينه که در مورد علائق ديگه ام مثل کتاب وسينما هم از اين به بعد مطلب می نويسم وچون با غم و اندوه هيچ ميانه ای ندارم طنز هم از مطالبم جدا نخواهد شد.(خدائيش خيلی زور زدم تا اين مطلب طنز نشه چون مثلا ً اعتراف بود اما الان فکر می کنم مگه اعتراف رو نميشه با طنز گفت؟) در آخر هم از تمامی دوستانی که شفاهاً وکتباً(مانند فکس، تلفن ، تلفنگرام ، تلکس ، پست تصويری پست الکترونيکی و پست غيرالکترونيکی ..!!) مارا در تهيه هرچه بهتراين وبلاگ ياری دادند تشکر می کنيم! نوشته شده در ساعت 3:41 PM توسط امير حسابدار Friday, November 23, 2001
٭ =کيان ومهرنوش دوست هستند:
........................................................................................-الو سلام کيان ،می خوام برم مدادبخرم بيا سر کوچه مون با هم بريم. -ای بابا ما که الان از تزريقاتی اومديم .بذاراقلا ً عرقمون خشک بشه . -يعنی نميايی؟؟ -نه عزيزم!من کِی گفتم نميام، منظورم اين بود چون تازه آمپول زدی و پايت درد ميکنه ،اذيت نَشی! =کيان ومهرنوش بهم زده اند: -بخدا آيداجان!عشق،محبت،دوستی.. برای اين پسرها کشکه.هرچی بهشون محبّت کنی آخرش هم يه روز می گذارن می رن.اصلا ً کيان ازاول هم منو دوست نداشت وگرنه کدوم پسری برمی گرده به دوست دخترش می گه« تو پدر منو در اُ وردی »! - راست ميگی مهرنوش جون! کارهای اين پسرها هميشه عجيب غريبه. نوشته شده در ساعت 7:58 AM توسط امير حسابدار Thursday, November 22, 2001
٭ امروز يک کار کوچولو پيش اومده که نمی تونم بنويسم اما امشب می نويسم. قول مردونه!
........................................................نوشته شده در ساعت 8:23 AM توسط امير حسابدار |